دوستت داشتم. به اندازه ی تاب بازی وسط یه روز فروردینی خنک، به اندازه ی وقتایی که بعد از مدرسه هنزفری رو میچپونم توی گوشم و صدای چاوشی رو تا ته زیاد میکنم، به اندازه کلاس علوم و فنون (در این مورد شک دارم. شاید یر به یر باشید.)، به اندازه ی پریمیر لیگ و همه چیزای خوبی که منو تا الان به این دنیا وصل کرده. من خیلی دوستت داشتم. دوستت داشتنت رو بیشتر از خودت دوست داشتم. ولی تو منو حتی اندازه ی یه غروب جمعه ی دلگیر هم دوست نداشتی. من برات یه آدمی بودم مثل بقیه که برای فراموش شدن اومدن. این ناراحت کننده بود. حساب روزای رفتنت از دستم در رفته. ولی خیلی گذشته، اونقدری که من از یه دختر بچه ی کوچولو تبدیل شدم به اونی که کم کم داره بساط کنکورشو پهن میکنه. راستش کنکور همیشه برام آخر بزرگ شدن بود. همهش میگفتم بزرگ بشم یادم میره. ولی هنوز یادم نرفته و علاقه به تو رو هرروز دارم با خودم اینور و اونور میکشم. نمیدونم. شاید دارم اشتباه میکنم. آخه بچهتر هم که بودم فکر میکردم کلاس چهارم آخر بزرگ بودنه. ولی نبود. از اون بزرگترم شدم.
امشب پرسپولیس قهرمان نشد. آخرین باری که یادمه پرسپولیس قهرمان نشد کلاس پنجم دبستان بودم. ده یازده سالم بود. اون روزا فوتبالی نبودم، فقط فوتبال نگاه میکردم و پرسپولیسی بودم. وقتی اشکای بازیکنا تو زمین و تشویق هوادارا رو دیدم بغضم گرفت، ولی روم نشد گریه کنم. صبح رفتم مدرسه و همهجا حرف فوتبال بود و استقلالیا از قهرمان شدن استقلالی که اصلا ربطی بهشون نداشت خوشحال بودن. نمیدونم چند سال از اون شب گذشته. شش سال؟ یه شب تو همین شش سال گذشته، من تو اوج تینجیری مات و مبهوت این مستطیل سبز و اون یازدهتا بازیکن خفن قرمز پوش شدم، یهجوری مجذوبشون بودم که انگار وفادارترین و دوستداشتنیترین بازیکنای دنیا تو تیم من جمع شدن. مسخره بازیهایی که با جام در می آوردن چشمام رو قلبی قلبی میکرد، با هر خبری که از تیمم میاومد مود یه روزم تغییر میکرد و... حالا نَقل این قصهها نیست. خواستم بگم عشق به یه تیم فوتبال یکی از عجیبترین حسهاییه که یه آدم میتونه تجربه کنه. میدونی اعصابت رو خورد میکنه، این پرسش انکاری معروف که میگه چیش به تو میرسه رو شبایی که بعد از قهرمانی در حالی که گلوت میسوزه، سرتو رو بالش میذاری با تمام وجود درک میکنی، یهو به خودت میای میبینی اثری از اون تیم رویایی که بازیکنانش دلت رو برده بودن، وجود نداره، میبینی تک تک بازیکنایی که ازشون قدیس ساخته بودی و حتی بهخاطر اونا به اون تیم علاقه پیدا کردی گذاشتن و رفتن. حتی به بدترین شکل ممکن. تو موندی و یه لوگو و یه وابستگی عجیب و غریب که نمیدونی چیه و از کجا اومده. انگار یه فنر بهت وصل کرده باشن، باز ساعت بازی که میشه میری ترکیب تیم رو میبینی و میشینی پای تلوزیون. حتی اگه اون شور و اشتیاق روزای اول رو نداشته باشی. خاصیت عشق همینه. اولش داغ و پرحرارته، مثل پرسپولیس سال نود و پنج. بعد کم کم خنک میشه، منطقی میشه. حتی بیرحم میشه. مثل پرسپولیس سال هزار و چهارصد. ولی هیچوقت از بین نمیره. نامیراست. انقدر تو وجودت ریشه کرده که هرچی اعصابت رو خورد کنه، هرچی اشکت رو در بیاره و هرچی ازش متنفر بشی، باز باعث نمیشه ازش دست بکشی. شاید همه ی اینا بهخاطر اون صدم ثانیهای باشه که بازیکن تیمت توپ رو از خط دروازه حریف میگذرونه. نمیدونم. خلاصه که عجیبه. از همه ی اینا عجیبتر اینه که فوتبال از معدود چیزاییه که بین سیاهیهای این کشور، هنوز مردم رو خوشحال میکنه. جدا از بحث پاچهخاری و تبریک به تیم رقیب و این قبیل مسخره بازیا، خوشحالم تو این اوضاع نصف هموطنام خوشحالم و بیشتر از هر وقت دیگهای عاشق فوتبالم.
