یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 23:15 توسط Fatemeh:) | 

ایزی ایزی تامام تامام:)))))

نفس بگیرین میخوام عینِ چی واستون حرف بزنم:|

اونی که به استقلال گل زد...

فردا باید بره مدرسه! قصدم کری و اینا نیست:| این واقعا فردا باید بره مدرسه://

امسال کنکوریِ بچهD: اگوری پگوری:)))

من واقعا به این یارو هیچ امیدی نداشتم

اون روزی که عکسشو با لباس گل گلی دیدم که داشت با پرسپولیس قرارداد میبست

فکر نمیکردم قراره بین این همه ستاره و ملی پوش و فلان...

پاش بخوره به توپ و تو دربی گل بزنه:|

من پیش بینیم برای گل ترابی و قائدی بودن راستش=))

علیپور وااااای علیپور:| علیپور کم بود:// این جونی هم اومده:|

توپ میرسه به اینا من فقط میخوام گریه کنم

به همین برکت کالدرون شمسی کوره رو لخت کنه بفرسته تو زمین...

احتمال گل زدنش بیشتر از این دوتا شلغمه:|

کنعانی هم که دیگه هیچی:)) من واقعا با تمام وجودم ازش متنفرم بودم:/

ولی الان به درجه ای از محبوبیت رسیده که عکس رقص بعد گلش رفته رو پروفایلم

میگن زود قضاوت نکنین همینه هااااا://

سرشم شکست بدبخت=| البته توپ رو شوت کرد بین هوادارای استقلال.

اونا هم هار شدن سنگ زدن تو مخش:| بازم استقلالیا نباید سنگ بزنن تو سرش!

سنگه هااااا شوخی که نیست:// میزد یهو خدایی نکرده میمرد...

واااایD: آق کریم:)))) آق کریم عالی بود

یه جا باهم دعوا گرفتن! آقا کریم پرید وسط زمین!

از وسط بازیکنای استقلال گردن یکی از بچه ها رو گرفت

به طرز فجیعی پرتش کرد اونور گفت گمشوووووو

بعد دوباره اومد جلوD: دستشو از پشت گذاشت رو دهن سیا

بعد با اون یکی دستش یه پس گردنی آبدار بهش خوابوند

من فقط اون موقع داد میزدم بزززززن آغاااا یکی ام بخوابون دهن علیپور

دوباره بازیکنا میپریدن جلو...

آقا کریم عین پشه دونه دونه میزد به سینه شون پرت میشدن وسط زمین

دیکتاتور به این میگنD: تو تمرینا هم کسی جرات نداره جلوش به کسی حمله کنهD:

ترابی هم که اصلا این چندتا بازی رد داده:|

یوهو قبل از اینکه داور سوت آخر رو بزنه توپ رو شوت کرد بالاکارت زرد مفت گرفت=|

امممم:)) دیگه کی رو تحلیل کنم واستون

احمد نورم که اصلا از وقتی بازوبند کاپیتانی رو میبنده خیلی معقول و با شخصیت شده:)))

قیافه اش همیشه به آدمای مظلوم و صلح طلب میخوردD: ولی اینطوری نبود

وحید امیری وقتی از اون لایی های خوشگلش انداخت اصلا کل تیم شروع مجدد زد:|

فرشاد احمدزاده:

و رئیس بزرگD: کالدرون ینی چه این بازی برنده میشد چه میباخت...

حداقل پنج دقیقه ایسلندی واسِ اون مصاحبه ی خوشگل حقش بود^ــ-

من اگه استادیوم بودم عین سگ تشویقش میکردم

فقط وقتی رو به هوادارا گفت ممنون ممنون

و اوس جواد اگه یه جمله یه شنیدنی تو این بازی گفت همین بود:

هوادارای پرسپولیس درحالی برای سرمربیشون ایسلندی میزنن

که برانکو چند روز پیش از الاهلی اخراج شد

از اینجا تا عربستان پرانتز:)))))))

راستی گفتم اوس جواد:| آغا من از اونایی نیستم که بگم همه دنیا استقلالی ان و فلان:|

ولی این خیابانی وقتی پرسپولیس گل زد اینقد ناراحت شد که کلا نگفت گل شد

من دیدم توپ رفت تو دروازه فکر کردم خطایی چیزی شده:|

میثاقی دیگه چرا بعد بازی بغض کرده بود؟://

اون کارشناس استقلالی یه گوساله به معنای واقعی کلمه:)))

انگار قبل برنامه بهش گفته بودن تو هر بخش هرحداقل دو سه بار گوه پرسپولیسو بخور:|

پیروانی هم قشنگ رید بهش:| ینی قشنگ قهوه ای شد:| فقط لبخنداش:))

