شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 20:41 توسط Fatemeh:) | 

بعد چندین قرن چندتا گیم دانلود کردم برای تبلتم.

آخرین بازی که داشتم Leps world بود

سری 2 ش یه سالی طول کشید تا تموم بشه

سری 3ش هنوز بعد دو سال تموم نشده:/

بچه که بودیم با فاطمه و زهرا و زینب هر بازی جدیدی که قابل دانلود بود

دانلود میکردمباهم کورس میذاشتیم

 یه بازی بود...زینب برامون ریخته بود! باید یه دختر یا یه پسر رو مزدوج میکردیم

بعدشم بچه دارشون میکردیم

یعنی قشنگ میرفتن رو تخت و فلان

یبار به زینب گفتم اینا چیکار میکنن بچه دار میشن؟

گفت هیچی بوس میدن

اون بازیه خیلی جالب بود:)

چند گیگ بازی آرایشگاه و آشپزی داشتم تو کامپیوتر=)

انقدر خوب و هیجان انگیز بودن

ولی دستم خورد همش پاک شد:/

وقتی هم گوشی خریدیم دیگه بازی های اندروید اومد رو بورس

اونا رو برای هم میریختیم و کورس میذاشتیم

پو رو یادتونه؟من 130 سالش کردم

نه زینب،نه زهرا نتونستن انقدر پیشرفت کنن تو این بازی

بین خودمون ولی نمیذارم کسی گوشی قبلیمو بفروشه

بخاطر اینکه دلم نمیاد پو رو حذف کنم

به جز پو...لو و مو و بو هم داشتم من

چند وقت پیشا هم یه شرکت ایرانی بازی های قشنگی میساخت:)

اصلا این چندساله اخیر بازیای ایرانی جذاب بودن!

الان یه مدته باز بدرد نمیخورن:/

مثلا بازی موتوری و موتوری2 خیلی خوب بود!

تو موتوری دو قشنگ ایرانگردی میکردیD:

دو سه ماه طول میکشید تا تموم بشه:|

من دوتاش رو تموم کردم.

پارسال تابستون یسری اومد اسمش موتوری فرار بزرگ بود

نصف موند و دیگه آپدیت نشد

همون شرکتِ هی تاکسی رو هم ساخته بود!که بازم خودم فاتحش شدم

آ میرزا رو هم خانوادگی نصب کرده بودیم

منتها کورس نذاشته بودیم دیگه=)

عید پارسال میشستیم دورهم...کل خانواده://

باهم مشورت میکردم و مراحلش رو میرفتیم

باباپز هم یه مدت زندگیم رو مختل کرده بود

برای اینکه از زینب کم نیارم صبح و شب بازی میکردم

غلط نامه و باقلوا و هندونه خیلی قدیمی ان

دیگه یادم نمیاد چه بازیایی رو تموم کردم و بهم چسبیده:)

اسم خارجیا زیاد یادم نمیمونه.برای همین ایرانیا رو مثال زدم

ولی اگه مثل ما پول پی اس فور و ایکس باکس و فلان ندارین

برین از گوگل پلی بازیای درست و حسابی و خوب دانلود کنید

مطمئنم سرگرمتون میکنه=)

فقط پیشنهاد نمیکنم با گوشی بازی کنید:|

بازی مال تبلتِ:/

بهترین گوشیا رو هم بازی از پا درمیاره

"تجربیات یک عدد بیکار"

پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۸ ساعت 13:13 توسط Fatemeh:)

رفتن همیشه جمله ای کوتاه و محتوم است!...

چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۸ ساعت 23:5 توسط Fatemeh:) | 

تو تلگرام اصلی چرا کانالا مخفی نمیشن

گــاو:/ گــاو:/ گــاو

بعد سه قرن یه فیلترشکن درست درمون پیدا کردما

انقدر گشادم برای نصب یه فیلترشکن که نزدیک سه ماهه با پروکسی میرم تلگرام

کانال خاصی ندارم به همین برکتD:

ولی اونایی که فقط خودم میخونمشون و مامانم نمیخونه مخفی میکنم غر نزنه:|

تازه مثلا با خطِ خودم تو تلگرامم فقط گوشیِ مامانمه

خدایا من یه گوشی قرمز میخوام:( عجب گوهی خوردم تبلت خریدم

نه بابا ولش کن پس فردا میرم مدرسه نگاهم نمیندازم به گوشی:/

اگه مال خودم باشه تحریک میشم

ولی جدی بعد کنکور باید یه لپ تاپ و گوشی بخرم:|

از الان دیگه بعد کنکور شروع شد ینی؟

خا واقعا مثلا الان گوشی میخوام چیکار؟:|

چار روز دیگه باید بریم پیِ بدبختیمون:/

چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۸ ساعت 1:41 توسط Fatemeh:) | 

امشب از اون شباس که بیدارم و دلم گرفته:)

سالی دو سه بار دل من میگیره هاااا

خب راستش تو اوج بدبختی و فلک زدگی ساعت یازده پتو رو میکشم رو خودم

آلارم گوشیمو برای 5صبح کوک میکنم و با صدای بلند به خودم بقیه اش باشه فردا.

چه شبایی که من با این تکنیک زنده موندم=)

امشب اصلا نمیدونم چمه:/ لامصب این اشکم چرا درنمیاد؟

چی میخواد دلم بنظرتون؟!

تو گذشته میچرخم.به همه ی اون روز و شبایی که گذروندم فکر میکنم!

چه تلخ.چه شیرین:) و بغض میکنم! بغضی که هیچ وقت تبدیل به اشک نمیشه.

گاهی دلم میخواد با یکی اونقدر درد و دل کنم که سبک سبک بشم:)

نه اینکه کسی رو قابل اعتماد نداشته باشما...

دور و بر من پر از آدمایی که میتونم باهاشون حرف بزنم!

بدون اینکه از قضاوت شدن بترسم!

ولی نمیخوام حتی یه لحظه هم اون روزا یادم بیاد:)

مثل زهر تلخ بود..بی انصافیه که بگم تمام دوازده سال زندگیم...

اما 70درصدش تاریک بود:) تاریک و کمرنگ و زشت!

خیلی جنگیدم!!

ببین رفیق جونم بالا اومد...تیکه تیکه شدم تا گذشت!!

من له شدم تا رسیدم به تیر98...

من حاضر نیستم فاطمه ی 14 ساله رو با هیچی عوض کنم:)

فاطمه ای که فقط دنبالِ هدفاشِ و هیچی به هیچ جاش نیست!

فاطمه ای که اونقدر قویِ که برای شاد بودن به هیچکس نیاز نداره...

شاید یکم دلش بگیره.ولی هیچ وقت به اون روزای تاریک و کمرنگ و زشت برنمیگرده!

چون اون الان خدا رو پیدا کرده!...

سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۸ ساعت 15:47 توسط Fatemeh:) | 

یکی بیاد اتاق منو تمیز کنه:|

از این کثیفای معمولی نیستا://

همینقدر براتون بگم که چوب بستنی که شوت کردم وسط اتاق پر از مورچه شده:/

دیشب داشتم تخمه میخوردم دیدم مورچه ها با یه نگاه مظلومانه بهم زل زدن

هیچی دیگه یدونه تخمه میخوردم یدونه ریز ریز میکردم برای مورچه ها

کلی حال کردن

من شدیدا بدم میاد کسی وارد اتاقم بشه:|

حتی خوشم نمیاد مهمون بیاد مثلا نماز بخونه یا کیفش رو بزاره

فقط زهرا و فاطمه=) چون خودمم از سوراخ سمبه های اتاقشون خبر دارم

عمه هام که چند هفته پیش اومده بودن

من جلوی چشمشون درِ اتاقم رو قفل کردم که ینی بگیرید بشینید سرجاتون:/

تازه از مسافرت برگشته بودیم.حوصله نداشتم اتاقم رو تمیز کنم:|

وسایلم آرایشم ولو بود.کتابامم نامرتب تو کتابخونه ریخته بود

تی شرتم و کتاب جام جهانی در جوادیه رو تختم افتاده بود

سه چهارتا سیم شارژر و هندزفری بهم گره خورده

از تو کوله ام در آورده بودم و ریخته بودم رو میز کامپیوتر

و بدتر از همه کشوی لباسام همینطوری باز بود

اصلا یه وضعیتی:/

بعد اومدم نشستم! دخترعمه ام گفت میخوام کاغذ دیواری اتاقت رو ببینم

بهش گفتم مگه ندیدی؟

گفت میخوام ببینم جنس مال تو بهتره یا خونه ی خودم

گفتم جنسش از همینایی که تو سالنِ ولی پاشدم و درِ اتاق رو باز کردم

خودمم وایسادم جلوی در که یعنی جلوتر از این نیا.

