چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 15:56 توسط Fatemeh:) | 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

+ عجب شعر زیبایی:) روح و روانم رو قلقلک داد این جناب سعدی

برچسب ها :

شعر نوشت

:(

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 4:44 توسط Fatemeh:) | 

من وقتی میگم دل که هوایی شدنش دست خودش نیست؛ دقیقا از چی حرف می زنم؟

 

 

بزنید روش اگه مشخص نیست:|

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 3:50 توسط Fatemeh:) | 

مردم تعطیلات عید فطر میرن مسافرت، پیک نیک، لب دریا، کویرو فلان!

یا فوقش تا لنگ ظهر میخوابن دیگه😐

آرونیا کجا میرن؟:))))

ساعت چار صبح میرن قبرستون جا بگیرن که به شلوغی و گرمی هوا نخورن😂

بالاسر قبرا زیر انداز میندازن غیبت میکنن و نون پنیر سبزی و خرما و حلوا و شیرینی و میوه میخورن😐

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 0:50 توسط Fatemeh:) | 

دیدین اینایی رو که چادر سر میکنن و لاک جیغ قرمز هم به دست و پاشون زدن و بدون جوراب و با صندل هستن و آرایش غلیظ هم میکنن؟😐 

خیلی دلیل میتونه داشته باشه که یکیش قطعا اجبار خانواده هاس😐

من واقعا هیچ علاقه و اعتقادی به چادر ندارم😐 و شش ساله که بخاطر خانواده م چادر میذارم😐 و اصلا دیگه از کل کل کردن باهاشون دست کشیدم..

نه تنها چادر رو دوست ندارم.. بلکه حجابم دوست ندارم و اصلا از روسری هم خوشم نمیاد😅 

و 90 درصد دخترای مثل من میشن همونایی که بالا گفتم😐 

ولی من همیشه اعتقادم این بوده که چادر حرمت داره! اینکه دارم به زور میذارمش دلیلی بر این نمیشه که حرمتش رو بشکنم!

​​​​​​هیچوقت به خودم اجازه ندادم همراه چادر لاک بزنم یا آرایش کنم! یا مثلا بخوام با بعضی زیورآلات جلب توجه کنم😐 واقعا حتی تو مدرسه حتی یکمی از موهام رو بیرون نمیذارم😐

 جدیدا بنظرم شال و چادر هیچ ربطی به هم ندارن😐

​​​​مثلا اگه با چادر وارد یه جمعی بشم که شخصیت واقعی منو نمیشناسن ترجیح میدم به کسی نگاه هم نکنم. که این صفت چشم چرونی یا فوضول بودن رو به همه ی چادریا بچسبونن! 

وقتی چادر دارم خیلی حواسم هست که کاری نکنم یا حرفی نزنم تا چادر و با حجابای واقعی زیر سوال برن!

مثلا منو زهرا مشهد که بودیم چادر نمیذاشتیم. نمیدونید چقدر کیف میداد یهو وسط خیابون میشستیم و بستنی می خوردیم و بلند بلند می خندیدیم:)) و هرکاری دلمون میخواست می کردیم!

تصور کنید چقدر سخته که عاشق لباس باز پوشیدن و موهای رها باشی اما مجبور بشی با چادر و روسری همه جا ظاهر بشی و انقدر هم رو بعضی مسائل حساس باشی😐

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 21:20 توسط Fatemeh:) | 

مسعود تابش تو بچه مهندس اگه وجود خارجی داشت من باهاش ازدواج می کردم😐

اصلا حس می کنم نیمه ی گمشده م رو پیدا کردم😁😁

​​​​​این خودِ منه:)))))) 

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 16:43 توسط Fatemeh:) | 

روزی سه چارتا کامنت مبنی بر بی ادب بودن من برام میفرستین😐 

آره من خیلی بی ادبم😐 اصلا کسی منو نشناسه پستامو بخونه فکر می کنه از این دخترای جک و جنده م که تو خیابون پلاسن و هرروز با یکی ان😐

ولی در واقع من خیلی شخصیت واقعیم با اینجا فرق داره! 

من تو دنیای واقعی اصلا عصبانیت هام رو بروز نمیدم.