تنها کاری که نکرد فحش خار مادر نداد بهش:|

حالا یکم خودمم تحلیل کنم واستون:/

من اول بازی سر کریم باقری با بابام دعوام شد

بعد اصلا اواسط نیمه ی اول یخ زده بودم:|

جلوی کولر اینقد سرد بود که واقعا نمیتونستم خودمو تکون بدم:/

خب موقع پنالتی:/ من اصلا مطمئن بودم گلِ:|

نمیدونم چرا هیچوقت به بیرانوند اعتماد نمیکنم این خلِ.پنالتیاش بگیر نگیر داره:|

یهو حس و حال نداشته باشه اصلا نمیپره توپ رو بگیره:/ دیدم که میگما:|

گفتم خدایا.من 1000تا صلوات نذر میکنم این فقط گل نشه

اصلا ینی واقعا از وقتی پنالتی تا موقعی که بیران توپ رو گرفت من مردم و زنده شدم=|

بزارین از فحشایی که به شجاع و علیپور دادم نگم براتون.زنو بچه نشسته

از دقیقه 50 به بعد هم چون جلوی کولر بودم سرم عین چی درد میکرد

دیگه عقب نشینی کردم:| لم داده بودم یه گوشه:/

که وقتی گل زدن من دیگه پدرمم نمیشناختم:| چه برسه به سردرد

عین چی جیغ میزدم فقط

در و پنجره هم باز بود فکرکنم کل محله صدامو شنیدن

از بعد گل هم دیگه ننشستم:|

همینطوری وایساده جلوی تی وی داشتم نیگا میکردم اینور اونور میپریدم://

بعد بازی هم یه دور تو گروه با یه کیسه کش بیشعور دعوا گرفتم:|

بعدشم لفت دادم:|

بابام زنگ زده بود دخترعمم:/ بهش گفت چرا صدات گرفته؟

من جیغ زدم سلام منو بهش برسون

گوشی رو داد من یه دور باهم کل کل کردیمD:

دیگه اصلا بعد این بازی...لیورپول چلسی خیلی میچسبید=|

که متاسفانه بعد دیدن گل اول لیورپول مامانمم دستمو گرفت برد خونه ی خاله مریم://

عجب پاس گل خوشگلی داد صلاح اووووف:)))

اصلا امشب باید 24 خرداد باشه به جای 31 شهریورD:

هیچوقت اینقد 31 شهریور خوشحال نبودم:|

اسکل شدم رفت:/

عجب طوماری نوشتم

هرکی حوصله اش کشیده بخونه اعلام حضور کنه یه بوس بدم رو لپشD:

برنامه ی فردا هم:قرآن-ادبیات-آمادگی دفاعیه

پاشم برم بخوابم فردا مدرسه دارمD: شاخ بازی دیگه بسه

پ.ن:ولی یه چیزی تو دلم مونده:| باید بگم:/

اونایی که فردا برای اولین بار میرن مدرسه:|

هنوز قهرمانی استقلال رو ندیدن://

پ.ن:اینم بگم برای اونایی که هی میگن وحشی بازی کردن و فلان:|

خا الان ما چیکار میتونیم بکنیم؟:|

شما خودتونم تو اون وضعیت جلو چشم اون همه آدم با اون حساسیت بودین

عصبی میشدین دیگه...نمیشدین؟

ما هممون ایرانی هستیم دوستان:)))

لطفا ادای روشن فکرا رو در نیارین و فقط از فوتبال با تمام وحشی بازیاش لذت ببرین:))

مطمئنم وقتی برای اولین بار یکم به دعوا کردناشون نیگا کنید و حرفاشونو متوجه بشین

میتونید از ته دل بخندین

برچسب ها :

تا خرتناق فوتبالی

یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 14:1 توسط Fatemeh:) | 

خدایا:))

خدایااااااا منو ببین=))

دلم میخواد بیای پایین...سفت بغل و ماچت کنم:))

آخه تو چرا اینقد خوبی؟!

هیچی و هیچکس رو اندازه ی تو دوست ندارم! اینو از تهِ تهِ دلم میگم^ــ-

اینقد که هوامو داری و حواست به همه چیز هست:))

مرسی که جواب اعتماد کردنامو میدی! تو فوق العاده ای خدای مهربون من.

تو فقط کنارم باش...تو فقط بااااااش:))

شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۸ ساعت 23:53 توسط Fatemeh:)

خستم مثل اون فاطمه ای که نرگس ظهر بهش گفته بود ساعت یازده بیا بحرفیم و اون الان فهمیده امشب دوتا ساعت یازده داریم=|

شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۸ ساعت 21:37 توسط Fatemeh:) | 

خب متاسفانه از بازیِ فردا خبرای خوبی بدستم نرسیدهD:

امیدوارم درست نباشه فقط:| ایشالا که زر میزنن://

الان اینطوری نگام نکنید:| خیلی نارِحتم

از استرس دارم پاره میشم:/ هیییی ییییی یییی!! تف به قبر روزگار

خدایا ببیناااااا اگه این دربی بخواد عین دربی 86 بشه من از پرسپولیس اعلام برائت میکنم

طرفدار شهر خودرو میشم

 فردا لیورپول هم بازی داره:/ خونه ی خاله مریم هم مراسمِ

بنظرتون چیکار کنم://

البته همه چیز به دربی بستگی داره.

پرس ببازه احتمالا به شب نرسم.خودمو دار بزنم=|

واقعا من توانِ هضم غروب 31شهریور و باخت پرسپولیس رو همزمان ندارمD:

حالا وسط این همه بدبختی...بازی رو دادن اوس جواد گزارش کنه

از فوتبال بکشم بیرونD:

والیبالمون هم که استرالیا رو کرد

(نه...نه:| اصلا نمیتونم مودبانه تر از این صحبت کنم.)

میلاد عبادی پور و غفور خیلی اگوری پگوری ان:))

کلا این بچه های تیم والیبالمون برخلاف تیم ملی فوتبال همشون درست حسابی ان^^

میخواستم امروز استادیوم باشم:) ایگور جونمو تشویق کنمخیلی بامزسD:

زهرا دیروز میگه خاک تو سرت که همیشه ایچ ها رو جمع میکنی روشون کراش میزنی

کراش نه هااااا:// من در حال حاضر رو هیشکی کراش ندارم:|پاکِ پاکم

من الان از همه خوشم میاد

پ.ن:یه میکس خفن پیدا کرده بودم:| اصن هلو بود برای قبل دربیD:

یادمم نبود کی درستش کردم:| ولی متاسفانه 200مگ بودD: نشد بزارم

شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۸ ساعت 17:24 توسط Fatemeh:) | 

از اینامD:

شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۸ ساعت 13:53 توسط Fatemeh:) | 

پس فردا باید برم مدرسه.هنوز نمیدونم میخوام چیکار کنم!