من از اونایی نیستم که بگم وای ببخشید.اتاقم یکم نامرتبه و اینا

کلا یادم نمیاد هنوز بخاطر چیزای مسخره معذرت خواهی کرده باشم

خیلی شیک در رو باز کردم و بهش گفتم اینه.

والااااااگه میخواستم کسی اتاقم رو ببینه درش رو باز میذاشتم

خلاصه میخوام بگم الان انقدر گشادم که اگه همین دخترعمم بیاد بگه

میخوام اتاقت رو تمیز کنم با کمال میل قبول میکنم

سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۸ ساعت 12:41 توسط Fatemeh:) | 

+امروز تو کلاس فتوشاپ دختره عکس باباشو ورداشته بود

براش رژ لب و خط چشم کشیده بود

میگفت هنوز خودش ندیده

همه خندیدیم و اینا:/ یذره فضا خودمونی شد:|

یه دختر دیگه گفت استاد:/

میشه بگی چجوری با فتوشاپ ابرو درست میکنن؟

پسره گفت نه نه:| اول بگو چجوری پشما رو برمیدارن:/ بعدش ابرو

منم که امروز خیلی مظلومانه و برای یکبار مثل آدمیزاد رفتم سیستمم رو روشن کردم و نشستم:|

ویندوزش اومد بالا عکس دسکتاپش نوشته بود استقلال همیشه قهرمان

حواسم نبود:/ پقی زدم زیر خنده

تو نگاه همه یه اللهم اشف کل مریض خاصی بود

ببین تو رو خدا:/ من اصلا چیزی گفتم؟کاری کردم؟

بین ده-بیستا کامپیوتر باید اونی که من قراره پشتش بشینم

دسکتاپش این باشه ناموسن؟

خا منم برداشتم زمینه و نوار ابزار رو یه دســــت قرمز جیغ کردم

اگه یه سطل رنگ دم دست بود احتمالا کیس و مانتیور رو هم قرمز میپاچیدم

خُلم اون عمه های گرامی تون هستن=))

+دیشب فیلم تالی رو دیدمD: آمریکایی بود:|

کسل کننده و مسخره:|

اصلا خوب نبود:|

برای همین معرفیش رو نمیذارم

فقط اگه خواستین ببینید با خانواده اصلا توصیه نمیشود

اصلنااااا

من دیشب با کامپیوتر میدیدم یوهو وسطش پنجره ی فیلم رو اندازه مورچه میکردم

و میگفتم یا خودِ خداااا

به همین برکت اولین فیلم صحنه داری بود که دیدم:|

اینم نمیدونستم که اینطوریه:/

بقول زهرا قبلنا همش درحد یه بوس کوشولو و اینا

حالا بیاین فیلم درست حسابی معرفی کنید اینو بشوره ببره:|

تخیلی و باحال! کمدی هم میبینیم

اگه سریال درست درمون هم باشه

و بیشتر ده-دوازده قسمت هم نباشه میبینیم

+کتابم که فعلا دارم زنان کوچک رو میخونم:|

خیلی خوبه=)

بخاطر انیمیشنش همه باهاش یکم با داستانش آشنا هستن:))

ولی کتاب همیشه یه چیز دیگه اس!

مثل جودی ابوت و آنه شرلی:)

با کتاب شخصیتا رو هرطور که خودت دوست داری تصور میکنی!

هرجا که دلت میخواد با تخیلت میری.

ولی حتی بهترین انیمیشن و فیلما به پای کتاب نمیرسن:)

البته بنظر من:| الان حمله نکنید

داشتم درمورد کتاب میگفتم:|

چهارتا دختر با مادرشون بخاطر جنگ مجبور میشن از شهرشون برن:)

قسمت جالبه رمان بنظرمن اون شرایط سخت جنگِ برای دخترا.

نمیتونن چیزای مورد علاقشون رو بخرن.لباسایی که دوست دارن بپوشن و..

با اینکه هیچ وقت جنگ رو تجربه نکردم

ولی احساس همزاد پنداری خاصی باهاشون دارم:|

احتمالا هر دختر ایرانی که این کتابو بخونه همین احساس رو داشته باشه

دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۸ ساعت 16:28 توسط Fatemeh:) | 

هیچ وقت شب عقد زینب و ابولفضل یادم نمیره

آبان 94:| پس از کش و قوس های فراوان.بعد سه روز استرس و اینور اونور دویدن

بلاخره خدا خواست که این دوتا بهم برسن

دقیق یادم نیست چیشده بود ولی جواب آزمایششون زیاد میزون نبود:|

خلاصه قرار شد شبِ دوازده آبان نود و چهار اگه اشتباه نکنم عقد کنن و تامام:)

اون روزی که قرار بود شب عقد کنن سر زنگ ریاضی به فاطمه گفتم

تو گریه میکنی وقتی زینب بگه بله؟

فاطمه گفت آره! من واقعا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم!

بهش گفتم ببین جلوی بقیه نزنی زیر گریه هااا

هرموقع خواستی گریه کنی منو خبر کن باهم بریم یه جا قایم بشیم

بعد فاطمه قبول کرد و شب باهم رفتیم خونه ی خاله مریم=)

نمیدونم چیشد که به جای محضر قرار شد تو خونه عقد کننD:

از عصری منو فاطمه و زهرا همدیگه رو آرایش کردیم و لباس پوشیدیم:)

تا زینب بیاد اونجا کمک میکردیم و پیش مهمونا بودیم.

یهو زینب اومد=) یه لباس بنفش جینگول پوشیده بود:)

نمیدونم چرا چشمای روشنش اون شب انقدر به چشم می اومد!

انقدر خوشگل آرایش شده بود

که واقعا دلم میخواست همون وسط پاشم بغلش کنم

آغا هی من با چشمانی سرشار از مهر و محبت به زینب نگاه میکردم:|

زینب بهم چشمک میزد

شما عروس رو وسط عروسی ببینید داره به یکی چشمک میزنه

چی فکر میکنین واقعا؟:|

یهو هرچی چشم چرخوندم دیدم زینب نیست:|

وسط آشپزخونه پیداش کردم داشت با مامانش حرف میزد

منو فاطمه کنار هم نشسته بودیم...رومون نمیشد بریم رو مبل کنار زینبD:

در گوشش گفتم چطوری؟! گفت الان خوبم

همینطوری داشتیم آروم حرف میزدیم که جناب ابولفضل اومدن:|

زهرا و زن عموش جلوش وایسادن گفتن

تا شاباش ندی نمیذاریم عروست رو ببینی

حالا ابولفضلم هیچی نمیداد:| نفهمیدم آخرش پول داد یا نه

چون منو فاطمه سریع روسریمون رو انداختیم و رفتیم کنار زینب وایسادیم

یه احساس مالیکت خاصی بهش داشتیم:|

اینطوری که ابولفضل اومد سمت راست زینب نشست

منو فاطمه چون مبلِ دو نفره بود و دیگه جا نبود سمت چپ زینب وایسادیم

تازه من محکم دستمو گذاشته بودم

رو اون قسمتی از مبل که زینب نشسته

ابولفضل و عاقد باهم رسیدن:|

همه به احترامشون پاشدن و زودی نشستنD:

منو فاطمه مثل بز کنار زینب وایساده بودیم همچنان

به همین برکت چنان با حرص به ابولفضل نگاه میکردیم

که بدبخ فکر کرد بعدِ عقد میخوایم به قتل برسونیمش

به جای یاسین اشهدشو خوند فکر کنم

من از این گوشی سامسونگ کوچولو ها رو داشتم

از موقعی عاقد اومد سریع ضبط صوت

گوشیِ رو فعال کردم و گذاشتم جیبم

حالا مگه میخوند این خطبه ی فلان فلان شده رو:|

فاطمه میگفت نگاه کن چجوری هنوز محرم نشده بهش چسبیده

آغا خطبه رو خوند=) منو فاطمه هم میخواستیم قبل از بله گفتن زینب

سر ابولفضل رو با گیوتین ببریم و زینب رو از دستش نجات بدیم

ولی متاسفانه تو همین فکرا بودیم

که زینب گفت با اجازه ی مامان و بابام بله

آغا محرمم بود کسی نه دست زدنه کل کشیدD:

فقط همه بلند صلوات فرستادن

یوهو بعد صلوات یه نفر از اون وسط گفت

مــــــرگ بــــر آمـــــریـــکا

هنوز صداشو دارمD:

آغا من یهو نگاه کردم اینور...اونور...فاطمه نبود:|

رفتم تو آشپزخونه به مامانش گفتم:/ گفت نمیدونم!

تو اتاقا رو گشتم. پشت بوم حتی

بعد وسط مجلس وایساده بودم زل زده بودم به همه جا:|

یهو یکی اومد زد رو شونه ام...

ستایش بود گفت فاطمه کارت داره! گفتم کجاست؟:|

گفت دنبال بیا:| پشت پرده ی اتاق زینب پیداش کردم

چشمای پف کرده:/ همه ی صورتش خیـــــس

اصلا یه وضی! بهم گفت چیکار کنیم؟

گفتم باید بریم زیر زمین

پشت اون پرده هه یه در بود سمت حیاط.

قفل بود.اما کلیدش بود.

به فاطمه گفتم برو اونور بازش کنم الان آبرومون میره:|

هرچی زور زدم باز نشد که نشد:|

درحال تلاش کردن بودم که فاطمه بهم گفت زود باش!!!

مامانم...مامانم گفتم یا ابلفض:/

مامان فاطمه اومد پرده رو کنار زد و ما دوتا رو پیدا کرد

گفت خاک تو سرتون دارین گریه میکنین وسط عروسی؟:|

گفتم من که گریه نمیکنمD:

اینم خوب میشه یکم دلش گرفته

به فاطمه گفت دو دقیقه دیگه اشکاتو پاک میکنی میای بیرون:|

فاطمه که نرفتD: نشست رو تخت و ریز ریز همینطوری گریه میکرد:|

منم رو همون تخت دراز کشیدم و گفتم آخ کمرم

که کنار چشمم یه موجود دراز و بنفش حس کردم:/

به سرعت نور پاهامو جمع کردم گفتم عه زینب

-فاطمه چرا گریه میکنی؟!

+عرررررررر

-بخدا من که نمیرم بمیرم:| فقط یه عمو به عموهات اضافه کردم

"هه! عمو عمو ابولفضل:| عمو ابولفضل"

فاطمه:عرررررررررررر

زینب دستشو گرفت برد کنار ابولفضل:|

فکر کنم میخواست به ابولفضل بگه بهش بگو قرار نیست منو بخوری

فاطمه نگاهش که خورد به ابولفضل...جلوی دویست نفر زد زیر گریه!!

گریه معمولی نه هااااا عررررررررررررر میزد به معنای واقعی کلمه

صداش محله رو برداشته بود:|

سرشو گذاشته بود رو شونه ی زینب هار هار گریه میکردD:

بعد زینب منو صدا کرد رفتم

فاطمه رو جمع کردم و باهم یه عکس یادگاری گرفتیم

یکی از تاریخی ترین عکسای تاریخ بشریتD:

منو فاطمه و زینب و ابولفضل

آخه تا دو سال بعد فاطمه و ابولفضل باهم کارد و پنیر بودن:|

فاطمه فکر میکرد این گنده بک اومده زینبو ازش گرفته

ابولفضل رو نمیدونم:| ولی فاطمه از ابولفضل متنفره

هنوز که هنوز گاهی به من میگه بیچاره زینبگیر چه آدمی افتاده

زهرا هم اون شب آروم بنظر میرسید:|

ولی آرامش قبل از طوفان و فلان

زهرا و ابولفضلم دشمن قسم خورده ی همدیگه ان:| واقعا دارم میگم!!

این قضیه ام از همون موقع شاباش ندادن شروع شدD:

هیچ وقت ندیدم مثل آدم باهم حرف بزنن://

دوتاشون عین بچه ها فقط باهم کل کل میکنن

یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۸ ساعت 21:12 توسط Fatemeh:) | 

من آخرش در انتظار آلبوم قماربازِ چاوشی خشک میشم میفتم:|

احتمالا اسکل کرده مارو:|

خوابم میاد:( خواااااب.

سگ تو روح اونی که گفت کلاس فتوشاپ صبح بهتره:|

دیشب تا ساعت چار داشتم مصاحبه ی سروش رفیعی گور به گور شده

رو با زاویه بسته میدیدم:| تازه ساعت چار و نیم یادم افتاد هفت کلاس دارم

امروزم یه مبحثی رو داشت میگفت که من طبق معمول بلد بودم:|

تند تند جزوه اش رو نوشتم و داشتم تو دفترم نقاشی میکشیدمD:

حالا بماند چی میکشیدم:|

یوهو زنِ استادمون اومد کنارم نشست:|

فورا دفترچه رو بستم شیرجه رفتم رو موس:/

گفت یادگرفتی دیگه؟:|

ظهری ام رفتم دوش گرفتم و خوابیدم!

بعد یه ساعت مامانم بالا سرم آهنگ پرسپولیس حامد طاها رو پلی کرده:/

با ولوم بــــالــــا:|

میگه پاشو:| پاشو:| پرسپولیس مهاجم خریده

بهش میگم رو کجام نوشته آی ام اسکل؟:((

گفت نه بخدا خریده://

پاشدم میگم کی رو خریده؟:|

میگه هیچی میخواستم بیدارت کنم

مامان شمام همینقدر دیکتاتورِ؟:(

یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۸ ساعت 12:9 توسط Fatemeh:) | 

+بماند که میشد کنارم بمانی،نماندی

AB رو میگم بی شَ هوررر امسال از مدرسه میره میخواد دبیر بشه

حالا ما با این باغ وحش چه کنیم؟:/

اقدس رو کی اهلی کنه؟

هی من نه ماه بیام با توصیف مهربونی کی دهن شما رو سرویس کنم؟

گااااااااااااو ینی گاااااااااااو:|

+اون فونت بدرد نمیخورد:| همین بهتره:/

-گشنمه!

+شام نخوردی؟

-نه حرم مراسم بود.رسیدیم هتل شام تموم شده بود:|

+یه روز ولت کردمااااا گشنمه موندی؟؟

پاشو برو دم خونه علم الهدی بگو این بود آرمان های امام؟؟؟

یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۸ ساعت 0:39 توسط Fatemeh:) | 

من بی تو خسته ام:(

تو بی من چگونه ای؟

+موهاشو کوتاه کرده چقدر گردال تر شده^^

+لباسش سلیقه ی منه هااااا:))

شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۸ ساعت 5:30 توسط Fatemeh:)

تا پنج ساعت و چهل و هشت دقیقه کسی با من حرف نزنه!

پاچه میگیرم

+کولا جون؟:| حالا من گفتم این به کتفم تو نگاهت قشنگه:/

ولی نه در این حد که بعد از اینکه زمانت تموم شد درخواست بازبینی بدی

+اصلا این چلنگر کجا بود این دوشب؟:| واقعا برام سواله

شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۸ ساعت 2:34 توسط Fatemeh:) | 

امروز از زیر تخت یه بافتنی پیدا کردم:)

فکر کنم مال تابستون پارسال یا دوسال پیشِ!

از عصری لم دادم رو تختم و دارم میبافمش:)

از بافتن نفرت دارم! منو یاد سیاه ترین دوران زندگیم میندازه...

