دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۸ ساعت 16:28 توسط Fatemeh:)
|
هیچ وقت شب عقد زینب و ابولفضل یادم نمیره
آبان 94:| پس از کش و قوس های فراوان.بعد سه روز استرس و اینور اونور دویدن
بلاخره خدا خواست که این دوتا بهم برسن
دقیق یادم نیست چیشده بود ولی جواب آزمایششون زیاد میزون نبود:|
خلاصه قرار شد شبِ دوازده آبان نود و چهار اگه اشتباه نکنم عقد کنن و تامام:)
اون روزی که قرار بود شب عقد کنن سر زنگ ریاضی به فاطمه گفتم
تو گریه میکنی وقتی زینب بگه بله؟

فاطمه گفت آره! من واقعا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم!
بهش گفتم ببین جلوی بقیه نزنی زیر گریه هااا
هرموقع خواستی گریه کنی منو خبر کن باهم بریم یه جا قایم بشیم
بعد فاطمه قبول کرد و شب باهم رفتیم خونه ی خاله مریم=)
نمیدونم چیشد که به جای محضر قرار شد تو خونه عقد کننD:
از عصری منو فاطمه و زهرا همدیگه رو آرایش کردیم و لباس پوشیدیم:)
تا زینب بیاد اونجا کمک میکردیم و پیش مهمونا بودیم.
یهو زینب اومد=) یه لباس بنفش جینگول پوشیده بود:)
نمیدونم چرا چشمای روشنش اون شب انقدر به چشم می اومد!
انقدر خوشگل آرایش شده بود
که واقعا دلم میخواست همون وسط پاشم بغلش کنم
آغا هی من با چشمانی سرشار از مهر و محبت به زینب نگاه میکردم:|
زینب بهم چشمک میزد

شما عروس رو وسط عروسی ببینید داره به یکی چشمک میزنه
چی فکر میکنین واقعا؟:|
یهو هرچی چشم چرخوندم دیدم زینب نیست:|
وسط آشپزخونه پیداش کردم داشت با مامانش حرف میزد

منو فاطمه کنار هم نشسته بودیم...رومون نمیشد بریم رو مبل کنار زینبD:
در گوشش گفتم چطوری؟! گفت الان خوبم
همینطوری داشتیم آروم حرف میزدیم که جناب ابولفضل اومدن:|
زهرا و زن عموش جلوش وایسادن گفتن
تا شاباش ندی نمیذاریم عروست رو ببینی

حالا ابولفضلم هیچی نمیداد:| نفهمیدم آخرش پول داد یا نه
چون منو فاطمه سریع روسریمون رو انداختیم و رفتیم کنار زینب وایسادیم
یه احساس مالیکت خاصی بهش داشتیم:|
اینطوری که ابولفضل اومد سمت راست زینب نشست
منو فاطمه چون مبلِ دو نفره بود و دیگه جا نبود سمت چپ زینب وایسادیم
تازه من محکم دستمو گذاشته بودم
رو اون قسمتی از مبل که زینب نشسته
ابولفضل و عاقد باهم رسیدن:|
همه به احترامشون پاشدن و زودی نشستنD:
منو فاطمه مثل بز کنار زینب وایساده بودیم همچنان
به همین برکت چنان با حرص به ابولفضل نگاه میکردیم
که بدبخ فکر کرد بعدِ عقد میخوایم به قتل برسونیمش
به جای یاسین اشهدشو خوند فکر کنم
من از این گوشی سامسونگ کوچولو ها رو داشتم
از موقعی عاقد اومد سریع ضبط صوت
گوشیِ رو فعال کردم و گذاشتم جیبم
حالا مگه میخوند این خطبه ی فلان فلان شده رو:|
فاطمه میگفت نگاه کن چجوری هنوز محرم نشده بهش چسبیده