برای نمونه بخونم؟نخونم؟:| کتاب تست بخرم؟نخرم؟:/

اصلا کتاب کار معمولی هم نخریدم هنوز.

لوازم تحریر و اینام که چیز خاصی نمیخواستم.

کوله پشتیم رو خیلی دوست دارم راستش:))

برای سال سوم میبرمش و امیدوارم خراب نشه:|

چون واقعا حداقل تا دو سه روز بخاطرش افسردگی میگیرم:|

و اینکه من رو کوله پشتی خیلی حساسم://

به جز کتاب و جامدادی و فلان...

باید یه جایی برای لقمه و میوه و خوراکی داشته باشه

یه جای خیلی بزرگ برای چادر و سویوشرت

یه جای پنهان برای قرص و چیزای منشوری

یه جای دم دست برای آیینه و دفترچه و آدامس و اینا

یه جای کوچولو برای فلش و پول و چیزای ریز

و دیگه کناره هاش هم حتمااااا باید یه جا برای بطری آب باشه

بعد این کوله پشتیِ ایده آل من خیلی کم پیدا میشه:|و باید خیلی اینور اونور گشت:|

تازه همینو دوسال سال پیش خریده بودم 40 تومن!

امسال پرسیدیم کمتر از 150 نمیدن

منم خب فقط همون جنسی میخواستمD:

بابامم میگفت امسال دیگه نمیشه جین بخریD:

جنس جین درسته گرونِ ولی هم خوشگلِ هم کهنه نمیشه=))

گفتم چه کاریه این همه پول بدم:|

امسال همینو میبرم سال بعد اگه خراب شد دوباره بتونم همون جنس بخرم=|

بردم یه مغازه که کیف و کفش تعمیر میکرد.

یدونه از زیپاش خراب بود و یه چندتا جای کوچولو از تهش سوراخ شده بود

درستش کرد و کلا دوازده تومن گرفتD:

الان دیگه خیلی شیک و مجلسی آمادس که ببرمشD:

جامدادی هم نمیخواستم اصلا با جامدادی یه معضلی داشتم من:|

هرطوری میخریدم بعد یه ماه اینقد کثیف و کهنه ی زشت میشد

که ترجیح میدادم چارتا خودکار بندازم تو کیفم و برم مدرسه:|

پارسال دیگه جامدادی هم جین خریدم

یه سال استفاده کردم و کلا نشستمش:| هنوز انگار نوئهD:

اصلا اینم اینقد دوسش دارم که دلم میخواد تا پایان دوران تحصیلم ازش استفاده کنم

اگوری پگوری منD:

دفتر و ایناهم که دوساله دیگه نخریدم:|

دوران ابتدایی اینقد برگه اسراف کردم که هنوز عذاب وجدانشو دارم

مثلا میگفتن دفتر 100برگ برای فلان درس بیارین=|

کلا 40 برگه اش رو استفاده میکردیم و بقیه اش چرک نویس میشد!

تازه دفتر به طرز فجیعی گرونِ...اصلا قیمتاشو که دیدم ازم دود بلند شد=|

این شد که پارسال یه کلاسور جیگر گرفتمD: قرمز و گل گلی.

که مطمئنم صد قرن هم بگذره بازم ازش خسته نمیشم

امسال حدود چهل تا برگه ازش مونده بود.فقط یه بسته کاغذ مخصوص خودش رو خریدم=|

اتودم هم که اصن عخشمهD: "الان معلومه چقد به اشیا وابستگی پیدا میکنم یا چی؟"

اونم از پارسال داشتم.حتی سر اتودم داشتمD:

اممم دیگه چی نخریدم

اها دفترچه هم فعلا دارم:| احتمالا وسط سال برگه هاش ته بکشه:/ که همون موقع میخرم!

پاکن و غلط گیر و خودکار آبی و چسب و آیینه و همون برگه کلاسور خریدم فقط

امیدوارم مثل پارسال باهاشون بهم خوش بگذرهD:

پ.ن:آآآآ اینو نگفتمکوله ام رو که به اون مَرده دادم تعمیرش کنه.گفتم مثلا فلان جاش چندتا سوراخ ریز داره اگه میشه درستش کنید=| گفت این مدلشه:| گفتم نه آقا سوراخِ درستش کنید:/ گفت از وقتی خریدی اینطوری بوده دقت نکردی:| اینطوری خوشگل تر که:| گفتم آغا من نمیخوام مدل داشته باشه اصن

جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 14:20 توسط Fatemeh:) | 

حالا که دربی افتاده 31شهریور میخوام یه چیزی براتون تعریف کنمD:

NS رو که رفقای قدیمی میشناسن دیگه:) حالا اونایی هم که نمیشناسن و از ماجراهای منو اون خبر ندارن باید بهشون بگم در واقع پشم هم نیست:|

این جناب NS شدیدا استقلالیه و از قدیم الایام "حتی قبل از اون قضیه" مثل چی تو کل کل فوتبالی از منو فاطمه میترسه فقط یبار...واقعا فقط یبار یه معلم درطول این هشت نه سال سر من داد زده:| که اونم دقیقا وقتی بود که داشتم با NS کل کل فوتبالی میکردم

