یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ ساعت 17:10 توسط Fatemeh:) | 

چهارسال از یلدای سال نود و پنج گذشت... 

اما من هنوز که هنوزه وقتی اسم شب یلدا میاد یاد نسرین میفتم که دوتایی تو یه سایت بازی از سر تنهایی نشستیم کلی برای هم خاطره تعریف کردیم و خندیدیم. 

صبح بعدش باید انشا می نوشتیم که یلدا رو چطوری گذروندیم. منم از نسرین و اون سایت بازی نوشتم. همه دلشون برام سوخت. و گفتن آخی این بی کس و کاره و فلانه. 

ولی احتمالا همونا الان یادشون نیست که یلدای نود و پنج چه کردند. همه ی اون خوراکی‌ها و ژله ها هضم شدند... اما من ریز به ریز یادم مونده و هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه و هربار که به یادش میفتم یه لبخند گنده میزنم🙂 

+نسرین نمیدونم کجایی و خیلی وقته کامنت ندادی. اما بدون من هنوزم هر شب یلدا به یاد تو ام. حتی اگه کنار خوشگل ترین و شلوغ ترین سفره های یلدا نشسته باشم.

یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ ساعت 16:32 توسط Fatemeh:) | 

بگو ستاره ی دردانه

در انزوای رصدخانه...

کدام کوزه شکست آن روز 

که با گذشتن نهصد سال 

هنوز حلقه ی دستانش 

به دور گردن خیام است؟ :) 

برچسب ها :

موزیک نوشت

یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ ساعت 16:4 توسط Fatemeh:) | 

الان رفتم گروه کلاسمون رو دیدم. 

چارتا کسخل که اصلا دوتا بازیکن نمیشناسن افتادن به جون هم. چون یکیش از رنگ قرمز خوشش میاد اون یکی از رنگ آبی. 

دوتا سوپرکسخل دیگه اون وسط دارن میگن چی به شما میرسه اخه انقدر دعوا می کنید؟ برید درستون رو بخونید تو درس قهرمان بشید😐 (چه کنیم با این همه پروفسور سمیعیِ پر دغدغه؟) 

وقتی درمورد یه چیزی فقط شنیدید و هیچی درموردش نمیدونید تو رو خدا سکوت کنید. شما نمی فهمید وقتی تنها دلخوشی یه آدم به مسخره گرفته میشه چه حسی داره! اینکه یه موضوعی مثل فوتبال یا هرچی برای تو مهم نیست، دلیل نمیشه برای هیچکس مهم نباشه. همش نخواید علاقه نداشتن خودتون رو توجیه کنید.

از اونور باز دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار وقتی می بینم من چندماه به فکر این بازی بودم. به معنای واقعی کلمه فراتر از نود دقیقه حرص خوردم، حالا خوب یا بد تموم شده و من دارم غصه ش رو میخورم یا بابتش خوشحالم... یهو یکی که حتی نود دقیقه بازی رو ندیده میاد با جملات و حرفای کلیشه ای کل کل میکنه و از این حجم از خوشمزگی احساس افتخار بهش دست میده در حالی که من اونقدر خوشحال و غمگینم که حتی توان حرف زدن هم ندارم!

اینا رو ننوشتم که بگم من فوتبال رو می فهمم و دیگه هیچکس نمی فهمه پس فقط من باید درموردش حرف بزنم. نه والا. من اندازه ی پشم از فوتبال سر در نمیارم. سرجمع دوساله فهمیدم فوتبال چیه!  من فقط میدونم که فوتبال حالم رو خوب می کنه. بهش علاقه دارم. زندگی رو توی فوتبال پیدا می کنم. دوست دارم فقط یکم برای این علاقه ی من و خیلیای دیگه احترام قائل بشن.همین. 

این علاقه ی من رو یه نفر مثل زهرا به کی پاپ و کی دراما داره، یکی مثل فاطمه به فیلم و سریال داره، یکی دیوانه ی ماشین بازیه، یکی به اعتقاد و مذهبش داره و هزارتا چیز دیگه. 