نمیدونم چقدر از روی نوشته هام تونستین شخصیت واقعی منو حدس بزنید! 

ولی من واقعا دختر آروم و کم حرفی هستم😐 اصلا نمیتونید تصور کنید.

حتی کلمه ای مثل بگا رفتن رو جلوی کسی به جز فاطمه به زبون نیاوردم😐 چه برسه بخوام حرفای زشت تری رو بگم...😐 

اگه دقت هم کرده باشید نهایت فحشی که من به یه آدم دادم گاوه😐

مگر اینکه خیلی دیگه پاش رو بزاره رو دمم و به نقطه ی جوش برسم که بخوام فحش ناموسی بدم که قطعا لایق اون حرفا بوده! با هرکسی اندازه ی شعورش. 

فحشایی که من اینجا میدم نهایتا به زندگی و خودم و پشه ها و مثلا خیابون میدم😐  واقعا هنوز انقدر بی شرف نشدم که بخوام بخاطر مسائل کوچیک به خانواده ی آدما توهین کنم😐 

و الان سوال پیش میاد که چرا من انقدر حرفای زشت رو باید اینجا بنویسم😐

نمیتونم همه ی دلایلش رو بگم واقعا..😐 ولی بدونید کسی که تو فضای واقعی از حرف زدن عادی عاجزه و کلا بیشتر از سلام و خدافظ و گشنمه حرف دیگه نمی زنه و در واقع حرف دیگه ای نداره  و تو زندگی فشار های زیادی رو تحمل می کنه بلاخره باید این همه سال حرف نزدن و اون همه خشم یه جا جمع میشه و یجوری بیرون میزنه! حالا من اینطوری بروز پیدا کرده! 

و دلم میخواد خشم هام رو اینجا که تماما مال خودمه خالی کنم! 

و دلیلی برای خود سانسوری نمی بینم!

خلاصه اگه حرفای من با روحیه ی لطیفتون هماهنگ نیست، باید بگم که کسی مجبورتون نکرده اینجا رو بخونید و با کامنتاتون مخ منو بخورید😐 

اینجا وبلاگ منه و حق منه که بخوام هرچی دوست دارم بنویسم😐

 

​​​​​​پ. ن: اینم بگم که فحش دادن اصلا ربطی به دختر یا پسر بودن نداره😐 چون تو اکثر کامنتا ذکر کردین که دختر ندیدیم انقدر فحش بده😐🐂 

بدم میاد هرچیزی رو به یه جنسیتی میچسبونین😬 

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 3:13 توسط Fatemeh:) | 

واقعا کراشتون ازدواج می کنه ناراحت میشید و فاز شکست عشقی بر میدارید؟

چرا خب؟😐  چرا با گوز فاز طوفان میگیرید آخه؟😂

 عکس کراششو با همسرش می بینه چنان دندوناشو بهم فشار میده و با حرص بهش زل می زنه که انگار میخواد عین یه ماده گرگ دوتاشونو ببلعه😐

واقعا یکی ندونه و این صحنه رو ببینه فکر می کنه سال ها این یارو شوهرش بوده و الان بهش خیانت کرده😂😂

شل کنید بابا😐😂

بیاین برای همیشه این مسئله ی کثیف رو برام روشن کنید😐

آخه من مدلم اینطوریه کراشم ازدواج کنه و با همسرش خوشبخت بشه واقعا خوشحال میشم😁😅

چرا باید یه نفر از شاد بودن انسان مورد علاقه ش ناراحت باشه؟😐

 

​​​​​​+وای اینو تعریف کردم یاد یه ماجرایی افتادم😂😂 

من یبار گوشی دستم بود یهو خبر ازدواج یه نفر رو خوندم(تقریبا تو مایه های یه سلبریتی😐) 

بعد اصلا کف و خون قاطی کردم و اصلا توقع نداشتم این ازدواج کنه😂😂 

چون مامانم هم از این یارو خوشش می اومد و میشناختش همینطوری که گوشی دستم بود بهش گفتم وای مامان فلانی ازدواج کرد😐