بعدِ بازی تاریخی پرس و کاشیما منو فاطمه با چشمانی اشک بار بهم زل زده بودیم:| یه دوست دیگه هم داشتیم.اون با تمام وجود عر میزد:/ بعد اوشون یهو اومد زااااارت در کلاسو بهم کوبید گفت حال خانومای پرسپولیسی چطوره؟:| میبینم که سوراخ شدینD: آغا منم واقعا اون روز اعصاب نداشتم:/ دگه واقعا تو اون شرایط...منفور ترین آدم زندگیم...بیاد اینطوری بگه...صبوری هم حدی داره! بخدا پاشدم برم یه کاری دستش بدمفاطمه جلومو گرفت:| همینطوری از پشت فاطمه مشتمو آوردم بالا گفتم تو فینال آسیا.با پنجره های بسته.از یه تیم ژاپنی دوتا بخوریم.اما سایپای ده نفره با حقارت از جام حذفی،حذفمون نکنه ینی واقعا اون صحنه خیلی دیدنی بود دگه اونجاش عالی بود که یهو AB هم اومد رو به روم وایساد:| و من همچنان جیغ جیغ میکردم

ولی رکورد بهترین کل کلمون میرسه به امسال که فکر کنم بعد قهرمانی پرس بود:| منو فاطمه داشتیم تو حیاط قدم میزدیم...اونم اومد از کنارمون رد بشهدقیقا یادم نیست که ما کرم ریختیم یا اون یه چیزی پروند:| ولی قشنگ یادمه درمورد یکی از بازیکنا حرف زد منم همونطوری که از کنارش رد میشدم نعره زدم: آبو بریز همونجا که میسوزه واقعا نمیدونم اینو از کجا یاد گرفته بودم:| اما آبرو حیثیتم به فنا رفت تو مدرسه:/

حالا داستان کل کلای ما و اوشون خودش یه کتاب حافظ میشه:| اما میخوام اینو بگم.هرموقع استقلال میبازه:| این نمیاد مدرسه:/ باورکنید نمیاد:| بازی استقلال العین:/ همون بازی که عمر عبدالرحمان و دوستاش سوراخشون کردن خرداد بود و اوج امتحانات:| به همین برکت...نیومد امتحانشو بده اصلا اسکل اعظم به این میگن:| من با این حجم از خریتم درمورد فوتبال:| اگه پرسپولیس بازی داشته باشه و من فرداش بخوام امتحان بدم:/ میشینم برای امتحان میخونم و فقط تو شادیای پس از گل سهیم میشم ببینید اون دگه چقدر اسکلِ:| حالا باز خوبه پرسپولیس گاهی دو سه تا جام میارهD: این واقعا بخاطر هیچی هرروز،هرروز از درس و زندگیش میزنه خلاصه امسال احتمالا زاکمون اوایل آبان تعطیلات رو تموم کنه

+ انصافا با اینکه خیلی منفورِ:| ولی اطلاعاتش درمورد فوتبال خیلی زیادِ:/ آدم کیف میکنه باهاش کل کل کنه  این دم دربی حضور یه استقلالیِ اینطوری برای کل کل واقعا حس میشه:| امشب به زهرا میگم بیا استقلالی شو باهم کل کل کنیمD:

جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 13:20 توسط Fatemeh:) | 

من اگه یه روزی یه موفقیتی تو کار و تحصیل یا هرچی بدست آوردم...

هیچوقت این موفقیتِ رو مدیون هیچکس نمیدونم:|

از هیچکی هم تشکر نمیکنم:)

چون متاسفانه من به شدت آدم کینه ای هستم...

و هیچوقت اون حرفایی که تو روزای زمین خوردنم عینِ خار فرو رفتن تو جیگرم رو فراموش نمیکنم!

حالا هرچندسال بگذره...

یادم نمیره چه رفتار هایی باهام شد:)

چه تیکه هایی رو از آشنا و ناآشنا و دور و نزدیک شنیدم و نتونستم لب از لب باز کنم..

یادم نمیره چجوری آدمایی که فکرشم نمیکردن باهام مثل سگ رفتار کردن!

بخدا آدم شکست خورده،خودش میدونه نابود شده! میدونه چقدر بلند شدنش سخته:)

شما دیگه نمک نپاشین به اون زخمای لامصبش.

حواستون باشه اگه دستتون رو دراز نمیکنید سمتش برای کمک...لاقل بهش لگد نزنید=)

جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 7:13 توسط Fatemeh:) | 

من برم هیشکی تنها نمیشه.بغضی ابری برام وا نمیشه.

چه این شعر قشنگه.واقعا حیف همچین شعری که شهاب مظفری خونده

و صد برابر حیــف تر که این تیتراژ سریال ستایشِ

ساعت 7:08.خوابم نمیبره و تصمیم دارم با این آهنگِ عر بزنم....

ولی دگه خیلی وقته حس و حال گریه هم ندارم=|

ولی همون عنوان پست...

 

جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 1:21 توسط Fatemeh:) | 

امشب تی وی مصاحبه رونالدو رو نشون میداد...

میگفت میخوام رو سنگ قبرم بنویسن نامبر وان!

شماره هفت و فلان نه...فقط یـک:))

مجری بهش گفت:شماره دو؟یا مثلا سه؟

رونالدو گفت:من همچین اعدادی رو نمیشناسم!

با اینکه حالم ازش بهم میخوره ولی این حرفش برام خیلی جالب بود:)))

اون اعتماد بنفسی که وسط حرفاش میشد حس کرد رو مخم بوداااا ولی بازم دوست داشتم!