هرکس تو این دنیای تخماتیک یه چیزی پیدا کرده و بهش چسبیده تا راحت تر بگذرونه! بیاید به این علاقه های همدیگه بیشتر توجه کنیم. توجه نمی کنیم لاقل احترام بزاریم. نزارید اون آدم حس کنه واقعا دغدغه هاش بی اهمیته. 

برچسب ها :

حرف های گنده

یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ ساعت 11:20 توسط Fatemeh:) | 

بچه ها جان، شما واقعا این قالب رو دوست دارید؟ 

یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ ساعت 0:8 توسط Fatemeh:) | 

یکماهه نه یه قسمت سریال دیدم، نه چارتا صفحه کتاب خوندم نه هیچ کوفتِ دیگه ای! حتی اونطور که دلم میخواست درس هم نتونستم بخونم.

انقدر به پوستم نرسیدم که سراسر بدنم پر از جوش شده. دیگه تمیز کردن ابرو چیه؟ من حوصله ی اونم نداشتم:/

داشتم فیلمای روزای اول قرنطینه رو نگاه میکردم. الله الله از این هیکل! تازه فیسم هم خیلی خوشگل و متعادل بود وقتی میخندیدم گونه هام میزد بیرون:(( هر کوفتی رو هم بدون عذاب وجدان میخوردم.

الان به یه توده ی چربی به معنای واقعی کلمه تبدیل شدم :| جداً خیلی چاق شدم :))) باید به جای راه رفتن قل بخورم.

من واقعا دارم از دست میرم تو این قرنطینه!

شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 23:0 توسط Fatemeh:) | 

دستِ شیری رفت کنارِ تک به تک طارمی تو بازی با پرتغال،توپی که علیپور زد تو صورت دفاع کاشیما، توپی که سر بازی ایران_ژاپن بازیکنا برای اعتراض ول کردن و رفت تو گل. 

این دست، رفت نشست کنار تک تک نرسیده هامون. رفت کنار تمام حسرت هامون.

البته ما دیگه به نشدن عادت کردیم.

شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 22:55 توسط Fatemeh:) | 

خب پشیمونم از اینکه پاچه ی زهرا رو گرفتم.

چقدر آخه من چیپم. بمیر دیگه.

شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 21:37 توسط Fatemeh:) | 

بعد از فوتبال، زهرا رو گاییدم.

کاش تا قطر شنا می‌کرد بعدش با همون بازیکنای اولسان میرفت کره. 

برچسب ها :

تا خرتناق فوتبالی

شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 2:25 توسط Fatemeh:) | 

+جونیور نگرائو که چیزی نیست، من سه شبِ متوالی خواب شماره نهِ الشارجه که کچل بود و ریش پروفسوری داشت و الان اسمش یادم نمیاد رو میدیدم.

+حالا من هی میگم نگرائو، ولی این گلرشون هم خیلی سگه. قشنگ معلومه فردا دهنمون سرویسه و قراره بوفونی بشه برای خودش. 

+این بازی پنالتی داشته باشه یا بکشه یه پنالتی من همون لحظه فوتبال رو می بوسم میذارم کنار. این از من. 

+نمیدونم این قطریا چی میزنن به تیرکاشون، توپ میخوره به تیر دروازه صدای خمپاره میده. 

+ آخرین باری که فوتبال با گزارش فردوسی پور دیدم، بازی ویتنام_ژاپن تو جام ملت های 2019 بود. (واقعا من از همون اول فوتبالی شدنم عاشق فوتبالای بی ربط و کسشر بودم.)

+استقلالی‌ها کاملا حق دارن که طرفدار اولسان باشن😁 این یه چیز طبیعیه بین فوتبالیا.من به شخصه استقلال تو دور گروهی از تیم عربستانی گل خورد از خوشحالی مُشتم خورد تو دماغ خودم :))) بنظرم کسایی که داستان رو ملی میکنن، فوتبال رو در حد دوتا دربی یا بازی های تیم ملی میبینن. 

+ پیش بینی؟ 2_0 پرسپولیس. گل:عبدی_نورالهی(شوت که گل به خودی میشه) 

+دلم میخواد یه داستان بنویسم. اسمشو بزارم از شنبه تا شنبه. ماجرای اونی رو بنویسم که تو فینال 2018 بشار رسن رو از احمدنورالهی تشخیص نمی‌داد و سرِ بازی نشسته بود امتحان ادبیات میداد،

قبل از فینال 2020 نشست بازیکنای تیم رقیب پرسپولیس رو آنالیز کرد. 