توی جای تنگ و کوچیک همیشگیمون به لحاف های کهنه که بوی نا میداد تکیه زده بودیم. نور کم رمق زرد اونقدری بود که فقط بتونیم بگیم داریم می بینیم. نمیشد دقیق گفت چی رو؟ شروع کرد به حرف زدن. گفت تو تلخی، منفی نگری، زندگی رو بد می بینی. تو رو من تاثیر گذاشتی، باعث شدی منم تلخ بشم. تمام داشته های ظاهریم رو به رخم کشید و گفت که بی خودی غمگینم. حرف زد و هر دقیقه بیشتر از قبل منو خرد کرد. به اندازه ی در و دیوارای چهل ساله ی اون جای تنگ و تاریک خسته بودم، حرفاش انگار سطل سطل آب بهم پاشید . نمور و نرم شدم. بعد از سال ها تمرین کردن دیوار بودن، وقت فروپاشی رسیده بود انگار!
میدونستم که داره سال ها حرف های فرو خورده ی خودش و تمام آدم های دور و برم رو بهم میگه. من تلخم. من همیشه تلخ و غمگین بودم. همیشه حرفام بوی غم و خشم داده و میده. خواهد داد؟ نمیدونم! در صورتی که خط آخر پست قبل محقق بشه، خیر! غم با من زاده شده عزیزان. نه فقط من، (به قول علیرضا قربانی تو اون آهنگ خفنش) وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید خدا غم پاش رو برداشت و گرفت رو به ما! به مقدار لازم پاشید و پاشید. بابا مگه ما اومدیم تو این دنیا برای تفریح؟ اگه قرار بود اینجا بهمون خوش بگذره که خدا مگه بیکار بود این همه منت خاک رو بکشه تا بعد کلی ناز و عشوه لطف کنه بیاد (اشاره به اون داستان معروف نجم دایه) ، کرور کرور آب بریزه توش تا گِل بشه. بعد حالا یکم عشق بریزه اینور اونورش و هم بزنه . بعد حالا تازه ماجرا شروع میشه، یکی یکی برای این آدمیزاد کوه رو خلق کن، دریا رو خلق کن، اینو خلق کن، اونو خلق کن. اگه قرار بود تهش اون غم رو نپاشه که خب بهشت رو داشت! نیازی به این همه بدبختی و عرق ریختن نبود! فکر کن این همه بشینی به قول معلم ادبیاتمون بنایی کنی، بعد اون موجودی که ساختی دنیا رو با بهشت برینت اشتباه بگیره. خب خداوکیلی قیافه ی خدا شبیه اون میم مرد دست به کمر با پیرهن چارخونه ی قرمز تو استادیوم نمیشه؟
از شما که پنهان نیست، سال ها تلاش کردم جلوی آیینه لبخند زورکی بزنم، زندگی رو زیبا ببینم، آدم ها رو دوست داشته باشم، به صبح و جیک جیک پرنده عشق بورزم. اتفاقا موفق هم شدم. ولی یه چیزی همیشه ته ته دلم وجود داره که من فکر می کنم اونجای من، منه! ینی دقیقا اونجایی که خدا اون عشق معروف رو ریخته و روحی که همه ازش حرف میزنن رو سمتش فوت کرده. من، منِ واقعی، (اونجای من رو میگم!) موقع تظاهر خوشحال