چون اگه خودم رونالدو بودم هیچوقت هیچوقت نمیگفتم من بهترین بازیکن تاریخ فوتبالم:))

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 16:40 توسط Fatemeh:) | 

ولی اگه قرار باشه یه روز برم استادیوم...به همین برکت:|

به جایگاه 36 کمتر راضی نمیشم

آخ آخ یه شب خواب این جایگاه 36 میدیدم لعنتی چقد خوش گذشت:|

میدونم هنوز چار روز مونده به دربی دهنتون رو صاف کردم:))

ولی باید بگم منتظر باشین میخوام این چندروز رگباری فقط پست فوتبالی بزارم

قول میدم بعد دربی همشو ثبت موقت بزنمD:

عه 36 پر شد

 

برچسب ها :

تا خرتناق فوتبالی

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 16:42 توسط Fatemeh:) | 

خب میدونید..

هرچی میخوام بیام اینجا بنویسم از این دردِ لعنتی که چندین ماهه داره

تمام وجودمو نابود میکنه بنویسم،نمیشه،نمیتونم.یا شاید نمیخوام!

ولی نگفتنش بهتره برای خودم و آینده ام:))

مثل تمام اون روزای بدتری که خودم تنهایی گذروندم...این نیز بگذرد!

چندماهی میشه که دارم میسوزم و میسازم و دم نمیزنم.

خودمو با یه چیزای دیگه مشغول میکنم:) که همه بگن این تهِ دغدغه هاش همینه!

میگم و میخندم و مثل همیشه زندگی میکنم،با این زخم کهنه و مسخره.

نمیدونید چقدر درک میکنید.چقدر تو حس و حال من بودین!

اصلا نمیدونم چه حدسایی پیش خودتون زدین:)

ولی مطمئن باشید این درد یه چیزیه که مخیل هیچکدوم از شما نمیگنجه!...

دلم رفتن میخواد...نمیدونم کجا...فقط برم! یه جای دور که هیچکس نباشه.

بخدا که از هیچی نمیترسم.

اگه یکم مستقل بودم همین امروز بار سفرمو میبستم میرفتم یه جای دور:)

شاید برای یه هفته.یه ماه.یه سال.یا همیشه:))

این دنیا دیگه تهوع آور شده!...دیگه فایده نداره.

این پستم رو با معروف ترین جمله ی مخصوصم تموم میکنم:

این زندگی ارزش کردن ندارهD:

:)))

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 0:33 توسط Fatemeh:) | 

آغا امشب دوباره دو قسمت برره دیدم

اینقد خندیدم.اینقد خندیدم که مدت ها بود اینطوری نخندیده بودمD:

مامانمم اونور داشت ستایش نیگا میکرد به حشمت فردوس راه حل میداد:|

من حاضرم تمام تایم ستایش رو بشینم درموردِ تاریخِ التنبانیان تحقیق کنم.

ولی اون سریال کوفتی رو نبینم چرا به شعور خودتون توهین میکنید آخه؟=|

اصلا نمیدونم چرا زدم به تیپ شادی:| همینطوری الکی قهقهه میزنم میخندم:|

بنظرتون اثرات چیه این کارا؟:))

بیاین انیمیشن و فیلم طنز معرفی کنید اصن.اینطوری که مثلا از ته دل بخندم:))

اصلا گور بابای دنیا:|

سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 21:4 توسط Fatemeh:) | 

امروز فهمیدم پنجاه درصد افسردگیم بخاطر این آهنگایی که گوش میدم=|

اصلا ده_یازده تا آهنگ شاد دانلود کردم جیگرم حال اومد:)))

با آهنگ علی زند وکیلی بیشتر حال میکنمD:

اسمش فکرکنم لحظه ی شیرینِ.گوش بدین.براتون خوبهD:

آره:| امروز خواستم برم کفش و لوازم تحریر بخرم!

به همین برکت...تو راه داشتیم میرفتیم.زینب و زهرا پیاده میرفتن:|

نگه داشتیم گفتیم کجا میرین:/ گفتن میریم کفش بخریمخدایا ببین کاراتو://

هیچی دیگه رفتیم دو سه تا مغازه رو گشتیم:)

من یه کفش طوسی خریدموااااای واااایاصلا نگم براتونD:

حالا فردا قول میدم بزارم عکسشو

عاشقش شدم:) زهرا رو هم تحریک کردم طوسی بخرهD: طوسی خرید با یه مدل دیگه:|

بعدشم رفتم لوازم تحریر خریدم:) من نمیدونم شماها چی میخرین پونصد تومن میشه؟=|

من والاع 32 تومن شد همش

حالا برای کتاب و فلان باید تصمیمم رو قطعی کنم:|

چون از آزمون نمونه دادن پشیمون شدم شاید فقط یه کتاب کار ریاضی بخرم:))

آره دگه:)) اگه مقنعه ام رو مامانم دوتا کوک بزنه و مانتوم رو اتو بزنم کار دگه ای نمیونه

فقط باید بشینم منتظر مدرسه های قشنگ باشم*ــ*

امسالم که سال آخر دوره ی اول دبیرستان رو سپری میکنیم:))

چقدر کوچولو ام هنوزD:

دلم لک زده برای مَد جان^^

برای سگ دو زدن و نخوابیدنام:)) از صبح تا شب فقط به هدف فکر کردن!

آخ که چه لذتی داره تلاش کردن برای رسیدن! نه؟:)

نمیدونم چرا از وقتی هدفامو پیدا کردم دیگه تلاش کردن واسشون لذت بخش شده برام!