+ خب فردا بردیم. بایرن رو چیکار کنیم؟ 

برچسب ها :

تا خرتناق فوتبالی

شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 2:4 توسط Fatemeh:) | 

تا فکر جونیور نگرائو اینجاست 

محال است بخوابم که بخوابم.

برچسب ها :

تا خرتناق فوتبالی

شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 1:18 توسط Fatemeh:) | 

پریشب با زهرا رفتیم بیرون، قشنگ ازش یه سریال در میاد :)) نمیدونم چرا وقت نکردم براتون تعریف کنم😂 .

تو یه لوازم تحریری کار داشتیم، مادرش فوت کرده بود و بسته بود. 

سه تا خیابون رو متر کردیم و دوبار رفتیم و برگشتیم. گفتیم خب الان زوده برگردیم بزار بریم یکم اینور اونور بگردیم. رفتیم یه جا که زهرا هودی ببینه. من از اونور خیابون یه هودی شتری دیدم که روش نوشته بود اکسو. انصافا خیلی هم شیک و خوشگل بود. دست و پای زهرا رو گرفتم جوگیر نشه فقط. رفتیم داخلش، لباسا و اینا رو دیدیم و زهرا هم طبیعتا نمود من رو با اون هودی لعنتی. از فروشنده قیمتش رو پرسیدیم دود از کله مون بلند شد. فکرکنم اگه مستقیما از کره هم اومده بود و امضای اصل چانبک هم روش بود انقدر نمی ارزید. خلاصه از مغازه اومدیم بیرون و باید کسکلک بازیای زهرا رو با مانکن بیرون از مغازه که اون هودی رو پوشیده بود میدید. به همین برکت هزارتا عکس ازش گرفت :)))) سلفی :)))))  بخدا وسط خیابون مانکنه رو بغل کرده بود :)))) مگه ول می‌کرد بین اون همه آدم :))))

باز سه تا خیابون رو متر کردیم. هیچی به هیچی. کسر شان بود بدون اینکه چیزی بخریم برگردیم خونه😂😂 رفتیم یه فروشگاه که اکسسوری و این چرت و پرتا رو میفروخت. هی گشتیم، دیدیم هیچی نمیخوایم :)))) هی گشتیم :))))) تا اینکه من یدونه پوم پوم مشکی خریدم. زهرا سه تا دونه کش :)))

نشستیم کنار خیابون به افق زل زده بودیم.

من: با یدونه پوم پوم برگردم خونه؟ کلا برنگردم بهتره😂😂

زهرا : تا سه روز مسخره مون میکنن اینطوری برگردیم. 

گفتم بیا بریم بستنی بخوریم😂 گور بابای کرونا و هر کوفت دیگه ای. یه ساله زندگی نکردیم.( و همون دیالوگ معروف)  بگیریم بمیریم راحت شیم.

به اندازه یه شهر پیاده روی کردیم تا رسیدیم به بستنی فروشی😅 بله دوستان. خدا به کرونا گرفتن ما راضی نبود و بستنی فروشی بسته بود. هلک هلک برگشتیم همونجایی که بودیم و دوباره زل زدیم به افق😂😂

زهرا گفت من گشنمه. بیا بریم کوروش. بخدا پنج کیلومتر پیاده رفتیم تا رسیدیم به کوروش. اونجا من دوازده تومن خرید کردم، زهرا پنجاه تومن.ولی من کارت کشیدم😐 رو پله های فروشگاه کوروش نشستیم. 

من: دیگه توان راه رفتن ندارم. زنگ بزن به آژانس.

زهرا گوشیشو از تو کیفش درآورد. شماره آژانس رو گرفت. 