نبود. ینی یه وقتایی انقدر خوب تو نقشم فرو می رفتم که حتی اونجام هم خوشحال بود. ولی میدونی، وقتی قاطی استرسای روزمره میشدم، مثلا ساده ترینش وقتی برگه ی امتحان رو میذاشتن جلوم و دستم یخ میکرد، دیگه منِ واقعی نمیتونست خوب باشه! خوب بودنش بگیر نگیر داشت. لذت بردنش بگیر نگیر داشت. چون پوچ بود، تهی بود. تظاهر بود! وقتی تسلیم این واقعیت تلخ جهان ، غم، شدم، منِ واقعی تو سیاهی مطلق فرو رفت. داشت تموم میشد. جسم و روح و همه چیزم همزمان رو به اتمام رفت. به آخر خط رسیدم ولی کم نیاوردم، دقیقه ی نود و ان ام قهرمان رو عوض کردم. و یه منِ واقعی جدید اونجا متولد شد. منِ واقعی ای که با جز جز بدنش غم و سیاهی رو مزه کرده بود ، حالا معنی خوشحالی واقعی رو می فهمید. خوشحالی ای که وقتی برگه ی امتحان دینی رو هم میذاره جلوش و هیچی یادش نمیاد هم رهاش نمی کنه. لذت عمیقی که با جار زدن توصیف نمیشه!
دوست دارم رو پیشونیم تتو کنم که من غم را پذیرفته ام و شادترین انسان جهان شده ام. لطفا به من نزدیک نشوید و اجازه بدهید در سیاهی ها و تاریکی و ارتعاشات منفی! دست و پا بزنم تا بمیرم. (احتمالا برای اینا جا نباشه ولی اینجا میگم): من مقادیر زیادی فلسفی می بافم و بافته های خود را تفت میدهم. از آنجا که غم و تفکر فلسفی مسری است. لطفا به من نزدیک نشوید.
پ.ن: لازم نیست که بگم من برای کسی نسخه نپیچیدم و ادعای عقل کل بودن ندارم و فقط دارم درمورد خودم حرف میزنم؟ اگه اینا رو نمی نوشتم احساس شکست می کردم در برابر کسی که باهاش زیر نور کم رمق زرد بودم. نتونستم اینا رو بهش بگم. فکر کردم واقعا جوابی ندارم.
پ.ن: کاملا بی ربط به پست . آهنگ محبوب و خلاصه ی این روزهام : کلیک (هر وقت اگه دلت گرفت این آهنگو گوش کن)
شما که میگن خیلی وقته میشناسیدش، نمیدونید فاطمه ی کوچولو و خوشحال سال نود و شش و نود و هفت و هزار و چهارصد کجا جا مونده؟ آخرین باری که دیدمش ساعت شش صبح داشت مسواک میزد و رو به آیینه به چشمای گود افتاده اش و چیزایی که این مدت بهش گذشته بود نگاه میکرد. داشت میمرد ولی برای زندگی کردن دست و پا میزد. همه چیزش رو از دست داده بود ولی ماجراش مثل اون قماربازی شده بود که مولانا توصیف کرده. بین خودمون بمونه بهم گفت بزرگترین قمارهای زندگیش رو باخته. برام تعریف کرد مورد اعتمادترین آدم زندگیش چطور براش تموم شده. امنترین نقطه ی جهانش رو چطور با دستای خودش نابود کرده، از بهترین دوستاش چطوری فاصله گرفته.