بزرگوارد همینطوری که داشت ظرف میشست گفت 

چیه منتظر بودی بیاد تو رو بگیره؟😐😐😐😐

ینی قشنگ قهوه ایم کرد😑

بهش گفتم آخه مادر من دخترتو نمیشناسی؟😐 منو چه به این توهمات آخه😐

اون یارو ده سال از من بزرگتره اصلا😂😂 من جای دخترشم🤣

اصلا من دیگه اون آدم سابق نشدم😐

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 2:14 توسط Fatemeh:) | 

وای امشب پس سال ها با بابام نشستیم به حرف زدن😁😁 

من میدونستم همچین نفوذ کلامی رو بابام دارم هرشب باهاش میشستم تخمه کدو میشکوندم و حرف می زدم😐😂

واقعا قرار شد تا دوسال دیگه خونمون رو عوض کنیم😯😯 

تازه گفت برام پرینتر هم میخره😐 

ینی ببینید از به حرف اومدن من چه ذوقی کرد بچه:))))))

من به این نتیجه رسیدم روزی چار کلوم بیشتر دهنمو وا کنم برای حرف زدن نصف مشکلاتم بر طرف میشه😐😐

گاهی وقتا زبونم به حلقم می چسبه انقدر حرف نمی زنم😂😂

اینجا رو نگاه نکنید عین شاطر نونا زارت و زورت پست میذارم😅 

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 0:14 توسط Fatemeh:) | 

بلاخره یه قالب دلِ منو بعد از چهارماه بدست آوردD:

چقدر زیباست:)

قالب قبلی رو ترجیح میدم با روزای فوق العاده ی بهمن و یا حتی قرنطینه به یاد بیارم:)

حیف بود خاطرات تلخ و چسناله هایی که این اواخر می نویسم و زود پاک می کنم رو با اون قالب دلبر به یاد بیارم:)

فقط این فاصله هایی که تو پستای قبلی هست برای اینه که تو قالب قبلی فاصله ی بین نوشته ها کم بود:/

اگه حسش بود درستش می کنمD:

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 19:57 توسط Fatemeh:) | 

به درجه ای از گشنگی رسیدم که حس می کنم اگه بخوابم میمیرم😐​​​​​​​

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 4:53 توسط Fatemeh:) | 

 

 

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 4:40 توسط Fatemeh:) | 

اینایی که هربار خواستم باهاشون درد و دل کنم مشکلاتم رو کوچیک شمردن  کلا بقول آرونیا وادارن😐 اگه هم نمیخوان خفه شن حداقل لفظ نیان که تو چرا چیزی نمیگی:)))))

 

شماها خیلی زود از زندگی من حذف میشید، حتی اگه از نزدیک ترین هام باشید😐 و دیگه برام هیچ ارزشی ندارید!

 

+همونایی رو میگم که بهشون بگی رفتم زیر ماشین میگن اینکه چیزی نیست...من مُردم😐

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 4:12 توسط Fatemeh:) | 

می ترسم آحرش عمه هام از لج زن باباشون ایدز بگیرن😐😂

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 3:46 توسط Fatemeh:) | 

از سر شب تا حالا این پشه ها گاییدن منو😐 فقط پشه کم داشتم😑

 

تو دماغ و دهن و چشم و گوش و خلاصه هر سوراخ قابل دسترسی رفتن😐. 

 

حشره کش خالی شد انقدر ریختم روشون... جون سگ دارن😐

 

​​​​​​بابا اه😑شیطونه میگه برم اسپری فلفل درست کنم بریزم روشون ولی مطنئن خودم از بوش خفه میشم اینا هیچیشون نمیشه😐😐

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 2:22 توسط Fatemeh:) | 

نمیدونم من توهم زدم..یا اینکه واقعا معلما منو خیلی دوست دارن😂😁 

 

حس می کنم اصلا مدل حرف زدنشون با من فرق داره😅😅

 

بعد مثلا وقتی یه سوال می پرسم یا میخوام باهاشون حرف بزنم کف میکنن😅(از بس هیچی نمیگم و حتی پیش اومده که معلما تا چندماه صدای منو نشنیدن😐) 

 

​​​​همه ی اینا درمورد فاطمه هم هست😕😐

 

کلا ما یه زوج کم حرف و دوست داشتنی رو تو مدرسه تشکیل دادیم:)))))

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 1:36 توسط Fatemeh:) | 

نمیدونم چرا چندروزه انقدر کم حرف شدم:|

 

اما باید بگم که شنبه نرفتم مدرسه...انقدر گقتن در صورت ضرورت بیاین و معدلای بالای 19 نیاین و فقط فلانی بیاد و اینا...که دیگه پشیمون شدم:/

 

تازه این ماه رمضونم خیلی داره سخت میگذره و فاطمه هم گفت نمیاد!