من:ساعت چنده؟

زهرا باز دست تو کیفش کرد دنبال گوشیش می‌گشت. گفت خاک بر سرم گوشیم کجاست؟ به وضوح دیدم رنگش پریده😂😂 بعد من مُرده بودم از خنده. وسط خیابون همینطوری که گوشی رو گوشش بود به من فحش میداد که فلان فلان شده چرا میخندی؟ گوشیم گم شده تو میخندی؟

یهو طرف گوشی رو برداشت و بلاخره دوزاری زهرا افتاد که چه سوتی ای داده. به اندازه ی یک عمر ازش سوتی دارم دیگه :))))

منتظر آژانس موندیم، هوا هم سرد بود، مژه هامون یخ بسته بود دیگه. این یارو هم نمی اومد. زهرا دوباره زنگ زد، داد میزد بیشعور کثافت برنمیداره.

من : واقعا که چقدر.....ن پیاده رفته بودیم الان رسیده بودیم ولش کن این...... رو.

باز زهرا نعره زد نه اگه بیاد ببینه نیستیم زنگ میزنه بهمون تجاوز میکنه.

بله! فکر می کنید چیشد؟ آژانسی مفلوک تلفن رو برداشته بود و ما چون داشتیم باهم حرف میزدیم متوجه نشده بودیم :)) زهرا تا گفت الو، بنده ی خدا گوشیو قطع کرد.

بعد چند دقیقه آژانس رسید و ما سوار شدیم. 

زهرا: سَمّا رو کجا گذاشتی؟

من: وای خاک بر سرم، سَمّا!

دست کردم تو کیفم، گفتم اینجاست :))))

زهرا: لطفا سَمِ منو بده.

یه نگاه انداختم به راننده دیدم داره از تو آیینه ما رو نگاه می کنه. بیچاره یجوری آب دهنشو قورت داد

فکرکرد ما تروریستی چیزی هستیم😂😂.

منم آروم از تو نایلون کش موی زهرا رو از پوم پوم خودم جدا کردم و بهش دادم😂

بعد دوباره داشتیم حرف میزدیم...

زهرا: اگه لوازم تحریری باز باشه من سرمو تو همین شیشه می کوبم. البته که باز نیست. مادرش مُرده بود. احتمال باز بودنش به اندازه ی قهرمانی پرسپولیس تو آسیاست. (بله. برام کری می خونه)

من: هیچی غیرممکن نیست. من میگم بازه.

زهرا: شرط ببندیم؟

من: شرط کله ی عرب!

از جلوی لوازم تحریری رد شدیم و بله! باز بود :))) براش گین گین کردم که احتمال قهرمانی هم همینقدره :)

حالا ماشینه داشت لوازم تحریری رو رد می‌کرد. 

من :آقا میشه یه دقیقه نگه دارید؟

راننده با یه حالت عصبی طور: تو یه دقیقه چیکار میخواید بکنید؟

من: خب اگه نمیتونید پس برید. 

زهرا: بیا همینجا پیاده بشیم.

من: عه! نه. پولمون حیف میشه. آقا برید.

راننده حرکت کرد و سر خیابون خونمون ما رو پیاده کرد. باز نشستیم کنار خیابون زل زدیم به افق که وات تو دو وات نات تو دو؟ :) من گفتم بیا برگردیم لوازم تحریری :))))))

به همییییین برکت!! ما برای اینکه پولمون حیف نشه تا مقصد رسیدیم و پیاده برگشتیم لوازم تحریری :)))

اونجا من چندتا برگه رو پرینت گرفتم و چندتا خرت و پرت خریدم و برگشتیم خونمون :)))) 

برچسب ها :

رفیق ارغوانی

شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 0:26 توسط Fatemeh:) | 

اینستاگرام نصب کردم که فردا بازی رو با گزارش موردعلاقه م ببینم... (پس فردا پاکش می کنم) 

این اینستاگرام چیه ناموسن؟ پیج هفت جد و آبادم رو برام آورد در حالی که من کلا شماره ی دونفر رو سیو دارم که اونام اینستا ندارن😐 حقیقتا پشمام. 

بچه ها بیاید بهم بگید که اینستا مثل تلگرام نیست که تا نصب می کنی، زارت و زارت برای همه ی شهر پی ام میره که فلانی به تلگرام پیوست :)))) 

بیو های کل فامیل رو خوندم. کرک و پرم به پرواز دراومد. بنده ی خدا هزارساله دنبال کار میگرده و در به درِ پوله، چنان بیوی خفن و پشم ریزونی درباره ی رمز موفقیتش نوشته که یکی ندونه فکر میکنه جای پروفسور سمیعی نشسته. 