همه چیز رو در گوشم تعریف کرد. آروم، زیر لب. اشکم تو چشمام جمع شد. بین لایههای آب تصویر اون آدمی رو دیدم که چند وقت پیش که خیلی وقت پیش نبود نوشت: آخرین باری که انقدر خوشحال بودم اردیبهشت ٩٨ بود، خدایا دمت گرم.
دیگه ازش خبر ندارم. بعد از اون گمش کردم. فکر کنم آخرین بار سر کلاس بود که دیدمش. دیدم چطور خودش رو روی زمین میکشید برای ادامه دادن، برای کم نیاوردن. امیدوارم هنوز زنده باشه. امیدوارم بهزودی جنازه اش پیدا نشه. امید؟ مگر جهان با غم، به ناامید شدن امیدوار شود.
این دوره از زندگیم سبزه. سبز تیره. سبزه ولی تیره است. پررنگ نه، تیره. بهترین تشبیه برای سبز تیره، فوتبال بدون تماشاگره.
لبه یه پرتگاه ایستاده بودم، آماده برای پریدن. یکی صدام کرد . برگشتم نگاهش کردم. دستشو سمتم دراز کرد. بنفش بود. چشمام تو بنفشیش غرق شد. از چشمم به مغزم سرایت کرد و کم کم کل وجودم رو بنفش کرد. قلبم نه، قلبم تازه داشت یاسی میشد. ولی اون نمیدونست. دستمو گذاشتم تو دستش. چشمام رو بستم. عمیق نفس کشیدم، قبل از اینکه نفسم رو بدم بیرون با دست هولم داد به سمت پایین. سقوط میکردم، مهم نبود برام. خیره بودم به دستای بنفشش که هر ثانیه ازش دور و دورتر میشدم. قرار بود آخرین قاب زندگیم همین باشه. ولی غریبانه تر. ولی بدون دست بنفش. حالا آخرین قاب قشنگ تری بود. راضی بودم. انقدر از دستش دور شدم که دیگه نمی دیدمش. نفسمو دادم بیرون و چشمام رو بستم به قصد آماده شدن برای پایان این سقوط شگفت انگیز. معلق بین زمین و هوا، بین بودن و عدم ، رد چیزی رو رو گردنم حس کردم. چشمامو باز نکردم، با دست گردنم رو لمس کردم. شاید طناب بود. حتما طناب بود. داشت منو به سمت بالا می کشوند. با حرکت دست و پا و بدنم هوا رو کنار می زدم. انگار میشکست. احساس خفگی می کردم. بودن و نبودن طناب برای من معنایی جز مرگ نداشت. ولی همیشه همه چیز طبق تصور ما جلو نمیره. چشمام رو باز کردم. من داشتم میرسیدم به جایی که قبلا بودم. ولی دست بنفش رو نمی دیدم. فقط امتداد طناب بود. طناب سبز بود. سبز روشن. رنگ درختای توی حیاطمون این وقت سال. دقیقا همین وقت سال. طناب منو کوبوند به یه تخت سنگ همون حوالی. تا مغز استخون کمرم فریاد کشید. ولی من زنده بودم. زنده بودم که درد داشتم. زنده بودم که اشک میریختم. به خودم اومدم و به طناب نگاه کردم. بلند بود. خیلی بلند. انگار به اندازه ی گردن تمام آدما بود. سرمو بالا گرفتم. آسمون بنفش بود. بنفش پررنگ. طناب محو شد. دود شد. دود سبزش رفت تو آسمون بالا سرم. ترکیب شدن بنفش پررنگ و سبز روشن رو داشتم با چشمام می دیدم. اونقدر جنگیدن تا یکی شدن. تا رنگ من شدن. سبز تیره. |عنوان پست|
زندگی الگوهای متفاوتی داره، ریتم داره، وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان های غم انگیز یا ناراحت کننده یا شکست یا ترسمون نتیجه ی بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همه ی اتفاقات نتیجه ی اون شیوه ی خاص زندگی کردنه ، نه نتیجه ی صرفا زندگی کردن.منظورم اینه که اگه می فهمیدیم هیچ شیوه ی زندگی ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه همه چیز خیلی ساده تر میشد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذات شادیه. نمیشه شادی رو داشت و غم رو نداشت.البته هردوی این ها برای خودشون حد و اندازه ای دارن اما هیچ زندگی ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی ای وجود داره فقط باعث میشه توی زندگی فعلیمون بیشتر احساس غم کنیم.
