شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 1:18 توسط Fatemeh:)
|
پریشب با زهرا رفتیم بیرون، قشنگ ازش یه سریال در میاد :)) نمیدونم چرا وقت نکردم براتون تعریف کنم😂 .
تو یه لوازم تحریری کار داشتیم، مادرش فوت کرده بود و بسته بود.
سه تا خیابون رو متر کردیم و دوبار رفتیم و برگشتیم. گفتیم خب الان زوده برگردیم بزار بریم یکم اینور اونور بگردیم. رفتیم یه جا که زهرا هودی ببینه. من از اونور خیابون یه هودی شتری دیدم که روش نوشته بود اکسو. انصافا خیلی هم شیک و خوشگل بود. دست و پای زهرا رو گرفتم جوگیر نشه فقط. رفتیم داخلش، لباسا و اینا رو دیدیم و زهرا هم طبیعتا نمود من رو با اون هودی لعنتی. از فروشنده قیمتش رو پرسیدیم دود از کله مون بلند شد. فکرکنم اگه مستقیما از کره هم اومده بود و امضای اصل چانبک هم روش بود انقدر نمی ارزید. خلاصه از مغازه اومدیم بیرون و باید کسکلک بازیای زهرا رو با مانکن بیرون از مغازه که اون هودی رو پوشیده بود میدید. به همین برکت هزارتا عکس ازش گرفت :)))) سلفی :))))) بخدا وسط خیابون مانکنه رو بغل کرده بود :)))) مگه ول میکرد بین اون همه آدم :))))
باز سه تا خیابون رو متر کردیم. هیچی به هیچی. کسر شان بود بدون اینکه چیزی بخریم برگردیم خونه😂😂 رفتیم یه فروشگاه که اکسسوری و این چرت و پرتا رو میفروخت. هی گشتیم، دیدیم هیچی نمیخوایم :)))) هی گشتیم :))))) تا اینکه من یدونه پوم پوم مشکی خریدم. زهرا سه تا دونه کش :)))
نشستیم کنار خیابون به افق زل زده بودیم.
من: با یدونه پوم پوم برگردم خونه؟ کلا برنگردم بهتره😂😂
زهرا : تا سه روز مسخره مون میکنن اینطوری برگردیم.
گفتم بیا بریم بستنی بخوریم😂 گور بابای کرونا و هر کوفت دیگه ای. یه ساله زندگی نکردیم.( و همون دیالوگ معروف) بگیریم بمیریم راحت شیم.
به اندازه یه شهر پیاده روی کردیم تا رسیدیم به بستنی فروشی😅 بله دوستان. خدا به کرونا گرفتن ما راضی نبود و بستنی فروشی بسته بود. هلک هلک برگشتیم همونجایی که بودیم و دوباره زل زدیم به افق😂😂
زهرا گفت من گشنمه. بیا بریم کوروش. بخدا پنج کیلومتر پیاده رفتیم تا رسیدیم به کوروش. اونجا من دوازده تومن خرید کردم، زهرا پنجاه تومن.ولی من کارت کشیدم😐 رو پله های فروشگاه کوروش نشستیم.
من: دیگه توان راه رفتن ندارم. زنگ بزن به آژانس.
زهرا گوشیشو از تو کیفش درآورد. شماره آژانس رو گرفت.
من:ساعت چنده؟
زهرا باز دست تو کیفش کرد دنبال گوشیش میگشت. گفت خاک بر سرم گوشیم کجاست؟ به وضوح دیدم رنگش پریده😂😂 بعد من مُرده بودم از خنده. وسط خیابون همینطوری که گوشی رو گوشش بود به من فحش میداد که فلان فلان شده چرا میخندی؟ گوشیم گم شده تو میخندی؟
یهو طرف گوشی رو برداشت و بلاخره دوزاری زهرا افتاد که چه سوتی ای داده. به اندازه ی یک عمر ازش سوتی دارم دیگه :))))
منتظر آژانس موندیم، هوا هم سرد بود، مژه هامون یخ بسته بود دیگه. این یارو هم نمی اومد. زهرا دوباره زنگ زد، داد میزد بیشعور کثافت برنمیداره.
من : واقعا که چقدر.....ن پیاده رفته بودیم الان رسیده بودیم ولش کن این...... رو.
باز زهرا نعره زد نه اگه بیاد ببینه نیستیم زنگ میزنه بهمون تجاوز میکنه.
بله! فکر می کنید چیشد؟ آژانسی مفلوک تلفن رو برداشته بود و ما چون داشتیم باهم حرف میزدیم متوجه نشده بودیم :)) زهرا تا گفت الو، بنده ی خدا گوشیو قطع کرد.
بعد چند دقیقه آژانس رسید و ما سوار شدیم.
زهرا: سَمّا رو کجا گذاشتی؟
من: وای خاک بر سرم، سَمّا!
دست کردم تو کیفم، گفتم اینجاست :))))
زهرا: لطفا سَمِ منو بده.
یه نگاه انداختم به راننده دیدم داره از تو آیینه ما رو نگاه می کنه. بیچاره یجوری آب دهنشو قورت داد
فکرکرد ما تروریستی چیزی هستیم😂😂.
منم آروم از تو نایلون کش موی زهرا رو از پوم پوم خودم جدا کردم و بهش دادم😂
بعد دوباره داشتیم حرف میزدیم...
زهرا: اگه لوازم تحریری باز باشه من سرمو تو همین شیشه می کوبم. البته که باز نیست. مادرش مُرده بود. احتمال باز بودنش به اندازه ی قهرمانی پرسپولیس تو آسیاست. (بله. برام کری می خونه)
من: هیچی غیرممکن نیست. من میگم بازه.
زهرا: شرط ببندیم؟
من: شرط کله ی عرب!
از جلوی لوازم تحریری رد شدیم و بله! باز بود :))) براش گین گین کردم که احتمال قهرمانی هم همینقدره :)
حالا ماشینه داشت لوازم تحریری رو رد میکرد.
من :آقا میشه یه دقیقه نگه دارید؟
راننده با یه حالت عصبی طور: تو یه دقیقه چیکار میخواید بکنید؟
من: خب اگه نمیتونید پس برید.
زهرا: بیا همینجا پیاده بشیم.
من: عه! نه. پولمون حیف میشه. آقا برید.
راننده حرکت کرد و سر خیابون خونمون ما رو پیاده کرد. باز نشستیم کنار خیابون زل زدیم به افق که وات تو دو وات نات تو دو؟ :) من گفتم بیا برگردیم لوازم تحریری :))))))
به همییییین برکت!! ما برای اینکه پولمون حیف نشه تا مقصد رسیدیم و پیاده برگشتیم لوازم تحریری :)))
اونجا من چندتا برگه رو پرینت گرفتم و چندتا خرت و پرت خریدم و برگشتیم خونمون :))))