نصف شبی اینقد گلوم میخاره نمیتونم بخوابم:|
بعد اصن یادِ یه خاطره ای افتادمD: کک افتاد تو تنبونم بیاد تعریف کنم براتون![]()
آغا امسال که رفته بودیم مشهد.موقع برگشت اگه یادتون باشه،
گفتم حال و حوصله ندارم براتون تعریف کنم! ولی خیلی پرماجرا و فلان بود=|
آغا ما ساعت شش اینا قرار بود سوار قطار بشیم و برگردیم آرون!
از جا گذاشتن یکی از چمدونا و عوض کردن کوپه و خودِ راه آهن که بگذریم...
ما سوار قطار شدیم بلاخره=|
یه قطار واقعا در پیت:| اصلا چجوری توصیف کنم براتون؟D:
اینقد تاریک بود که چشم چشم رو نمیدید://
آها:| قـبـر
یه قبر شش نفر که با لطف فراوان چار نفر توش نشسته بودن=|
بعد اصلا تختای بالاش فاجعه ترسناک بود! با یه بند به یه میخِ شل وصل بود:|
همینطوری که نشسته بودیم منتظر بودیم قطار راه بیفته
من یهو به مامانم گفتم:امروز چندمه؟:|
بعد زهرا گفت سی و هشتمه:|
منم گفتم برو عمتو مسخره کن دختره ی...! قشنگ بدبختو قهوه ایش کردم![]()
آغا با زهرا که تا آخرش کات بودیم://
بعد همینطوری قطار داشت میرفت...دیدیم تو راهرو سر و صدا و رفت و آمد زیاده!
ما که گشاد بودیم بریم ببینیم چخبرهD:
بابام اومد گفت یکی از اون تختای بالا شوت شده پایین و نفله شده:|
تا نیم ساعت قطار وسط زمین و آسمون نگه داشته بود://
و انصافا ماهم عین چی ترسیده بودیم:|
تازه اون کوپه ای که آقایون توش سکونت داشتن یکی از تختای بالاش اصن بند نداشت![]()
بعد قطار راه افتاد:/ من دراز کشیده بودم و داشتم تل رو چک میکردم!
دستم خورد رو یکی از چنلای سیاسی کوفتی:| که فکرکنم حامی پروکسیم بود![]()
نوشته بود ترامپ و دار و دسته اش امشب جلسه برگزار کردن که چندجای ایرانو بپوکونن:/
اون شب واقعا قضیه اش خیلی جدی بود انگار=|
فکرکنم برای اونروزا بود که ایران پهپاد آمریکا رو زده بود![]()
خاله مریم و زهرا که کلا نت نداشتن:| گوشی مامانمم که دست من بود![]()
گفتم من امشب کابوس عمو ترامپ ببینم اینا بخوابن؟؟![]()
هیچی دگه.همینطوری بلند بلند براشون اخبار رو خوندم![]()
همشون.مخصوصا زهرا عین چی ترسیده بودن![]()
منم هی میگفتم امشب شهید میشیم دگه فایده نداره...:|
من که میدونم میخوان قطار ما رو بزنن![]()
دوساعت بعدش شام خوردیم و همشون گرفتن تخت خوابیدن://
چه خر و پفایی میکردن لامصبا:|
منم همینطوری چهارزانو رو تختم نشسته بودمD:
کرمم گرفت بود یهو جیغ بزنم بگم آمـــریــکـا![]()
![]()
ولی خب برخلاف همیشه چون حال و حوصله نداشتم خانومی کردمD:
بعد آغا من همینطوری نشسته بودم...دیدم یهو یه صدای دااااامب وحشتناک اومد:|
به طوری که با اینکه هدفون رو گوشم بود بازم صداشو شنیدم:/
هدفونو برداشتم دیدم یکی عین شِرِک در میزنه:|
یکم بیشتر دقت کردم..
دیدم یکی داره از پشت در به اون یکی میگه مطمئنید فامیلاتون هستن؟:|
گفتم دیگه تمومه...یکی از مَردا از رو تخت شوت شده پایین مُرده![]()
ینی یه چیز فراتر از مطمئن=| فقط دعا میکردم بیشتر از قطع نخاع نباشن![]()
بعد آروم گفتم خا دو دقه صبرکن:/ و رفتم در رو بازکنم.دیدم قفله!
اون گوساله هم همینطوری در میزد!
گفتم خوابن حاجی:| در قفل الان باز میکنم:/
بعد قفل درشم خیلی بالا بود:| دستم نمیرسید!
مجبور شدم مامانمو بیدار کنم از رو تخت بالا درو باز کنِ:/
در رو که باز کرد.یه زنِ عین بز نگامون کرد و رفت:|
منم همینطور بدون روسری کله امو از در کردم بیرون داد زدم معذرت میخوام بیدارتون کردم![]()
ینی شانس آورد خواب نبودم=| وگرنه به خاک و خون میکشیدمش![]()
![]()
بعد ساعت دو اینا بود یکم چشمام گرم شده بود!...
یهو با یه صدای وحشتناااااک؛مودمم بسوزه اگه دروغ بگم:| ولی حتی بدتر از بمب بود![]()
پاشدم رو تختم نشستم گفتم یا ابلفض:|
به همین برکت ایندفه رو دگه فکر کردم ترامپ بمب انداخته![]()
مامانم گفت بمیر:| قطار بود از کنارمون رد شد بخواب دگه![]()
ولی صداش فاجعه بود خدایی://
هی من گفتم پس چرا موقع رفتن هیچ صدایی از بیرون نمی اومد؟:|
هر سری یه قطار رد میشد من یه سکته ناقص میزدم:|
اونا تکونم نمیخوردن![]()
البته صبح کاشف بعمل اومد پنجره باز بوده نفهمیدیم:|
خلاصه...یکم خوابیدم.دیدم زهرا بالا سرم داره هار هار میخنده:/
همشونم بیدار شدن![]()
گفتم چه مرگتونه؟:|
زهرا همینطوری که میخندید گفت:
بهت گفتم پاشو نماز بخونیم:| هی میگی ترامپ..ترامپ![]()
![]()
تف تو روح این سفرکه برای من آبرو نذاشت:|
رفتیم وضو گرفتیم و چهارتایی باهم از قطار پیاده شدیم...
بعد منو زهرا نمازمون رو خوندیم.
من کاملا سرسنگین "باهم کات بودیم" به زهرا گفتم بیا بریم تو قطار![]()
از اون نمازخونه تا قطار...خیلی فاصله بود!
ما داشتیم پیاده میرفتیم:| بعد یه سگ هم اون کنارا خوابیده بود:/
ما از سگ که رد شدیم...یه پسره دنبال سگِ کرد:|
سگِ هم دنبال ما کرد![]()
دست زهرا رو گرفتم بهش گفتم فقط بدوووو
دیر بجنبی پاچه مونو گرفته![]()
آغا از دور باباهامونو دیدیم اونا هم هار هیر هور میخندیدن بهمون=|
جلوی یکی از درا وایساده بودن! به ماهم گفتن از همین در برین:/
هی من گفتم این واگن یکه! ما واگن ششیم:|
هم باباها،هم زهرا گفتن نع:/ همینجاست:/
خلاصه نگم براتون:| نیم ساعت کل قطار رو پیاده روی کردیم=|
آخرشم باباهامون پیدامون کردن![]()
اصلا پاهام داشت ازم کنده میشد واقعا:/
اون از دویدنِ،اینم از یه قطار پیاده روی کردنِ:|
خلاصه بلاخره صبح شد:| و ما زنده به آرون رسیدیم://
نه دامیست، نه زنجیر