اگه فکر می کنید تمام تصمیمات زندگیتون اشتباه بوده و تمام ابعاد زندگیتون رو یه جوری با دست خودتون و تصمیمات زیباتون ویران کردین، و هنوز کتاب کتابخانه ی نیمه شب رو نخوندین ، توصیه می کنم آب دستتونه بذارید زمین و بخونیدش. البته کتاب معروفیه و فکر کنم مثل همیشه خودم آخرین نفر خوندم و نشستم برای شما با آب و تاب تعریف می کنم.
احساس می کنم این کتاب برام خیلی جذاب بود چون دقیقا زمانی که باید می خوندم، خوندمش. دقیقا فردای شبی که تا صبح داشتم نرسیدن ها و حسرت هام رو مرور می کردم و برای تک تکشون به سر و سینه می کوبیدم و به پهنای صورت اشک میریختم. بدون اینکه هیچ ایده ای داشته باشم این کتاب درمورد چیه و میخواد چی بگه از دوست کتابیم قرض گرفتم که بخونمش. حتی خیلی توقع زیادی هم ازش نداشتم چون هم کتاب معروفی بود و کتابای معروف اکثرا اورریتدن و هم دوستی که کتاب رو بهم قرض داده بود گفت گول اسم معروفش رو خورده! ولی من طبق اون اصلی که میگه هرچه از دوست رسد نیکوست و به خاطر نویسنده اش ، آقای مت هیگ، که قبلا کتاب دلایلی برای زنده ماندن رو ازش خونده بودم و خیلییی دوستش داشتم و ارادتمندش بودم کتاب رو گرفتم .
یکم از داستانش رو بدون اسپویل کردن براتون تعریف می کنم. داستان درمورد یک آدم شکست خورده بود که به همه ی شانس های زندگیش پشت پا زده بود و به قول معروف ته خط رسیده بود و دیگه هیچی نداشت! به شدت با شخصیت اصلی همزاد پنداری می کردم اونقدری که گاهی وسط خوندن کتاب می گفتم اون نزدیک چهل سالشه و برای یه هفده ساله این حجم از ناکامی یه ذره غیر طبیعیه. خلاصه برای شخصیت اصلی اتفاقاتی میفته که با بی نهایت زندگی موازی رو به رو میشه و این زندگیای موازی چی ان؟ تو همه ی این زندگیای موازی یکی از تصمیمات زندگیش رو جور دیگه ای گرفته. تو کتاب به همه ی این زندگی های موازی سفر می کنه و ادامه ی ماجرا. کتابش تقریبا فلسفیه ولی نه مثل کتابی که الان دارم می خونم و دوستان در جریانن =))))) کاملا داستانیه و با اینکه طولانیه ولی از بس روونه خیلی زود تموم میشه و موقع خوندنش لازم نیست یه ساعت بین سطرای کتاب وول بخوری تا بفهمی چیشد.
قشنگه. بخونید. بیشتر از این بلد نیستم چی باید بگم.
پ.ن: مامانم اعتقاد داره مت هیگ شبیه عمو پپه. (گواردیولاشون رو عرض میکنم.)
پ.ن2: شخصیت اصلی داستان منو یاد یکی از شما میندازه.
