شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:56 توسط Fatemeh:) | 

کرونا که اومد، همه‌مون تو قرنطینه دلتنگ ساده‌ترین چیزهای زندگی شدیم. ولی انقدر طولانی شد، که به خودمون اومدیم دیدیم به این سبک زندگی هم عادت کردیم حتی. آدمیزاد بنده‌ی عادته. من این روزا نسبت به همه‌چیز همین حس رو دارم. دلم میخواد یکم برنامه بریزم و یه ساعت توش درس خوندن نباشه. دلم لک زده برای اینکه یه‌جای برنامه‌ام بنویسم اتو کردن لباس. دیدن یه قسمت از فلان سریال. دلم میخواد یکم بیام بیرون از این همه ملال. از این همه برنامه‌ای که انسان بودن من رو به رسمیت نمیشناسه و حتی تایم برای حموم رفتنم نداره. ته حالی که بهم میده یه رب استراحت بین درس‌هاست. گاهی دچار یاس میشم که واقعا این چیزی بود که تو میخواستی؟ در نیمه‌ی اول هجده سالگی پوستم شل و وارفته و پر از جوش شده، زیر چشم‌هام گود و سیاه شده و هرروز دارم کورتر از روز قبل میشم. ولی خب گر در طلبت رنجی، ما را برسد شاید. من برای چیزی جنگیدم که چند سال توی سرم بود. من برای درآمد بیشتر، موقعیت اجتماعی بالا و شغل خفن تلاش نکردم. من برای معنا جنگیدم و حالا چند قدم دیگه بیشتر نمونده. می‌تونم بگم این تمام من بود. به‌عنوان یک انسان. اگر شد آدم خوشحال‌تری خواهم بود. اگر نه، خودم رو به جریان زندگی می‌سپارم. لباس‌هام رو اتو می‌کنم و سریال می‌بینم. اصراری به داشتن چیزی که برام مقدر نشده ندارم.

پنجشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 14:18 توسط Fatemeh:) | 

سلام. امیدوارم که خوب باشید. نمی‌دونم کسی اینجا رو می‌خونه یا نه. اصلا گاهی فکر می‌کنم شاید دوستای نادیده‌ام من رو از یاد بردن. طوری که اگه بهشون ویس بدم با صدام به مدت‌ها قبل پرتاب میشن. زندگی یه‌وقتایی‌ دستت رو می‌گیره و به جایی می‌بره که اگه خود دوسال قبلت از دور یواشکی دیدت بزنه، مثل اون فاخته‌ی معروف شعر خیام میگه کوکو کوکو. شایدم کلا دست از زندگی بشوره.

این روزا مشغول مزه مزه کردن جهان واقعی‌ام. دارم خیابون‌های شهرم رو یاد می‌گیرم. با دوستان دیده‌ام وقت می‌گذرونم. شب‌ها میرم پارک و صدای بچه‌ها توی گوشم می‌پیچه که یه‌وقت یادم نره زندگی. این روزا از دور سخت و ترسناک به‌نظر می‌رسه. ولی از نزدیک آدمیزاد با همه‌چیز کنار میاد. میدونید که چی میگم. بیش از هر وقت دیگه‌ای تشنه‌ی تعامل با آدم‌هام و توی تمام زندگیم انقدر آدم‌‌دوست نبودم. امروز که داشتم با رئیس حوزه‌ی امتحان حرف می‌زدم و بهش می‌گفتم بابا بیست و پنج چیه، شما نهایتا هجده‌سالتونه، فاطمه‌ی یک سال پیش داشت من رو تماشا می‌کرد و کوکو کوکو.

گاهی فکر می‌کنم من برای اون فضای نادیده زیادی کوچیک بودم. و وصله‌ی ناجور. من همیشه کوچیک بودم. اون وقتی که دوستای نادیده‌ام کنکور داشتن، من نداشتم. وقتی اونا رفتن دانشگاه، من کنکور داشتم. من باید تمام تعطیلات درس می‌خوندم و دوستام میتونستند همدیگه رو ببینند و آزادانه سفر کنند. من همیشه بین دوستای نادیده‌ام، اونی بودم که تو یه شهر کوچیک و از نظر بقیه مسخره، بزرگ شده بود و خیلی بدیهیات رو نمی‌دونست و توی شهر خودم کسی بودم که بیشتر از یه شهر کوچیک مسخره، میدونست. من برای هیچ‌کجا پذیرفته نبودم. انقدر به اشتراک گذاشتم و انقدر وابسته شدم که همه‌چیز رو از یاد بردم. و به خودم که اومدم دیدم دارم برای همه‌چیز جواب پس میدم. برای تمام کارهای بدیهی زندگیم شرمنده‌ام. هربار که چیز جدیدی یاد می‌گرفتم و نظرم تغییر می‌کرد خودم رو مجبور می‌کردم که درموردش حرف بزنم و همه‌چیز رو شرح بدم. و احساس می‌کردم که انسان بودنم کافی نیست. در یک دنیای عجیب و غریب دست و پا می‌زدم. کویر بود. بدون هیچ آدمی. ولی میشد جاده‌ی اینور و اونور رو دید. آدما بودن. ولی کنار من نه. من از ترس انتخاب یک سمت، معلق مونده بودم. به هر حال باید دل رو به دریا می‌زدم. چند نفر با لگد پرتم کردن وسط یکی از جاده‌ها. و من فعلا اینجا ایستاده‌ام. حتما یه روز اونقدر بزرگ و قوی میشم که همه‌چیز رو راست و ریست کنم.

​​​​​​​با اینکه از اینکه کسی اینجا رو بخونه، ناامیدم اما میگم که دوستتون دارم به اندازه‌ی تمام روزها و شب‌های خوب و بی‌نظیری که باهم داشتیم. دلم براتون تنگ شده. حتی اگه از احساسات شما به خودم خبر نداشته باشم.

دوشنبه یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:22 توسط Fatemeh:) | 

برون از دیده‌ها، منزله‌ی بگزیده‌ام.

مشخصات
اتل متل آرزو:) نه دامیست، نه زنجیر
همه بسته چراییم؟