پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 23:50 توسط Fatemeh:) | 

برنامه ی روز اول عید من🙄🙄

ایشالا میخوام یه هفت هشت ساعت درس بخونم😅😅

یه قسمت فیلم ببینم(احتمالا هری پاتر)

و اگه فرصت شد یه کتاب جدید شروع به خوندن کنم😍😍

پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 22:53 توسط Fatemeh:) | 

رفقا عید تک تکتون مبارک باشه😍😍

شما تنهای نکته ی مثبت این نودهشت لعنتی بودید❤️

لبتون خندون، دلتون شاد، کنارعزیزانتون یه سال پر از عشق و شادی رو سپری کنید!

به دور از تمام تلخی ها و جنگ ها و ناخوشی ها😘

مرسی از تمام دوستای که همراهیم کردن تو روزای خوب و بد نودهشت=) یه عده خیلی معرفت به خرج دادن. اون عده ای که همیشه بودن❤️ همیشه با حرفاشون حال دلم رو خوب کردن. کسایی که تا همیشه مدیون مرام و معرفتشون هستم! مثل مهدیه که همین نودهشت پیداش کردم و دبل نرگس ها😅😅

(رفاقت من با هرکدوم از این سه نفر خیلی خیلی عمیق تر ار اون رفاقتی هست که دوتا پست پایین تر براتون نوشتم) 😉😉

عید همتون مبارک😍💋

پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 22:44 توسط Fatemeh:) | 

هرسال عادت داشتم پستای عریض و طویل برای سالی که گذشت بنویسم=)

امسال حوصله ی هیچی نیست.

آقای نودهشت، به اندازه ی تموم چیزایی که ازمون گرفتی، بری دیگه برنگردی:))))) 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 23:47 توسط Fatemeh:) | 

​​​​​​​دیشب سروش و شجاع اومده بودن فوتبال برتر=|

با اینکه هیچ حسی نسبت به شخصیت هیچکدومشون ندارم ولی عاشق ترکیبشونم=)))

این دوتا به طرز عجیبی باهم رفیقن و خیلییییی همدیگه رو دوست دارن، به طوری که یه مدت خبر ازدواجشون پخش شده بودD:

از این رفقایی که با نگاهشون باهم حرف میزنن خیلی خفنن خلاصه:)

وقتی نشستن سروش سمت راستِ شجاع بود=/ میثاقی سمت چپ=/ بعد شجاع برگشت گفت من عادت دارم سروش سمت قلبم بشینه:| پشمام ریخت

هرچی سروش آروم و خوش اخلاق و ریز بینِ...شجاع وحشی و بداخلاق و نفهمهD:

اینطوری که دیشب مسابقه گذاشته بودن از تصویر چشم و دماغِ یکی باید حدس میزدن کیه، شجاع خودشو نتونست حدس بزنه=|  ولی سروش از دماغ یارو حدس میزد که این برزیلیه:/

دقیقا مثل قبلنای منو فاطمه=/ فاطمه دقیق و مهربون و دوست داشتنی، من حواس پرت و گیج و وحشی و نادوست داشتنی=| که واقعا کم کم بعد یازده سال دوستی رو هم تاثیر گذاشتیم و دوتامون به تعادل رسیدیم 

فقط متاسفانه این شجاع رو هیشکی نمیتونه آدم کنه=| خودِ خدا تو کار این مونده:/

خلاصه خیلی باحالن:/  فقط گاهی عنشو درمیارن دگه=|  انگار خدا تو کلِ کائنات فقط یه جفت رفیق آفریده اونم این دوتان=|

پ.ن: خدا از این رفاقتای سروشجاعی نصیب همتون بکنه

 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 12:4 توسط Fatemeh:) | 

ببینید کی با گوشیه خودش اومده بلاگفا😀😀

+بیاین بهم تبریک بگین☺️☺️

+چقد این کیبوردای هوآوی مسخرس😐 راهی برای عوز (زاد رو پیدا نمیکنم😆😆)  کردنش نیست؟

عین پیرمردا چار ساعت دنبال یه حرف میگردم😅😅

+کلا هوآوی عین ویندوز ده عه😐 انقد سخت و پیچیده اس که مطمینم تا سال دیگه سوراخ سمبه هاشو پیدا نمیکنم😅😅

دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 14:19 توسط Fatemeh:) | 

یه فیلم خیلی قدیمی پیدا کردم، برای زمانی که هنوز مامان بابام بدنیا نیومده بودن

سال 53=| از یه طرف خیلی وقته دلم میخواد یه فیلم از زمان قبل انقلاب ببینم!

از یه طرفم خلاصه ی فیلم رو که خوندم کف کردم...

چون انگار یجورایی پنجاه سال قبل یکی از داستانای زندگی خودم روایت شده:|

الان مشکل اینه که به هزار و یک دلیل نمیخوام کسی بفهمه که من دارم این فیلم رو نگاه میکنم=|  (توضیح این هزار و یک دلیل از حوصله ی من خارجِ)

تو این روزای قرنطینه هم که همه تو خونه ان:| دو دقیقه ول نمیکنن آدمو

دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 10:25 توسط Fatemeh:) | 

|کلیک|

چقدر من این آهنگ رو دوست دارم=)))

اولین بار فیونا گذاشت رو وبلاگشD: فکر کنم من بیشتر از فیونا اینو گوش دادم

کلا صدای زانیار رو خیلی می پسندم! این اواخر با ایهام افت کرده بود...

ولی الان خودش میخونه...جدیدا یه آهنگ داده بنظر من فوق العاده اس:)

گوش کنید...زیباست:)

|کلیک|

برچسب ها :

موزیک نوشت

دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 1:29 توسط Fatemeh:) | 

من اگه فردا دوتا فصل علوم رو نخوندم خاک دو عالم تو سرم=)))

دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 1:21 توسط Fatemeh:) | 

یه هفته اس نشستم دارم انیمیشن داستان اسباب بازی رو میبینم!

(ینی از همون سری اولش)

از دیشب که قسمت آخرشو دیدم فقط دارم میگم ای کااااااش هیچوقت قسمت چهارمش ساخته نمیشد

وودی و دوستاش تو اوج خدافظی میکردن:(((

این چه وضع تموم کردن انیمیشن بود آخه مررررد؟:| یه نسل با این اسباب بازیا خاطره داشتن:(

آخرش وودی عشقشو به دوستاش ترجیح داد=(

یکی از دلایلی که انقدر ب انیمیشن علاقه دارم اینه که اکثرا انیمیشنا آخرشون قشنگه:(

توقع داشتـم مثل اون سه تا قسمتش آخرش قشنگ تموم بشه!

بمیرین با انیمیشن تموم کردنتون خلاصه:(

+مرگ بر آمریکاااااااااا

برچسب ها :

انیمیشن های ارغوانی

یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 20:40 توسط Fatemeh:) | 

بابا چرا انقد از این سرعت نت شاکی شدین:/  یکم مثل من باشینD:

یه فیلم هشتصد مگی رو گذاشتم رو دانلود، تمرینای ریاضیم رو حل کردم، رفتم دستشویی، وضو گرفتم،نماز خوندم،مسواک زدم وقتی اومدم دانلود شده بود

+تو همین دو سه روز نزدیک ده گیگ فیلم دانلود کردم شل کنید بابا 

پ.ن: الهی من فدای این پیام رسانی ایرانی بشم:| برای آموزش مجازی و این چرندیات از ایتا استفاده میکنیم:/ امروز ساعت پنج قرار بود امتحان علوم بدیم منو فاطمه اندازه پشم نخونده بودیم=| از ساعت چار و نیم کلا قطعه:)))))))

یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 0:50 توسط Fatemeh:) | 

 

اینجا قرنطینه ی رونالدو و عیالشه...:/

 

 

اینجام قرنیطینه ی منه=| البته اینطوری نگاه نکنید:/ تا عصر شیش تا آشغال چوبشور رو میز بود:( به مامانمم گفتم بر نداری یه موقع میخوام پزشو بدم

یه لحظه غفلت کردم انداخت سطل آشغال

شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 12:4 توسط Fatemeh:) | 

تو رو هر مقدساتی که می پرستین اینجا نیاین!!...