کتاب های ارغوانی
من معمولیترین آدم عجیب دنیام. از معمولی بودن بدترین خصوصیات و از عجیب بودن هم عذاب آورترینهاش رو برای خودم جمع کردم و این باعث شده با همه ی جهان غریبه باشم، ولی نه یه غریبه ی شیک و رمزآلود. یه غریبه ی معمولی. یه غریبه ی خیلی خیلی معمولی که از صد کیلومتری مثل کف دست همه چیزش مشخصه. دنیای هزارتویی که هیچکس خودش رو از تا باز نمیکنه، دنیایی که همه توش بهترین ورژن خودشون رو نشون میدن، دنیایی که هیچکس انگار توش شکست نمیخوره، دنیایی که همه برای خودشون یه رازی دارن، جایی برای من نداره و این باعث شده هرروز سر به زیرتر و گوشه گیر تر از روز قبل بشم.
این چیزی نیست که من میخواستم. این چیزیه زندگی و آدما مجبورم کردن باشم. یه ورژنی که به هر چیزی شبیهه جز یک انسان. کسی که فحش نمیده، بی انگیزه نمیشه، شکست نمیخوره، ناکام نیست، اشتباه نمیکنه، غلط املایی نداره، همزمان هم کتاب میخونه هم درس. هم فیلمبین قهاریه. هم با دوستاش معاشرت میکنه و از هر انگشتش یه هنر میباره. هم بامزه و دوستداشتنیه. هم روابطش رو جار نمیزنه. نمیدونم. شاید واقعا اینا ویژگیهای یک انسان نرماله و من همونطوری که سالها فکر میکردم واقعا ناکافی ام.
این سالها هرچی که بودم، اگه تو ذهن و حافظه ی هیچ آدمی نموندم، اگه هیچ ویژگی بارز و برجسته و دوست داشتنیای نداشتم، اگه توجه هیچکس رو جلب نکردم، اگه همیشه اونی بودم که تو رابطه تحقیر شده و کوتاه اومده، و هزارتا از این اگه ها، حداقل خوشحالم که خودم بودم. چیزی که الان ازم گرفته شده و تازه قدرشو فهمیدم.
سلام. صبح بخیر. چه روزهای عجیبی اسماعیل. چه روزهای عجیبی. همیشه بعد از عید و تا آخرای بهار عجیب ترین روزهای زندگیم بودن. این عجایب یک شیرینی خاصی داشته همیشه. عجیبِ شیرین. پارادوکس ایجاد می کنه. دقیقا مثل اولین باری که تو اردیبهشت نود و هشت فهمیدم چقدر دارم از فوتبال لذت می برم. داشتم میمردم از استرس، وقتی سید جلال اون توپ رو لو داد و رادوشویچ کاری از دستش بر نیومد که اون چیپ خفن رو مهار کنه و همه چیز برای قهرمانی به هفته ی آخر موکول شد ، احساس می کردم دنیا رو سرم خراب شده . ولی داشتم زیر خرابه ها برای خودم خوش میگذروندم . انگار این خراب شدنِ همراه با لذت بهم معنی داده بود. این داستان مُشتی از تمام خروارهای بهارهای زندگی منه.
این روزا دارم می جنگم. (نیم فاصله نداشتن کیبورد کامپیوتر دارد به آرامی کم می کند از من بسیار بودن را. ) با همه چیز. از پونزده فروردین تا امروز که دفترچه آزمون میگفت دوی اردیبهشته تقریبا شصت و شش درصد داشته هایی رو که باهاشون اومده بودم تو سال هزار و چهارصد و یک روز از دست دادم! تو پونزده روز. خدا بقیه اش رو بخیر بگذرونه =)) ولی این از دست دادن ها بهم اضافه کرد. تو سرم پر از ایده های نو شده. کاش مثل تمام این هفده سال و یک ماه و چند روز ترسو نباشم. فقط یکبار به خودم جرات بدم بابت قدم گذاشتن توی مسیرهای جدید. جرات جنگیدن داشته باشم. برام دعا کنید. هرجور که اعتقاد دارید. حتی اگه به هیچی اعتقاد ندارید .
پ.ن: دلم برای اون روزایی که اینجا در به در دنبال درست و غلط می گشتم تنگ شده. دنبال حقیقت گشتن خیلی از خود حقیقت شیرین تره.
نه دامیست، نه زنجیر