یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۸ ساعت 2:19 توسط Fatemeh:) | 

نصف شبی اینقد گلوم میخاره نمیتونم بخوابم:|

بعد اصن یادِ یه خاطره ای افتادمD: کک افتاد تو تنبونم بیاد تعریف کنم براتون

آغا امسال که رفته بودیم مشهد.موقع برگشت اگه یادتون باشه،

گفتم حال و حوصله ندارم براتون تعریف کنم! ولی خیلی پرماجرا و فلان بود=|

آغا ما ساعت شش اینا قرار بود سوار قطار بشیم و برگردیم آرون!

از جا گذاشتن یکی از چمدونا و عوض کردن کوپه و خودِ راه آهن که بگذریم...

ما سوار قطار شدیم بلاخره=|

یه قطار واقعا در پیت:| اصلا چجوری توصیف کنم براتون؟D:

اینقد تاریک بود که چشم چشم رو نمیدید://

آها:| قـبـریه قبر شش نفر که با لطف فراوان چار نفر توش نشسته بودن=|

بعد اصلا تختای بالاش فاجعه ترسناک بود! با یه بند به یه میخِ شل وصل بود:|

همینطوری که نشسته بودیم منتظر بودیم قطار راه بیفته

من یهو به مامانم گفتم:امروز چندمه؟:|

بعد زهرا گفت سی و هشتمه:|

منم گفتم برو عمتو مسخره کن دختره ی...! قشنگ بدبختو قهوه ایش کردم

آغا با زهرا که تا آخرش کات بودیم://

بعد همینطوری قطار داشت میرفت...دیدیم تو راهرو سر و صدا و رفت و آمد زیاده!

ما که گشاد بودیم بریم ببینیم چخبرهD:

بابام اومد گفت یکی از اون تختای بالا شوت شده پایین و نفله شده:|

تا نیم ساعت قطار وسط زمین و آسمون نگه داشته بود://

و انصافا ماهم عین چی ترسیده بودیم:|

تازه اون کوپه ای که آقایون توش سکونت داشتن یکی از تختای بالاش اصن بند نداشت

بعد قطار راه افتاد:/ من دراز کشیده بودم و داشتم تل رو چک میکردم!

دستم خورد رو یکی از چنلای سیاسی کوفتی:| که فکرکنم حامی پروکسیم بود

نوشته بود ترامپ و دار و دسته اش امشب جلسه برگزار کردن که چندجای ایرانو بپوکونن:/

اون شب واقعا قضیه اش خیلی جدی بود انگار=|

فکرکنم برای اونروزا بود که ایران پهپاد آمریکا رو زده بود

خاله مریم و زهرا که کلا نت نداشتن:| گوشی مامانمم که دست من بود

گفتم من امشب کابوس عمو ترامپ ببینم اینا بخوابن؟؟

هیچی دگه.همینطوری بلند بلند براشون اخبار رو خوندم

همشون.مخصوصا زهرا عین چی ترسیده بودن

منم هی میگفتم امشب شهید میشیم دگه فایده نداره...:|

من که میدونم میخوان قطار ما رو بزنن

دوساعت بعدش شام خوردیم و همشون گرفتن تخت خوابیدن://

چه خر و پفایی میکردن لامصبا:|

منم همینطوری چهارزانو رو تختم نشسته بودمD:

کرمم گرفت بود یهو جیغ بزنم بگم آمـــریــکـا

ولی خب برخلاف همیشه چون حال و حوصله نداشتم خانومی کردمD:

بعد آغا من همینطوری نشسته بودم...دیدم یهو یه صدای دااااامب وحشتناک اومد:|

به طوری که با اینکه هدفون رو گوشم بود بازم صداشو شنیدم:/

هدفونو برداشتم دیدم یکی عین شِرِک در میزنه:|

یکم بیشتر دقت کردم..

دیدم یکی داره از پشت در به اون یکی میگه مطمئنید فامیلاتون هستن؟:|

گفتم دیگه تمومه...یکی از مَردا از رو تخت شوت شده پایین مُرده

ینی یه چیز فراتر از مطمئن=| فقط دعا میکردم بیشتر از قطع نخاع نباشن

بعد آروم گفتم خا دو دقه صبرکن:/ و رفتم در رو بازکنم.دیدم قفله!

اون گوساله هم همینطوری در میزد!

گفتم خوابن حاجی:| در قفل الان باز میکنم:/

بعد قفل درشم خیلی بالا بود:| دستم نمیرسید!

مجبور شدم مامانمو بیدار کنم از رو تخت بالا درو باز کنِ:/

در رو که باز کرد.یه زنِ عین بز نگامون کرد و رفت:|

منم همینطور بدون روسری کله امو از در کردم بیرون داد زدم معذرت میخوام بیدارتون کردم

ینی شانس آورد خواب نبودم=| وگرنه به خاک و خون میکشیدمش

بعد ساعت دو اینا بود یکم چشمام گرم شده بود!...

یهو با یه صدای وحشتناااااک؛مودمم بسوزه اگه دروغ بگم:| ولی حتی بدتر از بمب بود

پاشدم رو تختم نشستم گفتم یا ابلفض:|

به همین برکت ایندفه رو دگه فکر کردم ترامپ بمب انداخته

مامانم گفت بمیر:| قطار بود از کنارمون رد شد بخواب دگه

ولی صداش فاجعه بود خدایی://

هی من گفتم پس چرا موقع رفتن هیچ صدایی از بیرون نمی اومد؟:|

هر سری یه قطار رد میشد من یه سکته ناقص میزدم:|

اونا تکونم نمیخوردن

البته صبح کاشف بعمل اومد پنجره باز بوده نفهمیدیم:|

خلاصه...یکم خوابیدم.دیدم زهرا بالا سرم داره هار هار میخنده:/

همشونم بیدار شدن

گفتم چه مرگتونه؟:|

زهرا همینطوری که میخندید گفت:

بهت گفتم پاشو نماز بخونیم:| هی میگی ترامپ..ترامپ

تف تو روح این سفرکه برای من آبرو نذاشت:|

رفتیم وضو گرفتیم و چهارتایی باهم از قطار پیاده شدیم...

بعد منو زهرا نمازمون رو خوندیم.

من کاملا سرسنگین "باهم کات بودیم" به زهرا گفتم بیا بریم تو قطار

از اون نمازخونه تا قطار...خیلی فاصله بود!

ما داشتیم پیاده میرفتیم:| بعد یه سگ هم اون کنارا خوابیده بود:/

ما از سگ که رد شدیم...یه پسره دنبال سگِ کرد:|

سگِ هم دنبال ما کرد

دست زهرا رو گرفتم بهش گفتم فقط بدوووودیر بجنبی پاچه مونو گرفته

آغا از دور باباهامونو دیدیم اونا هم هار هیر هور میخندیدن بهمون=|

جلوی یکی از درا وایساده بودن! به ماهم گفتن از همین در برین:/

هی من گفتم این واگن یکه! ما واگن ششیم:|

هم باباها،هم زهرا گفتن نع:/ همینجاست:/

خلاصه نگم براتون:| نیم ساعت کل قطار رو پیاده روی کردیم=|

آخرشم باباهامون پیدامون کردن

اصلا پاهام داشت ازم کنده میشد واقعا:/

اون از دویدنِ،اینم از یه قطار پیاده روی کردنِ:|

خلاصه بلاخره صبح شد:| و ما زنده به آرون رسیدیم://

مشخصات
اتل متل آرزو:) نه دامیست، نه زنجیر
همه بسته چراییم؟