یادش بخیر کلاس ششم آخرین نفری که یاد گرفت من بودم:)

چه تیکه هایی که نشنیدم=) له ام کردن!

شبا بخاطر بی عرضه بودنم هق هق میزدم...واقعا دارم میگم.

ببینید چجوری تو مدرسه بچه ها رو پودر میکنن:))

اون روزا یه پسری رو میشناختم.

خیلی از من بزرگتر بود.مثلا من یازده دوازده سالم،اون بیست و خورده ای!

رابطه مون مثل خواهر برادر بود=) خیلی آدم خاصی بود!

ازش خوشم می اومد:) هنوزم گاهی پیداش میکنم!

بهش گفتم من حتی عرضه ی یه بافتن ساده رو هم ندارم...

همه خوردم میکنن.میگن تو چلمنگی! دلم میخواد بمیرم.چون به هیچ دردی نمیخورم:)

بهم گفت مگه دنیا فقط به بافتنِ؟ مثلا بافتنی بلد بودن بدرد یه شیمی دان بزرگ میخوره؟!

گفت آدمای اینطوری همیشه و همه جا هستن که انگیزه ی آدمو نابود کنن ولی تو کم نیار:)

یاد گرفتی که چه بهتره.یاد نگرفتی به درک! زیاد مهم نیست.

بزار هرکی هرچی دلش خواست بگه.تو راهِ خودت رو برو:)

من که کم کم بافتن رو یاد گرفتم=)

ولی حرفش هنوز تو ذهنم مونده! و هیچ وقت فراموش نمیکنم.

از اون موقع به بعد یادم نمیاد برای حرف مردم تصمیمی گرفته باشم!

الانم هدفون رو گوشم میذارم و تند تند میافم...

به اون روزای سیاه فکر میکنم و میبافم...

با هر دونه ای که میبافم به خودم میگم ریدم تو حرف مردم=)

جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۸ ساعت 23:58 توسط Fatemeh:) | 

+چقدر این شعر شهریار رو دوست دارم=)

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم...

اصلا دل آدم کباب میشهD:

کلا شهریار زندگی عجیبی داشتـه:)

بخونید زندگی نامه اش رو! البته به آدمای زیادی احساساتی توصیه نمیشود.

یه روز سیزده بدر میره همونجایی که با عشقش خاطره داشته

و عشقش رو با شوهر و بچه هاش میبینه:)

اونجا این غزل رو میگه که شدیدا پیشنهاد میکنم کاملش رو از |اینجا| بخونید و کیف کنید!

دیگه اصلا همچین غزل نابی رو چاوشی بخونه دیگه هیچی=)

حداقل باید روزی دو سه بار گوش کنم این آهنگِ رو!

راستی..الان که دارم شعر عنوان رو میخونم احساس میکنم

منظور شهریار فقط شهر بدون یار نیست:)

شهرِ بی یار=) شاید منظورش خودش بوده!

برچسب ها :

شعر نوشت

جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۸ ساعت 15:13 توسط Fatemeh:) | 

امروز صبح طلوع آفتاب رو دیدم:)

و واقعا فهمیدم که تو این چهارده سال عجب چیزی رو از دست دادم!

شگفت انگیز و فوق العاده:) انگار اولین بار بود که روشن بودن هوا رو میدیدم!

بازم کلی قربون خداجان رفتم:) چقدر دنیا رو قشنگ طراحی کرده!

و ما چقدر در برابر فهمیدن مقاومت میکنیم!!

نمیدونم چندتا لحظه ی گرگ و میش تو این سالها از دستم در رفته:)

چندتا طلوع و غروب خورشید رو ندیدم!

چندتا شب میتونستم برم کویری که بغل گوشمه و ستاره ها رو تماشا کنم و نکردم!

چه زیبایی هایی رو از چشمام گرفتم=)

کِی همه چی انقدر برام عادی شد؟!

چقدر هنوز قشنگی مونده برای دیدن.یعنی برای خوب دیدن:)

قشنگیایی که هرروز، خیلی ساده با فکر کردن به قیمت دلار از کنارشون رد میشیم!

میخوام دیگه بیشتر ببینم:) میخوام به چشمام خوشگلی هدیه کنم!

برچسب ها :

عاشقانه با خدا قشنگه

جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۸ ساعت 5:1 توسط Fatemeh:) | 

الان دیگه وقتشه بگم

عن تو این زندگی

+ولی غفور خیلی خوبه؟! نه؟:|

+سرمربی لهستانیام خیلی ک...خله! نه؟!

+فکرکنم روح طارمی این بار رفته بود تو موسوی

+من خیلی از کولاکویچ خوشم میاد:| تو نگاهش به کتفممه خاصی هست:/

+کدوم بیکارایی تا الان مثل من داشتن والیبال میدیدن؟:/

+4:53

+طلوع خورشید رو میبینم:| ازش عکس میگیرم:| بعدش میخوابم:))

چون من هیچ وقت طلوع خورشید رو انقدر واضح ندیدم:|

همیشه کتاب بدست رو تختم لم داده بودم و یوهو دیدم عه:| هوا روشن شد!

آره:/ میبینم بعد میخوابم:|

+آهنگ جدید امیرعباس گلابم گوش بدین:| خوبه!

+ایندفه عنوانم قـــشــنــگ همه ی اون شعرای گنده و درست حسابیِ

این چهارپنج ماه رو شست برد:)

پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۸ ساعت 23:32 توسط Fatemeh:) | 

جدیدا به این فونت علاقمند شدم:| همینطوری گنده و خوشگل:)

حالا بعد این پست ببینم به وبلاگم میاد یا نع

الان که دارم فکر میکنم هیچی ندارم بگم=)

فقط اومده بودم این فونتِ رو امتحان کنم:/

+در کمال افتخار امروز شد حدود بیست هشت روز که من چیپس نخوردم

البته مشهد که بودیم با زهرا رفتیم تو یه مغازه

یه بسته پفک و چیپس و از این شکلات تختا و پاستیل خریدیمD:

باهم خوردیمD: یکمم مامان و بابام خوردن:| بقیه هم اون روز نبودن

وای لعنتی چیپسش خیلی خوشمزه بود:( هنوز چیپس به این خوشمزگی نخورده بودم:|

چاکلز کچاپ بود:/ اصلا اینجا از اینا پیدا نمیشه

خیلی تازه و خوشمزه بود:| چسبید:) حتی چیپسای اونام از مال ما بهتره لعنتیا

دیروز داشتم به مامانم میگفتم هوای مشهد انقدر خوب بود اصلا من یذره عرق نمیکردم:|

در نتیجه چون بو نمیگرفتم و موهامم هیچوقت روغنی نمیشه

اون پنج-شش روز رو نرفتم حموم

همشون بخاطر موهای چربشون رفتن حموم

و بعدش با موهای خیس رفتن بیرون سرما خوردن

وقتی رسیدیم آرون از فاصله ی راه آهن تا خونه تمام سلولام خیسِ عرق شد:)

از بحث چیپس خارج نشم:|

دوشنبه هم که رفتیم خونه ی فاطمه،محسن یه کاسه پر از چیپس و پفک دستش بود

بهم تعارف کرد:| دیگه روم نشد برندارمD:

یدونه خیلی خیلی کوچولو خوردم:|

امشبم عجیب یاد یار کردم

اصلا عین معتادا خودمو به در و دیوار میکوبم برای چیپس فلفلی:/

که بابام الان رفته یدونه بگیره با والیبال بخورم

وای والیبال:| من استرس دارمD:

حالا چه کنیم؟:|

من از بچگی این تکه کلامم بوده:| قبل از هر فوتبال و والیبال و چه میدونم موقعیت حساس

چهارزانو میشینم با دوتا دستام محکم میکوبم رو پام مثل بز زل میزنم به مخاطبم و میگم حالا چه کنیم؟