همه هم یجوری همینطور... 

از همه قشنگتر کپشن دخترعمه ام، برای عروسی پسر عمه ام بود :)))  چنان قربون صدقه ش رفته بود که پسرخاله ی عزیزم فلانی و بهمانی

انگار نه انگار که شب بعد از عروسی دهن داماد رو سرویس کرد و تهش به گیس و گیس کشی کشید. و پسرخاله ی عزیزش رو شب عروسی یجوری گایید که هنوز بعد از دوماه باهم سرسنگینن :))))

ناموسا تو عکسا و کپشن پستا چقدر همه چیز قشنگتره. دنیای زیبا و پر از صلح. همه عاشق همدیگه. همه مشغول به کارهای خفن. واو، واو.

فقط منم که صبح تا شب ور دل شما از مامان بابام می نالم و تنها دغدغه ام اینه که جونیور نگرائو رو کی قراره فردا مهار کنه. اون ته ذهنم هم دارم فکر می کنم امتحان دفاعی رو چجوری از رو کتاب نگاه کنم که وقت کم نیارم. 

جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۹ ساعت 17:44 توسط Fatemeh:) | 

توییتر و گپی که تو تلگرام با اکیپ فوتبالیم دارم دیگه جواب نیست. 

باید امشب تا صبح ور دل خودتون چسناله کنم. 

جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۹ ساعت 12:48 توسط Fatemeh:) | 

من اصلا کاری ندارم که فردوسی پور قراره فینال رو گزارش کنه... 

فقط میخوام عمق لجن بودن خبرگزاری‌های داخلی رو بهتون یادآوری کنم. از دیروز دارن خودشون رو پاره میکنن که آی مردم، این قرار نیست زنده گزارش کنه، قراره غیرزنده گزارش کنه برای تیکه هایی از بازی که ای اف سی فارسی بزاره تو پیجش😐😂 انگار این بنده ی خدا بیکاره.

از اون صدا و سیما تا خبرگزاریا، اول و آخرشون کثافت و لجنه. 

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۹ ساعت 20:21 توسط Fatemeh:) | 

کاش میشد هم کریسمس رو جشن میگرفتیم، هم یلدا، هم عید نوروز، جشن اسفندگان،ولنتاین، عید غدیر و قربان و هرچیزی که الان یادم نمیاد!

کاش میشد هرروز به یه بهانه ای خوشحال باشیم و جشن بگیریم و برقصیم و کیف کنیم :)

ما قطعا لیاقت این همه شادی رو داریم.

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۹ ساعت 17:17 توسط Fatemeh:) | 

یک نفر آمد دلم را با خود برد
رفت و دیگر برنگشت...
من ماندم و یک فنجان چای
هرعصر پشت پنجره ی دلتنگی...
حواسم را پرت میکنم
چشمانم را میبندم
باز پرتِ تو میشوم
یکروز گفتی
"اگر روزی نبودم مرا در چیزهایی پیداکن ک دوستشان داشتم."
تازه فهمیدم
هرچه را دوست داشتی
دلبسته ی  همان ها شده ام ...‌

"زهرا کریمی"

برچسب ها :

شعر نوشت

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۹ ساعت 13:40 توسط Fatemeh:) | 

داشتم می اومدم بگم که من واقعا رشته ام رو دوست دارم و خوب شد که تغییرش ندادم. 

که با درس جدید منطق رو به رو شدم. 

گوه خوردم دوستان. 

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۹ ساعت 13:8 توسط Fatemeh:) | 

میترسم یهو پرسپولیس قهرمان بشه، شما یادتون بره به من تبریک بگید. 

خودتون حواستون باشه دیگه. 

برچسب ها :

تا خرتناق فوتبالی

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ ساعت 23:38 توسط Fatemeh:) | 

رفتم سی دی خریدم که یکم وقتم آزاد شد تمام پستای وبلاگم رو بریزم روش و نگهش دارم. امیدوارم همه ش جا بشه...

چندنفر درمورد این پی دی اف گرفتن از مطالب وبلاگ پرسیده بودن، گفتم تو یه پست جدا بگم.