حس میکنم اونایی که از مدرسه رفتن چسناله میکنن هنوز مقصدشونو پیدا نکردنD: نه؟:)

آخه این هدفِ که باشه.دیگه چه فرقی داره کدوم مدرسه باشی با چه مدیر و دبیری:)

هیشکی نمیتونه دیگه جلوتو بگیره...

قبول دارین؟:))

سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 13:19 توسط Fatemeh:) | 

میخوام آهنگ شاد دانلود کنم.از اموبند یه چندتایی گرفتم.

بعد نمیدونم چیشد دستم خورد رفتم تو یه پوشه ای که نباید میخورد:|

من آهنگام رو طبق زمانش پوشه بندی میکنم.

مثلا آهنگایی که تو شهریور 98 گوش میکردم تو یه پوشه اس!

که حواسم باشه مثلا نباید دست به پوشه ی مرداد 98 بزنم! خطرناکِ.

بعد رفتم تو برهه ی وحشتناک زمانی.که از الان هم برام بدتر بود:|

میثم ابراهیمی پلی شد:)

عزیزم غصه نخور خدا بزرگه آسمونِ...

اگه هیشکی درک نکرد چی میکشی خدا میدونه عزیزم:))

چه گریه ها که با این آهنگ کردم و دردامو به خدا گفتم...=)

الان یادم افتاد چقدر خوب که دردای اون روزام رو بین خودم و خدا نگه داشتم؛)

برم چندتا آهنگ شاد دانلود کنم.

+خیلی وقت بود تو این سایتای موزیک ول نگشته بودم

یه خواننده پیدا کردم اسمش علیرضا بیرانوندِ

فقط کامنتای ملت

عالی بودD: عااالی اصن شنیدن اون آهنگ میثم ابراهیمی رو شست برد

+|این| یکی از قدیمی ترین آهنگای علی یاسینی باشه فکر کنم:))

خوشم اومدD:

برچسب ها :

موزیک نوشت

سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 1:53 توسط Fatemeh:) | 

میخوام یکم پستای درست درمون بزارم:) بسه دیگه این حجم از تباهی=|

چندهفته پیش دو قسمت صوتی از کتاب اثر مرکب رو گوش دادم!

این دو قسمت واقعا عالی بود.اصلا هر قسمتش یه موضوع خاص داره

و فکرکنم زیاد احتیاج نباشه هر قسمتش رو تک به تک خوند یا گوش کرد.

همین دو قسمت به من که خیلی کمک کرد!

دیگه خودتونید حال و روز منو میدونید.

امسال تمرکز برای کتاب خوندن آنچنانی نداشتم متاسفانه.

اما قطعا سعی میکنم موقع مدرسه. با همه مشغولی هام،

تو هفته یه تایمی رو برای جبران این کتاب نخوندن تو تابستون بزارم:))

اصلا کلا همیشه یه تایمی رو تو هفته در نظر میگیرم واس خودم:|

پارسال کتاب نمیخوندم.چون درگیرش میشدم...

حالا بعدا یادم بندازین از این وقت استراحتی که پارسال به خودم میدادم بنویسمD:

ولی الان میخوام یه تیکه از اثر مرکب رو بزارم.شاید جذاب بود براتون:))

یکی از فلسفه های پدرم این بود که اصلا اهمیتی نداره که چقدر باهوشی،باید سخت کار کنید تا بتونید کمبود تجربه،مهارت،هوش یا استعداد ذاتی تون رو جبران کنید.اگه رقیبتون باهوش تر،یا با تجربه تره،مجبورید سه یا چهار مرتبه بیشتر کار کنید تا بتونید اونو شکست بدین.او به من یاد داد روی هر چیزی که ضعف یا من محسوب میشه،سخت کار کنم.

تو بسکتبال توی ضربه آزاد مشکل داری؟هرروز هزار پرتاب آزاد تمرین کن.در ریاضی شعف داری؟معلم خصوصی بگیر و تمام تابستونو سخت تلاش کن.اگه در انجام کاری خوب نیست سخت تر و هوشمندانه تر تلاش کن.

این اول کتاب بود.اگه اهل کتابای این شکلی هستین و انگیزه تون رو میبره بهتون توصیه میکنم:))

+فونت این پست خوبه.یا پست قبلی؟:)

برچسب ها :

کتاب های ارغوانی

دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 22:30 توسط Fatemeh:) | 

من واقعا هیچمن فقط نگاه

کی فکرشو میکرد کنعانی اولین باری که لباس پرس رو میپوشه گل بزنه؟=|

اونم یه همچین گلی خدایا ببین کاراتو آخه

امشبم دوباره عخشم گلر بودD: یه توپ خفن رو هم گرفت

چرا اینقد این رادو جذابه آخه؟ لعنتی دوست داشتنیD:

بنظرم دگه اگه بیرانوند بخواد بره شهرستان به چوپونیش برسه راحت باشه:| رادو هست

همینطوری خواستم وبلاگو با عکسش زیبا کنمD:

"همون عکسیِ که پیکسلشو خریدم"

اگوری پگوری

خب دگه انگار حالتونو بهم زدم=|

و همچنان میگم جاست ازش خوشم میاد:/ هنوز به درجه ی کراش نرسیده

این خودش زنو بچه داره باباD:

برچسب ها :

تا خرتناق فوتبالی

دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 16:41 توسط Fatemeh:) | 

معرفی میکنم.

دوستام...عخشام!

عخشام دوستام:))

اون کوچولوئه،سمت راست.پایین.