آغا خطبه رو خوند=) منو فاطمه هم میخواستیم قبل از بله گفتن زینب
سر ابولفضل رو با گیوتین ببریم و زینب رو از دستش نجات بدیم
ولی متاسفانه تو همین فکرا بودیم
که زینب گفت با اجازه ی مامان و بابام بله
آغا محرمم بود
کسی نه دست زد
نه کل کشیدD:
فقط همه بلند صلوات فرستادن
یوهو بعد صلوات یه نفر از اون وسط گفت
مــــــرگ بــــر آمـــــریـــکا
هنوز صداشو دارمD:
آغا من یهو نگاه کردم اینور...اونور...فاطمه نبود:|
رفتم تو آشپزخونه به مامانش گفتم:/ گفت نمیدونم!
تو اتاقا رو گشتم. پشت بوم حتی
بعد وسط مجلس وایساده بودم زل زده بودم به همه جا:|
یهو یکی اومد زد رو شونه ام...
ستایش بود
گفت فاطمه کارت داره! گفتم کجاست؟:|
گفت دنبال بیا:| پشت پرده ی اتاق زینب پیداش کردم
چشمای پف کرده:/ همه ی صورتش خیـــــس
اصلا یه وضی! بهم گفت چیکار کنیم؟
گفتم باید بریم زیر زمین
پشت اون پرده هه یه در بود سمت حیاط.
قفل بود.اما کلیدش بود.
به فاطمه گفتم برو اونور بازش کنم الان آبرومون میره:|
هرچی زور زدم باز نشد که نشد:|
درحال تلاش کردن بودم که فاطمه بهم گفت زود باش!!!
مامانم...مامانم
گفتم یا ابلفض:/
مامان فاطمه اومد پرده رو کنار زد و ما دوتا رو پیدا کرد
گفت خاک تو سرتون دارین گریه میکنین وسط عروسی؟:|
گفتم من که گریه نمیکنمD:
اینم خوب میشه یکم دلش گرفته
به فاطمه گفت دو دقیقه دیگه اشکاتو پاک میکنی میای بیرون:|
فاطمه که نرفتD: نشست رو تخت و ریز ریز همینطوری گریه میکرد:|
منم رو همون تخت دراز کشیدم و گفتم آخ کمرم
که کنار چشمم یه موجود دراز و بنفش حس کردم:/
به سرعت نور پاهامو جمع کردم گفتم عه زینب
-فاطمه چرا گریه میکنی؟!
+عرررررررر
-بخدا من که نمیرم بمیرم:| فقط یه عمو به عموهات اضافه کردم
"هه! عمو
عمو ابولفضل:| عمو ابولفضل

"
فاطمه:عرررررررررررر
زینب دستشو گرفت برد کنار ابولفضل:|
فکر کنم میخواست به ابولفضل بگه بهش بگو قرار نیست منو بخوری
فاطمه نگاهش که خورد به ابولفضل...جلوی دویست نفر زد زیر گریه!!
گریه معمولی نه هااااا عررررررررررررر میزد به معنای واقعی کلمه
صداش محله رو برداشته بود:|
سرشو گذاشته بود رو شونه ی زینب هار هار گریه میکردD:
بعد زینب منو صدا کرد رفتم
فاطمه رو جمع کردم و باهم یه عکس یادگاری گرفتیم
یکی از تاریخی ترین عکسای تاریخ بشریتD:
منو فاطمه و زینب و ابولفضل

آخه تا دو سال بعد فاطمه و ابولفضل باهم کارد و پنیر بودن:|
فاطمه فکر میکرد این گنده بک اومده زینبو ازش گرفته
ابولفضل رو نمیدونم:| ولی فاطمه از ابولفضل متنفره
هنوز که هنوز گاهی به من میگه بیچاره زینب
گیر چه آدمی افتاده
زهرا هم اون شب آروم بنظر میرسید:|
ولی آرامش قبل از طوفان و فلان
زهرا و ابولفضلم دشمن قسم خورده ی همدیگه ان:| واقعا دارم میگم!!
این قضیه ام از همون موقع شاباش ندادن شروع شدD:
هیچ وقت ندیدم مثل آدم باهم حرف بزنن://
دوتاشون عین بچه ها فقط باهم کل کل میکنن