 

شاید تصمیم بگیرم برای هفته ی بعد از ماه رمضان یه برنامه ی یه هفته ای بزارم و همه ی معلما رو یه دور ببینم و رفع اشکال کنم و یسری سوال درمورد امتحان بپرسم!

 

البته اگه بزارن!

 

چون من خودم واقعا ترسی از کرونا ندارم و طبیعتا مشکلی هم برای مدرسه رفتن ندارم!

 

واقعا باید منطقی بود و نمیشه تا زمان درست شدن واکسنش و ریشه کن شدنش ما همه ی کار و زندگیمون رو ول کنیم!

 

باید یاد بگیریم چجوری با کرونا زندگی کنیم بنظرم:/

 

ماسک می زنیم و مُدام دستامون رو میشوریم و وسایلمون رو ضدعفونی می کنیم و تا جایی که بشه از هم فاصله میگیریم!

 

واقعا رعایت کنیم مشکلی پیش نمیاد و نباید این ترسای بیخودی رو الکی بریزیم به وجودمون و انقدر عاجز بشیم:|

 

آره خلاصه داشتم میگفتم:/ بخاطر ماه رمضون و گرما و اینکه نمیتونم پیاده برم مدرسه فعلا منصرف شدم و حتی برنامه ی درسی ای رو که چیده بودم رو هم کنسل کردم!

 

فعلا یسری کارای عقب مونده دارم..اونا رو تا آخر ماه رمضان تموم می کنم و بعد ماه رمضان دوباره برنامه م رو جلو می برم...

 

تازه احتمالا برای امتحانات خیلی هم سخت نگیرن! دبیر ریاضی که امروز گفت برای قسمتایی که تو مدرسه یاد گرفتیم 16 نمره گذاشته و بقیه 4نمره داره:)

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 1:4 توسط Fatemeh:) | 

چقدر حجت اشرف زاده راست میگه...

 

دل که هوایی شدنش دست خودش نیست:(((

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 0:53 توسط Fatemeh:) | 

چند شب قبل رفته بودیم بیرون😐 بابام یه جا نگه داشت که بریم یه چیزی بخوریم😑

 

من قرن هاست که اولین انتخابم ذرت مکزیکیه و البته قرن ها کسی برام نمی خرید😐😐 چون همه میدونن بدن من در برابر طعمای جدید مقاومت داره:))))

 

این دفعه بابام گفت اوکی و من انقدر از قبول کردنش تعجب کردم که گفتم ذرت مکزیکی هاااا😐😐

 

چشمتون روز بد نبینه:))))) 

 

با اولین قاشق انقدر کنار خیابون عق زدم که دل و روده م اومد بالا😐😐

 

بقیه هم داشتن قاشق قاشق با لذت میخوردن:))))

 

آخه اینا چیه میخورین؟😐 

 

شما خُلین یا من فقط چیزای خوب و خوشمزه بدم میاد؟😐  

 

تازه رفتیم یه جایی که ذرت مکزیکیاش خیلی معروف و ایناس😐

 

چقدم گرون بود😐 واقعا اون همه پول رو براب اون طعم میدین؟😐 

 

تو اون زمانی که ما اونجا بودیم هفت_هشت نفر فقط سفارش دادن😂😂 

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 3:17 توسط Fatemeh:) | 

من امروز دوباره خون دیدم اونم با زبون روزه😐

 

خدارو شکر به موقع جلوی صورتم رو گرفتم و نشستم و اتفاقات بدتری رخ نداد😐

 

تازه تو یه پرتگاه هم وایساده بودم😑 ینی میخوام بگم آخرش این فوبیا منو بگا مید‌ه😂 

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 2:7 توسط Fatemeh:) | 

از فردا تا چهارشنبه یه برنامه ی درسی نسبتا سنگین برای افطار تا سحر ریختم😐 و امیدوارم بهشون عمل کنم😑 چون واقعا برای ماه رمضان چاره ی دیگه ای ندارم😕 