چون خیلی به درد میخوره و به شدت پیشنهاد می کنم تا کار از کار نگذشته اگه خیلی نوشته هاتون براتون مهمه این کار رو بکنید...

+ اول اینکه یه قالب ساده و سفید بزارید رو وبلاگتون (برای وقتی که میخواید تبدیل به پی دی اف کنید) چون وقتی تبدیل به پی دی اف بشه قالب وبلاگ هم جزو نوشته ها میشه اما کاملا سفیده و نوشته ها هم خیلی ریز میشن! (خودتون از یه صفحه بگیرید کاملا متوجه میشید)

بعد اینکه با کامپیوتر یا لپ تاپ صفحه ی وبلاگ رو باز کنید و ctrl+p رو بزنید.

پنجره ی پرینت که باز شد گزینه پرینت رو بزنید و بعد هم کنسل رو بزنید.

دیگه راحت میتونید فایل پی دی اف رو سیو کنید .

اما این پی دی اف کل وبلاگتون نیست و با این روش فقط صفحه ی اول وبلاگ رو پرینت میگیره. (نهایتا 30تا پست)

اما روش بهتر و راحت تریه نسبت به دونه دونه کپی گرفتن...

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ ساعت 23:18 توسط Fatemeh:) | 

 

نکنه مامانم وقتی منو حامله بوده، صبح تا شب فوتبال میدیده؟

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ ساعت 23:14 توسط Fatemeh:) | 

این زهرا هم دیگه واقعا رد داده.

تلویزیون سریال کره ای با دوبله میذاره. یهو میگه عه اینجا داشت فحش میداد اینا فلان جور دوبله کردن :)))) بعد خیلی هم حرفه ای اون فحش رو به زبون کره ای میگه :/

امشب یه ویس کره ای براش فرستادم گفتم این زبون بسته چی میگه؟

گفت داره آرزوی موفقیت میکنه، چرا به فحش بستنش :)))

در این حد به کره و زبانشون و همه چیزشون علاقمنده :|

من واقعا سالها داشتم دنبال ریشه ی این علاقه می گشتم :))))

تا اینکه خاله مریم یکبار تعریف می کرد یکماه آخری که زهرا رو حامله بوده، تنها دغدغه اش این بوده که قسمت آخر یانگوم رو ببینه و بعدش بره بچه اش رو به دنیا بیاره :))) همش میگفت خدایا خواهش می کنم این بچه زود بدنیا نیاد من بتونم قسمت آخر یانگوم رو ببینم :|

تهشم قسمت آخر یانگوم رو دیده و رفته زایشگاه :)))

+تو رو خدا در دوران بارداری حواستون به افکارتون باشه D:

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ ساعت 18:52 توسط Fatemeh:) | 

عمیقا دلم میخواد برم یه جای خیس زندگی کنم. یه جایی که سبز باشه و کوه داشته باشه. از این همه خشکی خسته شدم🚶🏼‍♀️

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ ساعت 17:20 توسط Fatemeh:) | 

با توجه به پست قبلیم خودتون باید متوجه بشید که بعد از تایپ اون شعر خفن از حسین صفا، پتو رو کشیدم رو کله ام و مثل یک خرس قطبی نرمالو خوابیدم :))) 

خوابه هاااا، مسخره بازی که نیست ازش بگذرم. 

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ ساعت 17:17 توسط Fatemeh:) | 

از خواب بیدار شدم دیدم تلگرام بالا نمیاد و تو توییتر هم نمیشه فایل باز کرد. 

اگه فردا صبح دیگه پاشدیم دیدیم اینترنت رو دوباره ملی کردن، مجبور میشم تو شاد یه چنل بزنم بیام اونجا براتون تفت بدم🙂🙂 

فعلا آی دی منو تو شاد حفظ کنید لازم میشه😂

​​​​​​+ ایتا هم گزینه ی خوبیه ها :))) سم خالص! 

+کاش ایندفعه اگه میخوان ارتباطمون با دنیای بیرون رو قطع کنن دستشون بخوره همون چارتا کسشر داخلی هم یه ماه قطع بشه ما از دست این امتحانات راحت بشیم. 

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ ساعت 15:38 توسط Fatemeh:) | 

نه خواب راحتی دارم، نه مایلم به بیداری... 