راه شمالو بستن ریختین تو شیراز و کاشان؟://

به حضرت عباس اینجا براتون نریدن:|

کل استان اصفهان: 4.5 میلیون جمعیت

کاشان و آران و بیدگل: 450 هزار نفر جمعیت

تعداد مبتلایان کاشان و آران و بیدگل>>>تعداد مبتلایان کل استان اصفهان

این دوتا شهر باهم بعد از تهران و قم بیشترین مبتلا رو دارن:///

حالا بازم هموطن بدوووو تا برسی!!!

+کوچه به کوچه حجله گذاشتن..حداقل از هر فامیل یه نفر مُرده!

بنظرم اینجا اوضاع از چیزی که میگن خیلی خیلی ترسناک تره...

من که خودمو برای مرگ هرکسی آماده کردم!...

فقط برای مُردن خودم آماده نیستم هنوز...

خدایا خودت پاشو بیا بگو دقیقا باید چه کنیم؟:|

اگه حس میکنی پروژه ی زمینت شکست خورده و میخوای منقرضمون کنی با یه روش کم درد تر پلیز:))))

شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 1:22 توسط Fatemeh:) | 

حس میکنم کم کم داره دیوونه میشم!...دقیقا عین این فیلما://

یه مدته شب که میخوام بخوابم حس میکنم یکی جز من تو اتاقه و من صدای نفس هاش رو میشنوم

روز و شب تو خونه حس میکنم یکی از کنارم رد میشه=| سایه های بیخودی حس میکنم:|صداهای بی ربط میشنوم://

حتی گاهی توهم میزنم وسایلم گم میشه و بعدش سرجاش پیدا میشه:|

تو این وضعیت شخمی من...تمام اتفاقات ترسناک یادشون افتاده برای ما بیفتن:))))

یادتونه نوشتم تو اتاقم بوی لاشه میاد و منشاش رو پیدا نمیکنیم؟

دقیقا بعد از نوشتن همون پست از اتاق رفتم بیرون...چند ساعت بعد که برگشتم هیچ اثری از بو نبود=|

باز دوباره دیشب رو میز ناهار خوری همینطوری الکی الکی خیسِ آب شده بود:/

خانواده گفتن خب پیش میاد و حتما خودمون داریم یه کارایی میکنیم و حواسمون نیست:|

ولی از همه عجیب تر این بود صبح از خواب بیدار شدیم آب قطع بود:

حالا هی اینور زنگ بزن اونور برو...همه جا آب وصل بود..

وقتی مامانم رفت کنتور آب رو چک کنه دید یه نفر کامل فلکه ی آب رو بسته

دارم دیوونه میشم:| نه از ترس...از اعصاب خوردی:/ واقعا آدمو روانی میکنه:|

با همین فرمون برم جلو باید برم روانپزشکی چیزی

شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 0:49 توسط Fatemeh:) | 

خدایا...از اون موقعی که بهت گفتم تو هرکاااااری باهام بکنی من گردنم از مو باریک تره

 

یه کارایی باهام کردی که برای هرکی تعریف کنم فکر میکنه داستان تخیلیِ...

 

هرماه و هر هفته یه ماجرای عجیب غریبِ تازه!! خودم که گاهی برمیگردم مرورشون میکنم کف میکنم!

 

هی تو چپ و راست زدی...من تا یه هفته تو حالت هنگ موندم و تهش گفتم: خدایا فقط تو دستمو ول نکن...

 

فکر نمیکردم بخوای انقدر سختگیرانه و محکم امتحان بگیری تا حرفم بهت ثابت بشه..