 

باید مثلا به جاش از ظهر که بیدار میشم فیلم ببینم و موردعلاقه هام رو انجام بدم😬 تا هم زمان بگذره و هم برای شب دیگه بهانه نداشته باشم😐 اینطوری شاید کمتر خسته بشم😑

 

حالا تا ماه رمضون تموم بشه..مثل همیشه ارتباطم رو با گوشی و نت قطع کنم و تو کتابام شنا کنم😁😁

 

وای چقدر عاشق نخوابیدنای قبل امتحانم😐 دلم تنگ شده اصلا😂 

من وقتی کم میخوابم و میخوام خودمو بیدار نگه دارم به نوبت همه اعضای بدنم خواب میرن😐

ینی مثلا دیدین پای آدم خواب میره؟😐 

مثلا من سر امتحان شقیقه هام خواب میرن🤣

اونا که خوب میشن یکی از انگشتام اینطوری میشه😐😂

ولی خواب رفتن پلک واقعا دردناکه😑

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 0:27 توسط Fatemeh:) | 

یه دفترچه بنفش،پارسال برای کلاس فتوشاپ خریدم و توش جزوه مینوشتم!

 

(انصافا چه جزوه هایی هم مینوشتم:| نصف کلاس از من میگرفتن)

 

این دفترچه هه خیلی برگه سفید داشت و گوشه ی کتابخونه م بود!

 

چندباری چند نفر فیلم و کتاب بهم معرفی کردن و من چون این دفترچه دم دست بود توی اون نوشتم!

 

تو اوایل قرنطینه هم یه لیست از کارایی که باید تو ایام قرنطینه انجام بدم رو توش نوشتم!

 

بعد دیگه این دفترچه هه شد یجورایی دفتر برنامه هام:|

 

یه مدت هرشب قبل از خواب برنامه ی فردام حتی کوچیک ترین کارها رو توش مینوشتم و واقعا برای اینکه تا شب تیک بخوره تلاش می کردم:/

 

و بعدتر هم برنامه ی درسی هفتگیم رو توش یادداشت می کردم تیک می زدم!

 

الان هم علاوه بر تمام چیزایی که بالا نوشتم..تمام وسایلی که تا آخر ماهِ بعد نیاز دارم همراهِ قیمتشون نوشتم و حساب کردم دقیقا ششصد تومن پول میخوام:| و باعث شد فکر اقتصادیم رو به کار بندازم:/

 

یا اینکه مثلا تمام چیزای غیر ضروری ای که میخوام دانلودشون کنم همراهِ حجم تقریبیشون نوشتم و فهمیدم باید تلاش کنم شش گیگ اینترنت برای آخر هفته پس انداز کنم تا بتونم مورد علاقه هام رو دانلود کنم:|

 

و خلاصه این دفترچه منِ بی نظم رو خیلی الکی الکی به یه آدم با برنامه تبدیل کرد://

پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 19:46 توسط Fatemeh:) | 

وقتی چاوشی به ابی میگه عربده کش... ما خر کی باشیم بخوایم ابی رو آدم حساب کنیم:))))))) اصلا ابی دیگه کیه؟😂

پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 17:51 توسط Fatemeh:) | 

هودی محبوبم که تو دیجی کالا 67درصد تخفیف خورده بود

 

الان که خواستم برم سفارش بدم به همون قیمت اصلی برگشته بود:((((

 

ینی من ریدم به روح اونی که ایده ی مسخره ی رمز پویا رو داد! انقدر مزخرفه که گشادیم بیاد خرید اینترنتی بکنم!

 

حالا خوب شد؟؟؟:(((( سیصد هزار تومن از سر قبرم بیارم پول هودی بدم؟:/

 

پ.ن: بیاین یکم دلداریم بدین:( مثلا بگید تو کامنتا گفته بودن که طرح روش بعد از یبار شستن کاملا محو میشد و اینا:((((

پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 17:40 توسط Fatemeh:) | 

به شنبه ای که قراره بیاد فوق العاده حسِ خوبی دارم!