اینم ادیتم برای والیبالیستا که واقعا مزخرف شد

یعنی اصلا بین همه ی اونایی که تو این ماه درست کردم این بدترین شد:/

فاصله ی بین مستطیل آبیه و قرمز رو میبینید؟:|

اونجا با بابام دعوا شد:/ همینطوری دستم رو موس بود برگشتم

یکم رفت عقب:| بعدشم حواسم نبود زارت اینتر زدم:|

تازه سه چهارتا ادیت پرسپولیسی زدم اونا خیلی خوب شدنD:

یکیش رو انقدر دوس دارم گذاشتم دسکتاپ کامپیوترمبه هیچکسم نمیدم مال خودمه

یکی هم زدم اصلا اوف:) خیلی جیگر شده:|

اون دیگه متنش هم برای خودمه:)

حالا کم کم میذارم همشو:/

با این همه نبوغ و استعداد باید چنلی،پیجی،چیزی بزنم:|خودمم میدونم

ولی خستم:| ادیتام رو میفرستم برای ادمین چنلای معروف

اونام میذارن.کلی سین میخوره من خر کیف میشم

حالا امشبم یه ایده به ذهنم رسیده! امیدوارم آسون باشه:|

هنوز عکسای فاطمه و زهرا مونده

عکسای اینطوری خیلی سخته:|

بنظرتون اگه عکسا رو دادن ابولفضل شاسی کرد من ازشون چند بگیرم؟

استادمون میگفت نونتون تو روغنِ با این کار اگه دوست و آشنا و زشته رو بزارین کنار:|

بسه دیگه چقدر زر زدم:| اومده بودم فونت امتحان کنم خیر سرم:/

پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۸ ساعت 15:50 توسط Fatemeh:) | 

تابستون چقدر خوبه=)

تا هرچی دلم بخواد میتونم بیام اینجا و بیست و چاری آنلاین باشم

همش تو تل پلاس باشمD: از این چنل به اون چنل:|

کتاب بخونم و فیلم و انیمیشن ببینم^^

تازه امشب و فرداشبم که والیبال داره=) کاش برنده بشن:)

خیلی دلم میخواست به جای پارسال امسال جام جهانی بود:/

دوره ی بعدی جام جهانی من کنکوری ام

الانم شدیدا منتظرم زودی لیگ شروع بشه

دوتا فیلم درست حسابی دانلود کردم...فردا و پس فردا میبینمشون

 

امروز کلی کار دارم:/ باید برم

روز خوش

پ.ن:دلم خیلی هوس بارون کرده خداجون:)

چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 21:20 توسط Fatemeh:) | 

+دوشنبه با زهرا رفتیم خونه ی فاطمه

مامان باباش که رفتن صدای آهنگ رو به قدری بلند کردیم که زمین میلرزید

من مانتوم رو درآورده بودم و اصلا با یه وضعیتی اونجا میچرخیدم که انگار خونه ی عممه

خا گرم بود بخدافقط شلوارک کم بود

مظفرجان رو برده بودم و جونم بالا اومد انقدر از فاطمه و زهرا عکس گرفتم:/مگه ول میکردن

له شدم به همین برکت:/

میخوان با فتوشاپ ادیت کنم بدن ابولفضل براشون شاسی کنه=)

اوه اوه:| یادم باشه ادیت کنم راستی

بعد که دیگه شارژ مظفر ته کشید خسته و کوفته نشسته بودیم رو مبل

بحث انتخاب رشته و شغل و اینا شد...

زهرا ازم پرسید میخوای چیکاره بشی؟

بهش گفتم در حال حاضر فقط میخوام جای هومن قادری بشینم

والاع بخدا من دارم با این همه استعداد اینجا پیش اینا حیف میشم:/

هی برو از قیافه های کج و کوله ی اینا عکس بگیر

زهرا با اون صورت تپلش ژست خواهر چانیول رو میگیره و فاجــعه لبخند میزنه:|

بعد میگه چرا این عکس مثل اون نمیشهبلد نیستی

بعد اصلا کار خاصی نکردیم=) اومدیم خونه:| من توقع کارای هیجان انگیز تر داشتمD:

دیگه کلاس فتوشاپم پس از کش و قوس های فراوان میرم هنوز:)

و هنوز پس از چهار جلسه چیز جدیدی یاد نگرفتم!

همش میاد بالا سرم میگه تو با این عکسِ چیکار کردی؟:/

من براش توضیح میدم:|

میگه آفرین اصلا معلوم نیست فتوشاپِ!

هرچیزی رو که میخواد بگه من جلو جلو جزوه اش رو مینویسم و انجام میدم!

سه شنبه رفتم سر کلاس...بیکار بودم حوصله ام سر رفته بود

یه عکس قدیمی پیدا کردم که تا خورده بود

نشستم تا کلاس شروع شد اونو روتوش کردم

بغلدستیمم هی ازم میپرسه تو قبلا فتوشاپ کار کردی؟:/

منم بهش میگم گاهی

حالا جلسه ی قبلی گفت یه عکس سیاه و سفید رو رنگی کنین بیارین=)

همونطوری که میگفت من همون عکس قدیمیِ که روتوش کرده بودم رو داشتم رنگی میکردم

این رو تو خونه رنگی کردم:) از نت گرفته بودم.بنظرتون معلومه فتوشاپِ آیا؟:|

گفتم تا دست بهشِ اون آدرس سایت رو هم حذف کنم

حتما نظرتون رو بگین:| اگه خوب نبود یکی دیگه درست کنم:/

مخصوصا موهاش و رژش:) باید طبیعی بنظر برسه

خیلی فاز میده با سلیقه ی خودت اونطوری که دوست داری رنگی کنی=)

ولی جر خوردم تا اون لاکای بی صاحابش رنگی شد

برچسب ها :

رفیقجات

چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 16:26 توسط Fatemeh:) | 

خب...خب:)

اهم اهم.صدایش را صاف میکند!

پونزده سال پیش در چنین روزی خداوند یک نرگس به نرگس های روزگار افزود

تا سیزده سال بعد...مثل نود نرگس درصد نرگس های کره ی زمین

کاملا اتفاقی بخوره به تور من

و بشه یکی از بهترین های زندگیم:)

واقعا اینو بدون اقرار میگم...

نرگس یکی از بهترین رفقایی بود و هست که من در طول این سال های زندگیم داشتم:)

گاهی آدمو حرص میده

میپیچونه

نمیفهمــــه

کرم میریزه

اصلا کلا شغل شریفش پیاده روی روی مخِ

به طوری که گاهی دلم میخواد در دسترس باشه

دوتا دستم رو بزارم روی گوشاش و پرتش کنم تو دیوار

ولی خب=) رفیقمه دیگهچیکارش کنم؟D:

تو روزای سختم همیشه بوده:)

به قول شجاع تنها کسی که میتونه منو تحمل کنه

صادق و خاکی و بی شیله پیله اس:)

اینجوری بگم که هیچ وقتِ هیچ وقت مجازی بودنش رو حس نکردم=)

تو این دوسالی که باهاش آشنا شدم واقعا مثل یه خواهر همیشه همراهم بوده:)

ایشالا که از این به بعدم بمونه برام^^

و یه روزی که مطمئنم دیر نیست ببینمش! و بتونم یه تولد واقعی براش بگیرم:)

طبق و قول و قرارامون:)

زیاد جالب نیست حرفای گنده بزنم برای تبریک تولد

خلاصه اینکه:

نرگس جذاب و دوست داشتنی من!

تولدت مبارک:)

مرسی که به دنیا اومدیD:

دوست واقعی تر از واقعی من

برچسب ها :

رفیقجات

یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 18:34 توسط Fatemeh:) | 

برای هرکسی روز تولدش یه روز خیلی خفن طور و ایناس=)

والاع ما تا چشم باز کردیم دنیا رو ببینیم دیگه واسمون تولد نگرفتن

آخرین تولدم مال شش سالگی بود:/ که واکسن زده بودم و تب داشتم

دیگه بقیه اش هرچی یادم میاد روز تولدم تیکه تیکه شدم

یعنی تمام کارای طاقت فرسای سال میمونه برای تولدم:/دیگه آخرسالم هست

امسال واقعا روز تولدم و روز قبلش ده کیلومتر پیاده روی کردم:|

درگیر خریدن مظفر و اومدن مامان بزرگ از کربلا ،جشنواره ی خوارزمی و کنفرانس دینی

و خرید شب عید!