 

خداجـآنم کم کم داره یکسال از اون حرفم میگذره و تو این یک سال، ثانیه به ثانیه اش یه دردی برای فکر کردن بهش داشتم=|

 

حتی گاهی انقدر بهم فشار اومده که تو تنهایی گریه کردم...سرت داد زدم! جیغ زدم و خودمو به در و دیوار کوبوندم...

 

اما تمام اینا دلیلی نمیشه که من از رو حرفم نمونم...

 

الان که دارم باهات حرف میزنم له تر و داغون تر و خسته تر از این نمیشم...ولی خوشحالم که تو رو دارم خداجــآنم:)

 

فقط اومدم بهت بگم کاش اندازه ی زورم ازم امتحان بگیری از اینجا به بعد...

 

خدایا...امشب خیلی خستم:(...

جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 18:21 توسط Fatemeh:) | 

من صبح که با خواب بد بیدار میشم یه چیزی میدونم که بعدش دلشوره دارم!

امکانش نداشته من دم صبح با کابوس بیدار بشم، تا شب یه نفر نمیره...

خاله ی بابام هم مُرد...چه دنیای عجیبیه!

یه ماه پیش وقتی دیدمش فکر نمیکردم بارِ آخر باشه...

پ.ن: منو از مادربزرگام بیشتر دوست داشت!

جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 16:55 توسط Fatemeh:) | 

رگ بگویـم از همه رنجیده ام...از غریب و آشنا ترسیده ام

لعنتی چقد منِ دوسال پیش خفن بوده!! از غریب و آشنا ترسیده ام؟

یه متنایی نوشتم تو وبلاگ الان میخونم کف و خون قاطی میکنم بخدا=/

+ولی دیوونه ی تیکه کلامام تو دوره های مختلفم

جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 16:43 توسط Fatemeh:) | 

همونطوری نشسته بودم یوهو دیدم دوتا دست دو طرفمو گرفت مثل دمپایی پرتم کرد وسط.

میگم چیه! میگن تو چرا قر نمیدیتعارف نکن!

هرچی میگم من مث کانگوروی حامله میرقصم نمیفهمن!

+امروز دارم آرشیو اتل متل آرزو رو شخم میزنم

این تیکه رو خوندم مُردم از خنده

ناموسن کانگروی حامله رو از کجا آوردم اون لحظه؟

جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 16:24 توسط Fatemeh:) | 

در مدتی که در این دنیا هستید به معنای واقعی کلمه زندگی کنید.
تكرار مي كنم : "زندگي كنيد........"
هر چیزی را تجربه کنید.
مراقب خودتان و دوستانتان باشید.
خوش بگذرانید، دیوانگی کنید، عجیب باشید.
موقعیت یادگیری از شکست هایتان را از دستت ندهید.
دلیل مشکل را پیدا کنید واز بین ببریدش.
سعی نکنید کامل باشید!!! اصلا ، اصلا !
فقط سعی کنید یک نمونه عالی باشید از انسانیت.
يك انسانِ عالي خوشبخت زيبا...

=/

جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 6:47 توسط Fatemeh:) | 

ساعت: 6:45 دقیقه ی صبح!

با یه خواب وحشتناک روزمون رو آغاز میکنیم:/

پ.ن:چرا حالم خوب نیست؟ دلشوره دارم:/

پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 22:21 توسط Fatemeh:) | 

امروز که داشتم انیمیشن میدیدم وقتی به خودم اومدم که داشت تیتراژش میرفت!

 

بعد فکر کردم که در طول این پونزده سال و چند هفته ای که زندگی کردم،

 

هیچوقت بیشتر از سی ثانیه از دنیای واقعی فاصله نگرفته بودم

 

بعد به خودم گفتم داداش ببین چه روزایی داره میگذره که حتی تو هم به دنیای رویا و خیالات پناه آوردی...:)))

 

ولی انصافاً خیلی بهم مزه داد! اونقدر که دلم خواست تا چندین ماه درِ اتاقمو ببندم از صبح تا شب فقط انیمیشن ببینم و کتاب و درس بخونم! دور از هر اخبار و هر آدمی.