 

شنبه ای که میخوام صبح زود بیدار بشم

.

بعد از سه ماه قراره برم مدرسه:)

 

قراره پامو از خیابونمون اونور تر بزارم و ببینم دنیا چه شکلیه:)

 

قراره فاطمه رو ببینم:)

 

و قراره برای درس خوندن برنامه بریزم! (در جریانید که امتحانات نهم هم حضوری شدن:|)

 

شنبه ای که بعد از سه ماه قراره شبکه ورزش فوتبال زنده پخش کنه:) هرچند بوندس لیگای ناجذاب باشه!

 

تصور کنید بعد از یه روز خسته کننده  لم بدم جلو تی وی،و با چشمای قرمزم که از شدت خستگی مدام در حال آب ریختنن فوتبال تماشا کنم:)

 

داره میشه چهارماه که این صحنه برام تکرار نشده!

 

هنوز به عمرم شنبه به این زیبایی نداشتم:) شنبه ای که بخاطر تعطیل نبودن و کاری بودن خوشگلهD:

پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 3:5 توسط Fatemeh:) | 

امروز فیلم سمفونی نهم رو دیدم:) و بی نهایت خوشم اومد!

 

اصلا انگار این فیلمِ رو برای منِ عشقِ تاریخ و عزرائیل ساخته بودن:)))))

 

با بازیِ حمید فرخ نژاد دیوونهD: در نقش ملک الموت:/

 

وای تصور کنید فیلم داشت داستان یه ملک الموت رو تعریف می کرد که تو اوایل کارش کوروش کبیر رو قبض روح کرده و بعدش هیتلر و امیر کبیر و... همه ی اینا رو تو فیلم با رگه های طنز تعریف میکنه:)

 

فقط قسمتای تاریخیش جذاب بود! و اون تیکه ای که برای زمان حال بود بی سر و ته و مسخره و خلاصه افتضاح بود:/ پایان همچین جالبی هم نداشت:| 

از همچین کارگردانی بیشتر از اینا انتظار میرفت:|

 

و اینکه:| هنوز ندیده بودم تو یه فیلم ایرانی خیلی راحت بگن تو گاییدی ما رو:/ یکم باید برای فیلمای سینما سخت گیر تر باشن:|

 

+بنظرمن ساختن امپراطوری ها همیشه برای ملت ها هزینه ی زیادی داشته،چه امپراطوری آریایی هخامنشی تو قرن ششم پیش از میلاد،چه امپراطوری آریایی ژرمن ها تو قرن بیستم بعد از میلاد! فرقی نمی کنه! همشون کار ما رو بی اندازه سخت می کنه.آدم هایی رو باید قبض روح کنیم که بخاطر بلند پروازی رهبرانشون زندگی کوتاهی رو تجربه میکنن.

برچسب ها :

فیلم های ارغوانی

پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 1:54 توسط Fatemeh:) | 

براش آهنگه رفیق بنیامین رو فرستادم..بعد کلی چت کردن یهو برگشته میگه فاطمه...میگم بله؟ میگه وقتی اسم من میاد با سر میای؟😐 

 

از همین تریبون بهش میگم با این حجم از گشادیم اسمت بیاد با سر میام آغا😅😅

 

+بمیرم براتون که از اول قرنطینه چسناله های منو من باب ندیدنِ فاطمه تحمل کردین:))))

برچسب ها :

رفیقجات

پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 1:38 توسط Fatemeh:) | 

آن بهاران کو؟ آن روزگاران کو؟ 

 

زیر باران آن حال پریشان کو؟ 

 

بازآ منِ آسیمه سر، بی بال و بی پر مانده...

 

جای تنهایی در سینه ها مانده

 

رفته مجنون و لیلا به جا مانده😞

 

از مستی و مینا و می اشکی به ساغر مانده... 