اون چندروز دیگه میشه یه ماه که مال من شده*ــ*

اون دوتا رو هم دیروز خریدمD:

تیغ تیغی رو که اصن چسبیده بودم بهش ولش نمیکردم=))

کاکتوس گوشتیِ که هنوز براش اسم انتخاب نکردم.اون یکیش پیشِ زهراستD:

ینی زهرا خواست بخره.فروشنده بهش گفت این دوتا رو باهم میدیم

منم یکیشو برداشتم:|

حالا یه ماه دگه بازم میخرم.باید جاشونو راست و ریست کنم الان:/

همینطوری وسط اتاق ولو ان:))

دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 14:12 توسط Fatemeh:) | 

خب اینطوری چطوره؟

پستا رو هم اینطوری پررنگ مینویسم:))

دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 13:8 توسط Fatemeh:) | 

پنجره ی این قالب جدیده رو هنوز نبستم:|

پاشین بیاین بگین این خوبه یا نه

واقعا چشمو میزنه؟:|

دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 12:35 توسط Fatemeh:) | 

خودم میدونم تر زدم به این شعر زیبای صفا...

ولی واقعا انگار این بیت رو برای ما دائم الحساسیت ها سروده:|

دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 12:3 توسط Fatemeh:) | 

کاش قد ادعاهاتون شعور داشتین آخه=))

دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 7:37 توسط Fatemeh:) | 

فقط خواستم بگم من بیدارم:|

دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 0:50 توسط Fatemeh:) | 

خدایا:((

خدایـــا://

خداااااایاااااا

ببین منو:| نه جانِ من ببین منو:/فقط ببین منو:|

دارم تیکه تیکه میشم ک:((

+اوهوی خدا:| اینا دلیل نمیشه که بازم نگم شکرتD:

بیا بغلم اصن

+ولی اینقد حالم بده که میخوام برم تهران و برای درمان اقدام کنم=| در این حد ینی

حیف میگن شش ماه همش باید در رفت و آمد باشیم:((

منم که درس و مدرسه و فلان دارم:|

تازه هزینه اشم زیاد میشه:(

یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 14:56 توسط Fatemeh:) | 

همه رو برق میگیره ما رو کبریت توکلی

:/

یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 13:54 توسط Fatemeh:) | 

واقعا چه سخته بخوای پست بزاری و هیچی نداشته باشی

من برخلاف دنیای واقعی همیشه اینجا یه چیزی برای گفتن داشتم:|

یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 12:6 توسط Fatemeh:) | 

دیشب پنکه رو روشن کرده بود خودم رفته بودم زیر پتو

این چه عذابیِ آخه=|

یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 2:19 توسط Fatemeh:) | 

نصف شبی اینقد گلوم میخاره نمیتونم بخوابم:|

بعد اصن یادِ یه خاطره ای افتادمD: کک افتاد تو تنبونم بیاد تعریف کنم براتون

آغا امسال که رفته بودیم مشهد.موقع برگشت اگه یادتون باشه،

گفتم حال و حوصله ندارم براتون تعریف کنم! ولی خیلی پرماجرا و فلان بود=|

آغا ما ساعت شش اینا قرار بود سوار قطار بشیم و برگردیم آرون!

از جا گذاشتن یکی از چمدونا و عوض کردن کوپه و خودِ راه آهن که بگذریم...

ما سوار قطار شدیم بلاخره=|

یه قطار واقعا در پیت:| اصلا چجوری توصیف کنم براتون؟D:

اینقد تاریک بود که چشم چشم رو نمیدید://

آها:| قـبـریه قبر شش نفر که با لطف فراوان چار نفر توش نشسته بودن=|

بعد اصلا تختای بالاش فاجعه ترسناک بود! با یه بند به یه میخِ شل وصل بود:|

همینطوری که نشسته بودیم منتظر بودیم قطار راه بیفته

من یهو به مامانم گفتم:امروز چندمه؟:|

بعد زهرا گفت سی و هشتمه:|

منم گفتم برو عمتو مسخره کن دختره ی...! قشنگ بدبختو قهوه ایش کردم

آغا با زهرا که تا آخرش کات بودیم://

بعد همینطوری قطار داشت میرفت...دیدیم تو راهرو سر و صدا و رفت و آمد زیاده!

ما که گشاد بودیم بریم ببینیم چخبرهD:

بابام اومد گفت یکی از اون تختای بالا شوت شده پایین و نفله شده:|

تا نیم ساعت قطار وسط زمین و آسمون نگه داشته بود://

و انصافا ماهم عین چی ترسیده بودیم:|

تازه اون کوپه ای که آقایون توش سکونت داشتن یکی از تختای بالاش اصن بند نداشت

بعد قطار راه افتاد:/ من دراز کشیده بودم و داشتم تل رو چک میکردم!