 

ولی متاسفانه من ذاتاً کسی هستم که نمیتونم از دنیای ترسناک واقعی فاصله بگیرم=|

 

من هرروز باید جلد تمام روزنامه ها رو چک کنم!

 

عین پیرمردا باید صبح و ظهر و شب خبرا رو بخونم:))))

 

باید هرروز بدونم که دنیای اطرافم چی میگذره=|

 

مغز من به این تجزیه و تحلیل کردن ها وابسته اس!...

 

نمیدونم چجوری این تشنه بودنش رو براتون توصیف کنم!

 

همش دنبال یه چیزی میگرده که هنوز درموردش ندونسته باشه...

 

به اینور و اونور بزنه تا یه چیزی دستگیرش بشه!

 

مغزم همیشه ولع خوندن و دیدن و گوش دادن داره!

 

گاهی این اخلاقم خودمو عذاب میده:/ ولی چه کنم؟=))

 

میدونی! میخوام اعتراف کنم واقعا یکی از بزرگترین سوالای زندگیم اینه که چطوری زندگی دخترای همسن و سال من به چارتا لاک و رژ و فلان پسره خوشتیپِ معروف و فلان مد جدید محدود شده!

گاهی به آدمای اطرافم نگاه میکنم! میگم چطوری وقتی ساده ترین چیزا رو نمیدونن! چجوری روزاشون میگذرونن؟:| چجوری از خودشون متنفر نمیشن؟:/

 

نه که بخوام بگم آدمای اینطوری بَدَن و فقط من درست فکر میکنم! خب هرکی یه شخصیتی داره=| 

 

اما حقیقتش اینه که از بچگی یه آرزویی اون ته ته دلم بوده...اونم اینه که کاش انقدر مشتاق دونستن نبودم:)))))  هرموقع دیگه به تهش میرسم و از دست خودم خسته میشم میگم خدایا اصلا کاش من مثل پاتریک مغز نداشتم

 

آره خلاصه! هیچوقت نخواستم از اخلاقیاتم اینجا بنویسم=| چون تجربه ثابت کرده که برداشت هایی خوبی ازش نمیشه:/ و خواننده های قدیمی با توجه به اطلاعاتی که فکر میکنن از من دارن قضاوت هایی درستی نمیکنن:|

 

اما نمیدونم چرا امشب دلم خواست یکم خودم باشم و یجورایی درد و دل کنم:)))))

پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 13:29 توسط Fatemeh:) | 

ساعت نُه به زور صدای زنگِ گوشی بیدار شدم بدبخت از هشت تا نُه همینطور میزد

دیگه صبحانه خوردم و موهامو شونه زدم و اینا تا ساعت ده شد=|

پاشدم فرش انداختم تو حیاط @ــ@ یکم زبان خوندم و ویسی که قرار بود برای معلممون بفرستم رو فرستادم!

وسط ویسِ صدای گنجشک و موتور میاد

تکالیف دینی رو تموم کردم!  و یه نیم ساعت موزیک گوش دادم:))))))

نمیدونید این نسیم بهاری چه میکنه با آدم...حیف که خدا نخواسته امسال ازش استفاده کنیم:)

یه جایی یه نفر نوشته بود "خدایا دستای پیر و قشنگت رو می بوسم"

خیلی از این جمله اش خوشم اومد=)

خدایا دستای پیر و قشنگت رو می بوسم=)

 

 

اون یه عالمه برگای بنفش رو می بینید؟:)

چند هفته ی دیگه کلا هیچی از برگا معلوم نمیکنه...فقط گلای رنگارنگ سرخ و زرد و نارنجیD:

پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 1:50 توسط Fatemeh:) | 

آقای گلر لیورپول نمیدونم کدوم خری هستی:/  ولی تو این دو سه تا بازی ای که من از لیورپول دیدم فهمیدم اندازه ی گاو نمیفهمی گرااااز=| از سر شب نشستم دارم فوتبال میبینم اون ده تا بازیکن بدبخت صد دقیقه عین سگ دویدن تا بلاخره یه گل زدن و نتیجه شده دو یک به نفعشون:|

بعد توی احمق به بازیکن حریف پاس گل دادی

پ.ن:همینطور که داشتم مورد عنایت قرارش میدادم گل سومم خورد و لیورپول صعود نکرد

خاک بر سر من که نشستم وسط اینهمه بدبختی تا ساعت دو فوتبال ببینم که آخرش تو یه احمق برینی به همچی

+عصبی ام ولم کنید

9:44 صبح: با این پستی که من از دیشب دیدم گلر لیورپول شانس آورده پیاده راه نیفتادم برم لیورپول از شصت و هفت جهت....آررررره=|

چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 23:19 توسط Fatemeh:) | 

متاسفانه دارم خودمو با درس خوندن پاره میکنم:/ و چاره ای جز این ندارمD:

البته از درس پاره شدن من ینی اینکه امروز یه درس دینی و یه درس عربی خوندم:))))))

کلی کار عقب مونده دارم و گذاشتمشون برای فردا...:/

همش حس میکنم یه کار جامونده و من یادم رفته لیستش کنم=|

خلاصه که فردا بار و بندیل رو جمع میکنم با زیر انداز میرم تو حیاط خونه میشینم و کنار گنجشکا و قوقو ها و برگ های بنفش و تازه ی درختای همیشه بهار و لیمو و پرتقال در این هوای بهاری و دلبر  به انجام کار ها می پردازم:)))))

دو سه روزه همش میرم تو حیاط درس و اینا میخونم، تو این روزای قرنطینه خیلی کیف میده:)

حداقل یه ذره باد بخوره تو موهام و ریه هام هوای بهاری استشمام کنن=D

بدنم یادش نره الان همون اسفندیه که یک سال منتظرش بوده:))))

تازه امشب از حسینیه ی محله اومدن حیاط خونمون رو ضدعفونی کردن،

باز خدا خیرشون بده! فهمیدیم این حسینیه رو فقط برای هیئت نداریم:)

نه اینجا،بلکه اکثر محله های اینجا خودجوش خونه ها رو ضد عفونی می کنن،مایع ضد عفونی کننده و ماسک و دستکش میدن و اینا:)...

و این خیلی جذابه و واقعا جای تشکر داره!...

همین من که مدام اومدم اینجا غر زدم که حسینیه ها با اون همه هزینه هایی که براش شده فقط سالی یبار واسِ محرم باز میشه!

الانم میگم واقعا آدم های حسینیه های شهر ما دارن روز به روز کارای مفیدتری انجام میدن=)

که شرح تک تکشون خارج از حوصله ی منِ...

+برم یه فیلم ببینم امروز خسته کننده رو بشوره ببره

چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 21:35 توسط Fatemeh:) | 

من واقعا نمیتونم از صداهایی مثل مریم شیرزاد و منوچهر والی زده و اینا بگذرم=|

اصلا دیگه همچین نسلی تو دوبله تکرار نمیشه!!

بخاطر همین ترجیح میدم فیلمایی که دوبله ی صدا و سیماش هست رو با همچین صداهایی ببینم:)))))

حالا سانسور شده ها رو خودم یجوری حدس میزنم

سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 13:49 توسط Fatemeh:) | 

آهنگ شهر حسودِ زندوکیلی رو از همون روزی که منتشر شد داشتم و خیلی که دلم میگرفت گوش میدادم:)...

ولی نمیدونم چرا چندروز پیشا که پلی کردم،

یه چیزایی بین تار و پودای صدای زندوکیلی شنیدم که هیچوقت نفهمیده بودم=|

کلمه به کلمه ی این آهنگ وصف حالِ این روزای ماست:)...