امتحانم که نمکِ تولدِ

همه ی اینا یه طرف... این مریضی لامصبم یه طرف

یعنی دوروز بعد تولدم جونم بالا اومده بودباورم نمیشد من هنوز زنده ام:|

پارسال تولد کلاس زبان بودم فاینال داشتم

من مطمئن بودم وقتی میام خونه برام تولد گرفتن

ولی وقتی اومدم بابام سرکار بود و مامانمم کلا خونه نبوددیدم برقا خاموش کلی ذوق کردم

ولی بعدش انقدر زار زدم به حال خودمخا خیلی گناهداشتم

سال نود و شش..روز قبل از تولدم یه عده یه کارایی باهام کردن که واقعا دلمو شکستن...

گفتنی نیست دیگه...ولی خیلی اذیت کردن! خیلی.خیلی.

اون سال تولدم دربی بود

یه جعبه شیرینی خامه ای گذاشتم جلوم...نشستم جلوی تی وی همینطوری اشک میریختم

و تند تند نون خامه ای میچپوندم تو حلقم

از یه جا به بعد انقدر اشکم ریخته بود رو نون خامه ایا شور شده بود

حالا زد...اون دربی رو پرسپولیس یک هیچ باخت

وقتی پرسپولیس گل خورد

جعبه ی شیرینی رو گذاشتم کنار به بهانه ی باختن پرسپولیس زدم زیر گریه

انقدر عر زدم دیگه صدام درنمیومد

جونم واستون بگه...سال نود و پنج خجسته میلادم مصادف شد با چهلم مامان بزرگم

هنوز تو قبرستون گم شدین؟

اون روز از ماشین پیاده شدم،

خواستم خودم رو جمع و جور کنم دیدم هیچکس هیچ جا نیست

عصر بود.هوا هم انقدر ابر بود که دم به تاریکی میزد آسمون سرخ بود

اصلا قبرستون از شباشم وحشتناک تر شده بود

همینطوری نگاهم رو سنگ قبرا میگشت...و فقط میرفتم

انقدر اینور اونور رفتم تا به مقصد رسیدمیه قبرستون رو دور زدم احتمالا

سال نود و چهار...من از کلاس کامپیوتر برمیگشتم یکشنبه شب بود.

به زهرا گفتم ببین من قراره بیام خونه ی بابابزرگ...

تو برقا رو خاموش کن که مثلا میخوای سورپرایزم کنیزهرام همین کار رو کرد:/

برام کادو هم خریده بود و فلان...

من از ماشین پیاده شدم... خیلی تاریک بود:|

شـــپــــلققققق کله ام خورد به کنتور گاز تو حیاط

خیلی درد داشت بخدا هنوز بهش فکر میکنم سرم تیر میکشه

برقا رو روشن کردن...و دست و جیغ و هورا

من:عرررررررررررررررررواقعا نمیشد جلوی اشکام رو بگیرم:|

هنوز سرتون نخورده به کنتور گاز بفهمین چه دردی داره://

+یه سال هم خیلی کوچولو بودم تولدم دربی بود=)انگار دربی پر گلی هم بود:|

ولی یادمه کلی بادکنک قرمز و آبی به دیوار بود.

هر گلی که هر تیمی میخورد بادکنک همرنگ اونو سوراخ میکردن

یادم نیست بادکنک قرمزا رو کی سوراخ میکرد

ولی بادکنک آبیا رو محمد و دایی سوراخ میکردن

دیگه همینا یادم مونده از روز تولدممن عاشق روز و ماه تولدمم

همیشه به مامانم میگم بزرگترین لطفی که به من کردی

این بوده که منو تو اسفند بدنیا آوردی

نه اینکه اسفندیا ابرو کمندن و گیسو پریشان و این چرت و پرتا

اسفند خیلی ماهه دوست داشتنی ایه:))

حتی اگه اسفندی نبودم عاشق این ماه دلبر بودم^^

پ.ن: من اعتقادی به طالع ماه تولد

و مخصوصا این چرت و پرتای که دختر مردادی خاصِ و فلانِ ندارم

اما انصافا...بیاین به این جمله ایمان بیاریم که

اسفندیا مثل یه ظرف عسلن که وسطش فلفل ریخته باشه=)

هر اسفندی دیدم بدون استثنا این خصوصیت رو داشته

شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 17:0 توسط Fatemeh:) | 

عکاس در حالیکه از توی لنز دوربین داشت

به دلشکسته نگاه میکرد،سرش رو بلند کرد و

عینکش  رو از روی بینی اش داد بالا

خیره شد به دلشکسته و گفت: گفتی عکس هنری

میخوای پس چرا انقدر اخم کردی

دلشکسته در حالیکه سعی میکرد اخم از چهره اش محو نشه

به آرومی گفت:عکاس جان،من عکس با لبخند زیاد دارم

یه عکس میخوام برام بندازی که همرنگ دلم باشه

آخه یه عمر خندیدم و لبخند زدم ولی تو دلم غصه

خوردم و اشک ریختم.این عکس فرق میکنه

این عکسو برای سر قبرم میخوام

میخوام لااقل وقتی که مُردم

همه بدونن که من چقدر

دلشکسته بودم.

عکاس از روی صندلیش بلند شد.پرژکتورهای اتاق عکاسی رو

خاموش کرد و گفت:تو که یه عمر با دل شکسته و لبخند

دل همه رو به دست آوردی،بذار وقتی هم که مُردی

کسی اخم توی صورتت نبینه......

دلشکسته جان،تا وقتی زنده ای زنده باش

دلشکسته الان زیر خروارها خاکه و مدام این جمله

به گوشش میخوره:خدا رحمتش کنه آدم شادی بود....

+وقتی شش سال پیش داییم این متن رو نوشت من خوندم

از دست عکاس عصبانی شدم=)

شاید به دایی ام اعتراض کردم...که چرا درد دلشکسته رو هیچ وقت هیچکس نفهمید:)

چرخید،چرخید،چرخید...

بزرگ شدم و خودم دوربین بدست!

نمیگم عکاس شدم.چون هنوز این اسم برام بزرگه=)

ولی الان اگه از هرکسی که من فقط یبار عکسش رو گرفتم بپرسید

فاطمه موقع عکس گفتن چی میگه

همشون بدون فکر کردن میگن میگه:بخندیییییین!! مثلا الان خیلی خوشحالین:))

اصلا این شده تکه کلامم:)

کاش میتونستم عکسایی که از آدما گرفتم رو براتون بذارم=)

مامان بزرگم تنهای تنها رو ویلچر نشسته...

ولی تو عکس چنان لبخند گشادی میزنه که انگار خوشبخت ترین آدم روی زمینِ:))

اگه حتی یه نفر تو عکسای دسته جمعی ای که من میخوام بگیرم

لبخند نزنه...ازش عکس نمیگیرم:)

شمام بخندین.حداقل تو عکساتون...شما اسمش رو بزارید تظاهر.

ولی من بهش میگم آخرررر محکم بودن:))

چون خیلی حرفه آدم کوه درد باشه و بخنده.

+چندمین بارِ که این متن رو بدون اجازه ی صاحبش میذارم وبلاگ:)

دایی جان حلال کن

راستی دایی جان از توی لنز به سوژه نگاه نمیکنن

جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 19:15 توسط Fatemeh:) | 

داشتم فکر میکردم...چقدر خدا خوبه:)چقدر دوستش دارم! چقدر عاشقشم=)

گاهی دلم میخواد بپرم بالا چنان محکم بغلش کنم و یه مــــاچ آبدار بهش بدم:)

آخه این همه خوبی رو تو از کجـــا آوردی؟

اگه خدا نبود من الان پودر بودم=)) چقدر بهم لطف کرد^^

خدایا شکرت:) بخاطر همه ی چیزایی که بهم دادی در ازای اون چیزی که گرفتی.