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۹ ساعت 22:40 توسط Fatemeh:) | 

سه سال از اون بیست و پنج آذر لعنتی گذشت :)...

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۹ ساعت 15:15 توسط Fatemeh:) | 

اگه دیگه هیچوقت نتونیم بریم مدرسه، چی؟ 

نکنه این چند صباحی که از مدرسه رفتنمون مونده خلاصه بشه تو به زور چشم وا کردن و حاضری زدن و دوباره خوابیدن...

​​​​​​

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۹ ساعت 12:11 توسط Fatemeh:) | 

من بیست و چارساعت هم درس بخونم و ساعت بیست و پنجم تیکه تیکه از اتاق بیام بیرون، بازم مامانم میگه چرا درس نمی خونی؟ موقعی که معدلت بیاد پایین نیای، ناله نکنیا. هرچی خوندی نمره میگیری. خاک تو سرت! فاطمه رو ببین معدلش فلانه، فلان قدر درس میخونه.

+مجددا تاکید می کنم دوسال از لجشون معدل بالا آوردم، دریغ از یک آفرین گفتن! فقط اینو دیدن که معدل فاطمه 20 شده و مثلا معدل من یک صدم کمتر از اونه! باهام مثل یه سگ رفتار کردن. مثل حیوون خونگی که قراره موقع پیری و تنهایی عصای دستشون باشه. همیشه همینطور بوده. 

تازه پارسال برای امتحانات دی یه کلاس خصوصی ریاضی رفتم و سی تومن خرج گذاشتم رو دستشون تا یه فصل ریاضی رو یاد بگیرم. هر فاکینگ نمره ای که آوردم فکر میکردن بخاطر اون کلاس خصوصی تخمیه! چقدر من حرف شنیدم برای این چس مثقال پول. 

میگم دانشگاه فرهنگیان بدون سهمیه نمیتونم قبول بشم. در توان من نیست... وقتی درس نمیخونم میگن درس نمیخونی وقتی فرهنگیان قبول نشی بندازی گردن سهمیه ها. 

من دیگه اصلا کاری به اینا ندارم. رویاهام رو ازم گرفتن، بگام دادن. کاری باهام کردن که دیگه تو این دنیا چیزی برای از دست دادن ندارم! مرگ و زندگی برام یجوره و مثل یه زندانی که حبس ابد خورده میگذرونم :)

+دو دقیقه به فاطمه تلفن زدم که بلکه یکم حالم خوب بشه. وقتی حرفامون تموم شده مامانم برگشته میگه جای اینکه اینطوری حرف بزنی و هار هار بخندی برو سر کلاس ریاضی. خیلی تنبل و تن پروری. امتحان ریاضیت رو گند میزنی.

دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۹ ساعت 15:43 توسط Fatemeh:) | 

این روزا حالم خیلی بده. انگار دارم میمیرم. دارم تموم شدن خودم رو می بینم و نمیتونم کاری بکنم. 

ای کاش غمگین بودم. من به غمگین بودن عادت داشتم.وقتی غمگین بودم، حالم خوب بود. غمگین بودن بلاخره تموم میشد. روز و شب از استرس داشتم ولی حالم خوب بود! صبح تا شب چسناله میکردم، هرکی بهم میگفت خوبی؟ میگفتم نه! ولی خوب بودم. چون میدونستم بلاخره تموم میشه. 

اما الان میخندم، درس میخونم، با دوستام وقت میگذرونم ولی حالم خوب نیست. نمیتونم به کسی بگم که چجوری ام! نمیشه توصیفش کرد. انگار افتادم تو یه باتلاق. چه دست و پا بزنم، چه هیچ کاری نکنم بلاخره دیر یا زود غرق میشم. 

از هیچی لذت نمی برم... مطلقا هیچی منو خوشحال نمی کنه. چندین ماهه که حتی یک ثانیه از ته دل نخندیدم. گریه هم نکردم. 

یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۹ ساعت 18:2 توسط Fatemeh:) | 

ببین بعد یک عمر پرپر زدن... 

چه جای بدی عاشق هم شدیم. 

مشخصات
اتل متل آرزو:) نه دامیست، نه زنجیر
همه بسته چراییم؟