نمیدونم شاعر اون آهنگ کیه ولی دمش گرم:|

برچسب ها :

موزیک نوشت

دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 21:47 توسط Fatemeh:) | 

دو هفته و نیم از تعطیلات کرونایی گذشت و رسما هیچ گوهی نخوردیم=/

باز هفته ی اول چارتا فیلم دیدم و دوتا صفحه کتاب خوندم:/

دو هفته اس خودمو معطل درس کردم و نه درس میخونم نه کار دیگه میکنم!

بی برنامگی اعصابم رو خورد میکنه.تو این روزای باقی ونده میخوام مفیدتر بشمd:

اولویت که درس و درس و درس=| ولی 16 ساعت وقت مفت دارم:/

16 ساعت وقت، یه گوشی نو ، کلی درس نخونده،کلی فیلم ندیده،کلی کتابِ نخونده، با 100 گیگ نت=|

منِ لعنتی دقیقا دارم با اینا چیکار میکنم؟:////

میترسم پس فردا که دوباره رفتیم مدرسه بیام یه پست مشابه پست قبل بزارم و برای تعطیلات کرونایی و روزای قرنطینه ابراز دلتنگی کنم

حالا فردا میام نتیجه رو به سمع و نظرتون میرسونم=D

دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 21:39 توسط Fatemeh:) | 

بچه ها دوست دارم تو این روزا خیلی بهم کامنت بدین=|

و منم به شما کامنت بدم و خلاصه باهم گپ بزنیم:)

و اینکه خیلی وقته کنجاوم بدونم واقعا این چرندیات من خواننده ی خاموش داره؟

ولی میدونم که اگه بگم اعلام حضور کنن هم نمیکنن:/

ای خوانندگان خاموش بدانید و آگاه باشید که من خیلی دوست دارم خواننده های خاموش رو بشناسم:)

اصراری به کامنت دادنشون ندارم، ولی بهم یه حسی خوبی میدن:)

اگه خواننده ی خاموشی هست بیاد یه کامنت کوچولو (حتی یه علامت ":|")  بزاره و بره.

+فردا وبلاگو باز میکنه=| با صفر نظر تاعید نشده رو به رو میشه و به حالت اون استیکره که درمیاد که میزنه رو صورتش://

تو رو خدا ضایعم نکنید

دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 14:33 توسط Fatemeh:) | 

انصافا هیچوقت فکر نمیکردم یه روز دلم برای روزای روتین زندگیم تنگ بشه..

 

دلم برای تک تک ثانیه های روزای تکراریِ حال بهم زنم تنگ شده!

 

برای اینکه از ساعت شش با قیافه ی داغون از خواب بیدار بشم،موهامو شونه بزنم و گوجه ای کنم

 

همونطور که کتابامو میریزم تو کوله ام مثل همیشه زیر لب چندتا فحش نثار زندگی کنم

 

برم چایی رو از دست مامانم بگیرم=) و همشو یه نفس سر بکشم...

 

از استرس امتحان یه ساعت دیگه بگا برم:)... اعصابم خورد بشه از اینکه فلان مبحثِ فلان درس رو نمیفهمم....

 

چقدر از مسیر خونه تا مدرسه متنفر بودم...ینی در واقع حالم از اون مسیر کوتاه بهم میخورد=)

 

نمیدونم...شاید آخرین باری که اون مسیر رو پیاده گز کردم آرزو کردم هیچوقت دیگه تو سال 98 اون جاده رو نبینم و مرغ آمین بالای سرم آمین گفت:)

 

دوباره در کلاس رو باز کنم و از اینکه مجبورم یه روزِ دیگه همچین آدمایی رو تحمل کنم یه آهِ از ته دل بکشم:)

 

مثلا فاطمه یه سلام کش دار بهم بده:) تمام خستگی دیشب نخوابیدنم در بره:)

 

راستی داره میشه سه هفته که ندیدمش...چطور این روزا بدون سلام کش دارِ فاطمه گذشت؟...