دستم خورد رو یکی از چنلای سیاسی کوفتی:| که فکرکنم حامی پروکسیم بود

نوشته بود ترامپ و دار و دسته اش امشب جلسه برگزار کردن که چندجای ایرانو بپوکونن:/

اون شب واقعا قضیه اش خیلی جدی بود انگار=|

فکرکنم برای اونروزا بود که ایران پهپاد آمریکا رو زده بود

خاله مریم و زهرا که کلا نت نداشتن:| گوشی مامانمم که دست من بود

گفتم من امشب کابوس عمو ترامپ ببینم اینا بخوابن؟؟

هیچی دگه.همینطوری بلند بلند براشون اخبار رو خوندم

همشون.مخصوصا زهرا عین چی ترسیده بودن

منم هی میگفتم امشب شهید میشیم دگه فایده نداره...:|

من که میدونم میخوان قطار ما رو بزنن

دوساعت بعدش شام خوردیم و همشون گرفتن تخت خوابیدن://

چه خر و پفایی میکردن لامصبا:|

منم همینطوری چهارزانو رو تختم نشسته بودمD:

کرمم گرفت بود یهو جیغ بزنم بگم آمـــریــکـا

ولی خب برخلاف همیشه چون حال و حوصله نداشتم خانومی کردمD:

بعد آغا من همینطوری نشسته بودم...دیدم یهو یه صدای دااااامب وحشتناک اومد:|

به طوری که با اینکه هدفون رو گوشم بود بازم صداشو شنیدم:/

هدفونو برداشتم دیدم یکی عین شِرِک در میزنه:|

یکم بیشتر دقت کردم..

دیدم یکی داره از پشت در به اون یکی میگه مطمئنید فامیلاتون هستن؟:|

گفتم دیگه تمومه...یکی از مَردا از رو تخت شوت شده پایین مُرده

ینی یه چیز فراتر از مطمئن=| فقط دعا میکردم بیشتر از قطع نخاع نباشن

بعد آروم گفتم خا دو دقه صبرکن:/ و رفتم در رو بازکنم.دیدم قفله!

اون گوساله هم همینطوری در میزد!

گفتم خوابن حاجی:| در قفل الان باز میکنم:/

بعد قفل درشم خیلی بالا بود:| دستم نمیرسید!

مجبور شدم مامانمو بیدار کنم از رو تخت بالا درو باز کنِ:/

در رو که باز کرد.یه زنِ عین بز نگامون کرد و رفت:|

منم همینطور بدون روسری کله امو از در کردم بیرون داد زدم معذرت میخوام بیدارتون کردم

ینی شانس آورد خواب نبودم=| وگرنه به خاک و خون میکشیدمش

بعد ساعت دو اینا بود یکم چشمام گرم شده بود!...

یهو با یه صدای وحشتناااااک؛مودمم بسوزه اگه دروغ بگم:| ولی حتی بدتر از بمب بود

پاشدم رو تختم نشستم گفتم یا ابلفض:|

به همین برکت ایندفه رو دگه فکر کردم ترامپ بمب انداخته

مامانم گفت بمیر:| قطار بود از کنارمون رد شد بخواب دگه

ولی صداش فاجعه بود خدایی://

هی من گفتم پس چرا موقع رفتن هیچ صدایی از بیرون نمی اومد؟:|

هر سری یه قطار رد میشد من یه سکته ناقص میزدم:|

اونا تکونم نمیخوردن

البته صبح کاشف بعمل اومد پنجره باز بوده نفهمیدیم:|

خلاصه...یکم خوابیدم.دیدم زهرا بالا سرم داره هار هار میخنده:/

همشونم بیدار شدن

گفتم چه مرگتونه؟:|

زهرا همینطوری که میخندید گفت:

بهت گفتم پاشو نماز بخونیم:| هی میگی ترامپ..ترامپ

تف تو روح این سفرکه برای من آبرو نذاشت:|

رفتیم وضو گرفتیم و چهارتایی باهم از قطار پیاده شدیم...

بعد منو زهرا نمازمون رو خوندیم.

من کاملا سرسنگین "باهم کات بودیم" به زهرا گفتم بیا بریم تو قطار

از اون نمازخونه تا قطار...خیلی فاصله بود!

ما داشتیم پیاده میرفتیم:| بعد یه سگ هم اون کنارا خوابیده بود:/

ما از سگ که رد شدیم...یه پسره دنبال سگِ کرد:|

سگِ هم دنبال ما کرد

دست زهرا رو گرفتم بهش گفتم فقط بدوووودیر بجنبی پاچه مونو گرفته

آغا از دور باباهامونو دیدیم اونا هم هار هیر هور میخندیدن بهمون=|

جلوی یکی از درا وایساده بودن! به ماهم گفتن از همین در برین:/

هی من گفتم این واگن یکه! ما واگن ششیم:|

هم باباها،هم زهرا گفتن نع:/ همینجاست:/

خلاصه نگم براتون:| نیم ساعت کل قطار رو پیاده روی کردیم=|

آخرشم باباهامون پیدامون کردن

اصلا پاهام داشت ازم کنده میشد واقعا:/

اون از دویدنِ،اینم از یه قطار پیاده روی کردنِ:|

خلاصه بلاخره صبح شد:| و ما زنده به آرون رسیدیم://

یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 0:0 توسط Fatemeh:) | 

دلم یه انیمیشن موزیکال با دوبله فارسی میخواد:((

من عاشق انیمیشن موزیکالم:/

یدونه باب اسفنجی دارمD: اینقده خوشگله:)

یسری گذاشته بودم به زهرا گفتم باهاش برقص:|

خودمم همینطوری تو خونه میخونم:

بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بااااااادااااا

عروسیه بابِ فردا

شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 23:31 توسط Fatemeh:) | 

آغا امروز عزیز تر از جانم شارژ شدD: ای من قربون اون گردالو های آبی جذابش بشم=|

سسخل هم خودتونید:)

دیگه خیلی وقت نمونده!

از فردا میشینم رگباری فیلم و سریال و انیمیشن دانلود میکنم و تند تند میبینمD:

باید از وقتم نهایت استفاده رو ببرم بلاخره:|

مشخصات
اتل متل آرزو:) نه دامیست، نه زنجیر
همه بسته چراییم؟