من الان "اون" رو ندارم...ولی همه چیز دارم!

رفقای عشق،خانواده درست حسابی،و مهم تر از همه...طُ!

به یه چیزایی فراتر از عشق رسیدم باهات خدای قشنگم:)

خواستم تو همین غروب جمعه...

بهت بگم شرمنده که اون روزا بخاطر هیچی باهات قهر بودم:)

و بی نهایت ممنونم بخاطر هـــمـــه چـــیز!

تو دردام رو خوب نکردی...

ولی خوب بهم یاد دادی چطوری باهاشون بجنگم!

برچسب ها :

عاشقانه با خدا قشنگه

جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 16:39 توسط Fatemeh:) | 

دیشب تا ساعت سه صبح با نرگس و مهدیه و نسترن حرف میزدیم

خیلی خوب بودعای ندا هم که خسته بود رفت خوابید:/ نیومد کلا:|

پیشنهاد میکنم ادامه ی مطلب رو از دست ندید

تمام پسرای فامیل و بلاگفا و برای خودمون تور کردیم

تازه اینجاش قشنگ بود سرشون دعوا هم میکردیم

مهران دایی مهدیه اومد تو تور نرگس:|

ابولفضل پسرخاله ی نرگسم اومد تو تور مهدیه

دیگه انصافا در همین حد قابل گذاشتن بود:|

بیشترش منشوریه

همه رو برای خودمون گرفتیم ،طلاق دادیم

خلاصه محفل گرمی بود:/

که قمه ی مامان نرگس به این محفل پایان داد

جای همگی خالی

+نرگس من امشب نیستم...برای فردا شب یه برنامه دیگه بزار خیلی خوش گذشت

برای کسب اطلاعات بیشتر درمورد داداش منو نرگس

روی برچسب دیالوگ های ماندگار کلیک کنید

برچسب ها :

دیالوگ های ماندگار

،

رفیقجات

پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 20:21 توسط Fatemeh:) | 

من جدیدا پدرمم نرگس صدا میکنم

برچسب ها :

دیالوگ های ماندگار

پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 18:51 توسط Fatemeh:) | 

حوصله ام سر رفته

نرگس که رفته استخر:|

وگرنه بهش میگفتم بیاد گفتینو یکم حرف بزنیم

عای ندا هم که فردا میخواد کنکور بده

به فاطمه هم نمیشه زنگ زد چون همیشه خونه مامان بزرگشه

با زهرام قرم:/

اممم دیگه کی میمونه؟:/

نرگس از هر دری ام هیچ وقت نیست:|

بزارید برم یه فال حافظ بگیرم ببینم حافظ چی میگه

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

حافظ داداچ؟:/

راستی دوشنبه رفتم بودم کلاس شعر نثر ادبی:/

یکیشون کل حافظ رو حفظ بود:|

اون یکی انگار خیلی وقت نیومده بود...بهش گفت کجا بودی؟

گفت درگیر چاپ کتاب چهارمم بودم

بعد امضا کرد داد به استاده:|

استاده رو کرد به یکیشون گفت منو شما خیلی کم کار شدیم

یکیشون یه رب از هر شاعری میگفتی میتونست بخونه

تازه همشونم با بچه هاشون اومده بودن:/

فقط استاده مرد بود:|

منم اونجا داشتم بز میچروندم

فقط هرکدوم می اومدن من پامیشدم دست میدادم باهاشون

اونام میگفتن عــه تو رو هنوز ندیده بودم اینجا

وقتی ام اسمشون رو میگفتن چشمام اندازه نلبکی میشد و یه شاخ رو کله ام سبز میشد

خلاصه میتونم از اون دوساعتی که اونجا بودم بعنوان خفن ترین ساعت زندگیم یاد کنم:|

فکر کن...من با 9 تا شاعر گنده:)

تازه یکیشونم برای بچه ها شعر میگفت!

برای اولین بار که استاده بهش گفت بخون...

رو کرد به من:/

گفت: پس تو یه گاوی:|

گفتم:جانم؟:|

گفت شعرمه عزیزم

بعد منم کم نیاوردم...

وفتی که تموم شد گفتم شعراتون خیلی شبیه مصطفی رحماندوستِ

البته جدا از اینکه خیلی حال کردم که کنار اینا نشستم

همونقدرم حوصله ام سررفت:/

هی فقط میگفتن اینجاش ابهام نداره:/ اونجاش ایهام نداره!

بنظرمن داستان رو میشه نقد کرد.

ولی شعر رو اصلا:)

هرکسی از شعر یه برداشتی داره خا.اصلا قشنگی شعر به همینِ

حالا نمیدونم دوشنبه بعدی برم یا نه:|

یه احساس حقارت خاصی بهم دست اونجا

پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 15:16 توسط Fatemeh:) | 

بلاگر های کنکوری عزیز:| از الان گفته باشم:/

یه ساله دهن مارو سرویس کردین با تست و تراز و چه میدونم آزمونای قلمچی

"تازه یه عده ام بیشتر از یه سال:| مثلا از موقع دبیرستان میخوندمشون"

چسناله هاتون رو با چشم جان خوندیم

با موفقیتاتون شاد شدیم...با شکست هاتون ناراحت:|

به همین برکت اگه مثلا یه روز یکیتون مینوشتین تو ساعت مطالعه رکورد زدم

من انگار خودم شونزده-هفده ساعت درس خوندم!! همینقدر خوشحال

خواستم بگم...پس فردا رتبه کنکورتون اومد. فقط جرات دارین بگین رتبه کنکور شخصیِ!!

خودم میام با رتبه کنکور جرتون میدم:|

با تشکر و آرزوی موفقیت: فاطمه نو اعصاب

پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 2:2 توسط Fatemeh:) | 

من یه دو سه روزی حال و احوال خوبی نداشتم.

اگه یه چیزی گفتم...بد اخلاقی کردم...پاچه گرفتم مثلا...

شما ام به خودتون گرفتین..به بزرگی خودتون ببخشید:)

الان خوبم میتونید بهم نزدیک بشیدD:

سر شب رفتم مصاحبه ی فرمول یک با کولاکویچ رو دانلود کردم با تبلتم دیدم:|

فقط نکته ی منفیش علی ضیا بود:/

آخه چقدر یه مجری میتونه منفور و رو مخ و در عین حال محبوب باشه؟:|

اصلا اعصاب آدم رو خورد میکنه...اصلا چیزی بعنوان احترام به مهمان نمیفهمه

بنظرم با همه یه جور تحقیر آمیز حرف میزنه! انگار میخواد مچشون رو بگیره.

خلاصه که حالم ازش بهم میخوره

حالا بعدا یادم بندازین ماجرای توهینش به شهرمون رو براتون تعریف کنم شادروان بشین

کولاکویچ ولی خیلی دوست داشتنی و باحاله=)

گردالوی جذاب

من فکر میکردم کروات باشه

ولی انگار از یه کشور کوچولو کنار صربستانِ:/

آخه آقای سرمربی الاهلی و همه ی دستیاراشم ایچ داشتن:|

اصلا چرا راه دور بریم...همین رادوی خودمون

یبارم داشتیم با زهرا بحث میکردیم...بهش گفتم دقت کردی همه ی کرواتا آخر اسمشون ایچ دارن؟

اونم نه گذاشت نه برداشت گفت نه...بودیمیر نداره خا بمیر:/

ولش کن بابا:| داشتم براتون از کولو جون میگفتم

ضیا بهش گفت شما با گل و شیرینی میرین خواستگاری؟

کولو گفت نه ما زانو میزنیم،التماس میکنم

میگفت من زنمو از ایستگاه اتوبوس خواستگاری کردم:))

بعدشم رفتم یکی از مصاحبه های شجاع رو پیدا کردم دیدم:/ خیلی باحال بود

حالم خوب شد کلا

بخدا حال من همینقدر ساده خوب میشه...

از همون اولش یاد گرفتم برای خوب شدن حالم نباید به کسی احتیاج داشته باشم:))

سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 23:29 توسط Fatemeh:) | 

داشتم یه وبلاگی رو میخوندم...