برچسب ها :

موزیک نوشت

پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 0:51 توسط Fatemeh:) | 

میدونم با پستای مربوط به رادو رسما نمودمتون:)))))

 

ولی اینم بگم که دیروز تولد یه بنده خدایی بود...همه استوری تبریک وفلان...همه هم بدون استثنا نوشته بودن هپی برث دی😐 بعد رادو استوری گذاشته بود tavalodet mobarak soltan🤣🤣 متاسفانه فارسی نوشتاری بلد نیست بچه😂😂 وگرنه قطعا فارسی تایپ می کرد😅

 

+تازه بعد کچل کردنش عکس کله شو گذاشت نوشته بود

mashala kachal:))))))))

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 21:32 توسط Fatemeh:) | 

این فصل سریال بچه مهندس رو دوست دارم:) چون درمورد موضوعات مورد علاقه ی منه😂 (فصلای قبلشو اصلا ندیدم) 

 

این جواد جوادی اصلا خودِ بابای منه:)))) 

البته بابای من خیلی از جوادی باهوش تر و پرتلاش تر و امیدوار تر و منطقی تره:))))))) 

اصلا من مطمئنم اگه بابام خیلی جاها احمقانه رفتار نمیکرد الان میتونست خیلیییی موفق تر از جواد جوادی باشه😁 

 

ولی خب..جواد یه شخصیت تخیلی برای سریاله! و اصلا از وقتی دنبالش می کنم یه اخلاق منفی توش ندیدم😐😐

​​​​​و طبیعتا بابای من در کنار همه خوبیاش اخلاقای بد هم داره😕

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 3:45 توسط Fatemeh:) | 

من خیلی حافظه ی دهن سرویس کنی دارم:)

 

ولی اکثر اوقات خودمو می زنم به کوچه ی علی چپ و میگم کِی؟ کجا؟:|

 

و از بچگی دوست نداشتم کسی بفهمه حافظه م قویه:|

 

واقعا نمیدونم چرا حس میکنم اگه  همه چی یادم بمونه فکر میکنن آدم سرخوش و بیکاری هستم که همه چیز تو ذهنش می مونه و هیچ دغدغه ای نداره:/

 

مثلا یه بار که دو سه سالم بود رفته بودیم حسینیه:/ من اون موقع هام موهام وز وزی بود دیگه:| یه دختره بهم گفت واااای چقدر موهات فشفشیه:| و یجوری مسخره م کرد! من دقیق و با تمام جزئیات یادمه! بعد تا پارسال اون دختره تو مدرسه مون بود،  حتی یه ترم هم کلاس زبان باهام همکلاسی بود://  حتی امسال هرروز صبح تو راه مدرسه میدیدمش که میرفت مدرسه ی خودش (الان دیگه باید 17سالش باشه:|) و من هررررچی میدیدمش تو دلم بهش می گفتم فشفشی عمته:|

 

من هیچوقت یه فیلم رو هرچی هم خوب باشه دوبار نمی بینم! ولی تک تک سکانس های (دیالوگ نه) مورد علاقه م رو حفظم:) البته فیلمای خوب رو خیلی با جزئیات می بینم و هزاربار می کشم عقبD: شاید یکم بخاطر همونم باشه:|

 

مثلا من نتایج تک تک فوتبالایی رو که خیلی جدی دیدم یادمه:) نه تنها نتیجه:/ بلکه اسم گلزن ها و گزارشگر بازی و دقیقه ی گل زدن و موقعیت های از دست رفته و تمام اتفاقات حساس و حتی در اکثر مواقع تاریخ بازی یادمه:////

حتی گاهی میتونم از نور و رنگ چمن ورزشگاه حدس بزنم این کدوم بازیهD: (این آپشن فقط برای فوتبال ایران بازه:/)

 

تاریخ تولد 99 درصد بچه های کلاس و فک و فامیل رو حفظم:|

 

حتی خیلی از پستای وبلاگمم حفظم البته این طبیعیه:/ چون یه پست رو میخوام بزارم سه هزار بار قبلش میخونم...دو هزار بار بعدش:|

 

خلاصه که بدونید من هرموقع بهتون گفتم یادم نمیاد و سوالاتی از قبیلِ: کِی؟کی؟کجا؟ و اینا پرسیدم بدونید دارم عین سگ دروغ میگم:) ولی به روم نیاریدD:

ترجیحا دروغ هم بهم نگیدD:  دوروز بعد یه سوتی ریز بدین دستتون واسم رو میشه:|

مشخصات
اتل متل آرزو:) نه دامیست، نه زنجیر
همه بسته چراییم؟