تو یه پستاش نوشته منظومه ی چشماتو،اون جنگل موهاتو،سجاده ی دستاتو از خونه ی من ببر!

هوس کردم برم بعد چندین ماه این آهنگ سینا حجازی رو گوش بدم=)

یاد اون روزایی افتادم که ساعت ده دقیقه به شش صبح درس خوندن رو تعطیل میکردم

و تا ساعت هفت این آهنگِ رو پلی میکردم و کف اتاق دراز میکشیدم!...

خستگی ام رو به کل نابود میکرد:))

خیلی باهاش خاطره دارم...

نمیخوام امشب اونقدر گوش کنم تا خاطراتی خوبی که با این آهنگ دارم خراب بشه!

ولی نمیتونم ازش دست بکشم...

پ.ن:آنکه بی باده کند جانِ مرا مست...کجاست؟!

دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 11:43 توسط Fatemeh:) | 

آغا من کارنامه گرفتم

معدل:19/70

من از اوناش نیستم که معدلشون 19/95 میشه

میاین چسناله میکنن که اوووه من چقدر کم شدم:/

خا چرا هیچوقت از خودتون راضی نمیشید شماها؟!دیگه چی میخواین؟:/

من الان خیلی خوشحالم فکر کن تو ریاضی پیشرفت 6نمره ای داشتم نسبت به پارسال

تو معدل پیشرفت 0/51 نمره ای

هنررررر...کی فکرش رو میکرد من هنر 18 بگیرم واقعا؟

حتی از ترم اولم بیشتر شده معدلم=)تازه تو امتحانات درست حسابی نخوندم:/

مثلا مطالعات شدم 19/5...میخوندم میتونستم 20 بگیرم قطعا

یکم دیگه بیشتر تلاش میکردم از اینم بهتر میشد:))

خلاصه میخوام بگم خیلی راضیم از خودم^^

با همین فرمون میرم جلو=) ایشالا هر کارنامه ام از کارنامه ی قبلیم بهتر بشه

بخدا من یک دهمم زیادتر بشم خوشحالم:) فقط پسرفت نکنم

فاطمه شده 19/93

هنوز مامانش نرفته بود خونه من زنگش زدمD:

بهش گفتم مامانت به مامانم گفته 19/93 شدی و ریاضیت رو ریدی

+خدایا شکرت=)

دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 2:48 توسط Fatemeh:) | 

دوتا یکشنبه اس که به جای خونه ی بابابزرگم میریم خونه باغ=)

یه عکسی گذاشته بودم از مشهد بالاش نوشته بود در مسیر بازگشت همراه جناب خربزه؟

اون خربزه هه رو تو قطار نشد بخوریم:/

محمد گفت یکشنبه بریم خونه باغ اونجا بخوریم

این هفته ام زینب آش پخته بوددعوتمون کرد:/

زینب در قابلمه رو برداشت...میگفت اوووو روش نوشته یا امامزاده بیژنبالاشم عکس یه چتره:/

دستپخت زینب خیلی خوبه:/ از خاله مریم و مامان بزرگم و حتی مامانم بهترهD:

اصلا هرچی درست میکنه من دوست دارمD:

مخصوصا لازانیا و تاس کبابش

خلاصه من ساعت هشتو نیم امروز از کلاس برگشتم ساعت ده رفتیم اونجا:))

اولش زهرا نشسته بود فیلمای رقص و دابسمشای شاخ طورش رو نشونم میداد

و من مدل بختاپوس: هوم آره اینجاش خیلی خوبه

بعدش زینب گفت بیا تا ابولفضل نبومده این هفته ام دابسمش بریم

اون هفته با آهنگ فندک تب دار چاوشی یکی ساخته بودیم

خودمون رو محجبه کرده بودیم فقط دماغمون معلوم بود با لبمون

زینب سرلک بود:/ من چاوشی:/

زهرا هم مسئولیت خطیر هاهاهاهاهاهایییی اش رو به عهده داشت

زار میزدیم و میخوندیم خودزنی میکردیم رسما:/ تازه یه فندکم دستمون گرفته بودیم

زینب هی میزد که روشن شه:| روشن نمیشد:|

بعد من همون وسط بهش گفتم اشکال نداره این تب دارررره

ابولفضلم علیرضا رو گرفته بود دستش من فیلم میگرفتم...

هی باهاش رو من شیرجه میزد لعنتی:|

یا پای علیرضا رو میاورد میزد تو صورت زهرا و زینب

زینبم جوگیر شد...اونجایی که سرلک میگه:

تو آن عهدی که با من بسته بودی...

مگر بهر شکست بسته بودی؟

گوشی رو برداشت رفت سمت ابولفضل کنارش وایساد:/ نعره میزد و براش میخوند

تازه آخرش فندک دست زهرا بود...من خواستم ازش بگیرم زهرا نداد

کشیدم از دستش...به دو قسمت نامساوی تقسیم شد

یه سیمم وسطش بود که افتاد زمین

قشنگ تب دار شد خلاصه=)

این هفته علیرضا رو برداشتیم با آهنگ جنتلمن دابسمش رفتیمآقامونم علیرضا بود

یعنی در پوکرفیس ترین حالت ممکن زل زده به دوربین:/

خیلی خوب بود:/ ولی علیرضا یوهو گوشی رو از دست زینب قاپید

زینب گفت بیا ایندفه با آهنگ شله شله

بعد به زهرا گفت پاشو برو سه تا چیز شل پیدا کن:/

زهرا رفت از اعماق یخچال...چندتا میوه های عیدو پیدا کرد

انقدر شل بودن که باید مثل حباب حمل میشدن

کیوی و پرتقال و سیب بودهرکدوممون یکی از برادرای خداوردی بودیم

تا میگفت شله شله میوه هارو میاوردیم بالا تکون میدادیم

دیگه از دابسمش کشیدیم بیرون:/من رفتم بیرون با علیرضا بازی میکردم

من دنبالش میدویدم و براش میخوندم اونم قهقهه میزد

یه جا افتاد سرش خورد به دیوار:|بعد همینطوری خوابید بدون پلک زدنبخدا فکر کردم مرد:/

بهش گفتم علیرضا:/ علی گردال:/ دوستم:/ BF قشنگم:/ شوهررررم

یا ابلفض زهرا این پا نمیشه

گفت خاک تو سرت این قلق داره:/ گفتم چیکارش کنم؟:| گفت باید قلقلکش بدی

قلقلکش دادم بلند شد دوباره از اینور میپرید اونور:|

من نمیدونم این بچه های زیر دوسال چه انرژی دارن

هلاک شدم انقدر دنبالش دویدم خا

بعدش نشستیم شام بخوریم:/

ابولفضل میگفت هنوز نون و پنیر رب انار رو امتحان نکردم

گفتم امتحان کن دیگه://

من نگاهم رفت یه سمت دیگه...اون یه لقمه گذاشت دهنش!

- خوشمزه بود

+قبول نیست من ندیدم://

-شرط چی اگه بخورم؟:| 50 تومن خوبه؟:/

+شرط بندی حرام است حیوا....

-خا پس شام اون هفته با تو:|

همینطوری داشت رب انار رو با ولع میریخت رو نون و پنیر:/

لول کرد...گفت بخورم؟!

گفتم نه نه! اول بگو شام چی بدم اون هفته بعدش دبه نکنی!

-پیتزا تنوری://

+نوچ حاجی من تو ترک این آشغالام:/

به همین برکت هفده روزه لب به چیپس نذاشتم حالا بیام پیتزا بخورم؟؟:/

همینطوری دهنش باز بود:| لقمه رو گرفته بود جلوش!

گفتم الویه خوبه؟:| گفت باشه دیگه چه کنیم؟

-دیگه چه کنی؟سیب زمینی کیلویی10تومن الان الویه غذای لاکچری محسوب میشه

لعنتی:| الکی الکی یه شام افتاد گردنمD:

میدونستم این خرخوری زیاد میکنه هااااا

مشخصات
اتل متل آرزو:) نه دامیست، نه زنجیر
همه بسته چراییم؟