 

سویوشرت بنفشم رو بزارم رو میز و با فاطمه بریم صبگاه:)

 

زیر لب غرغر کنم که باز قراره این اقدس بیاد زر بزنه...

 

الان که فکر میکنم اقدس هم جذاب بود:)... در و دیوارای مسخره ی نمازخونه هم خوشگل بود.

 

همچیز خیلی دلبر بود اون روزا:)...

 

چپ دست بیاد یه سری حرف بلغور کنه و من باز هم از این همه تکرارِ یک تکرار خسته بشم.

 

دوباره برامون سرودی که سه سال پشت هم هرروز صبح مثل سرود حیوانات انگلیس "کتاب قلعه ی حیوانات" خوندیم رو بزارن و مجبورمون کنن بخونیم و به برکتِ صلوات بر محمد و آل محمد بریم کلاس:)))))

 

تو کلاس درحالی که دارم قندیل میزنم سویوشرت بنفشمو دوباره بپوشم و مثل کبک سرمو بکنم تو کتاب و بلند بلند درسا رو مرور کنم=)

 

دبیر بیاد سر کلاس...بچه ها رو صدا بزنه برای پرسش، هی نرن برای جواب دادن و صفر بگیرن و من حرص بخورم که اینا برای چی میان مدرسه و این همه اکسیژن مصرف میکنن؟:)

 

بعد دبیر از رو صندلیش بلند بشه و شروع کنه درس دادن و من با تک تک سلول هام اون درسا رو گوش کنم و لذت ببرم و کیف کنم=)

 

زنگ تفریح بخوره و منو فاطمه طبق عادت همیشگی بریم توی دروازه بشینیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم...نفهمیم چطور زنگ تفریح گذشت و وقتی زنگ خورد چشمامونو گرد کنیم که ما الان اومدیم لامصبا=)))

 

دوباره کلاس...کلاسی که گاهی حالم از در و دیواراش بهم میخورد=))

 

و...و...و...

 

ساعت یه رُب مونده به یک بشه و صدای اذان تو سالن بپیچه و با صدایی که از ته چاه درمیاد بگم من حال ندارم نماز بخونم=| اما بلند بشم و چادرمو سر کنم و راهمو سمت نمازخونه کج کنم=|

 

نماز تموم بشه و کوله ام رو بردارم و منتظر فاطمه بمونم و باهم تا جلوی در مدرسه بریم...

 

اون بهم بگه: میری اونور خیابون مواظب باش ماشین زیرت نکنه لباس مشکی ندارم:))))

 

دوباره اون مسیر رو بگیرم و برم...، برسم خونه! خسته! کوفته! له! جنازه!

 

تازه به درسا و امتحانای فردا فکر کنم و بگم خدایا دیگه خسته شدم!! من دیگه توانِ اینهمه اینور اونور دویدن ندارم:)))

 

درس بخونم،درس بخونم،هی درس بخونم تا عصر بشه!

 

تمام دلخوشیم بشه اینکه الان پرسپولیس بازی داره=))))

 

بعد یادم بیفته که تو زندگیم دلخوشی از این بزرگتر ندارم و غصه بخورم:)...

 

بشینم جلوی تی وی، هی علیپور گل نزنه...هی من بهش فحش بدم!

 

هی رادو سیو کنه من ذوق کنم=))

 

از دقیقه ی هفتاد به بعد به زمین و زمان و اینور و اونور فحش بدم و تهش مثل همیشه نعره بزنم من از فوتبال متنفرمممم:))))

 

فوتبال تموم بشه و دوباره کتاب بگیرم دستم و دلم پیشِ فیلمایی باشه که ندیدم و نمیتونم ببینم بخاطر این درسای کوفتی...

 

تا شب هلاک بشم از خستگیِ خوندن و نوشتن...ساعت یازده بدون اینکه بفهمم رو تخت بیهوش بشم:)))

 

نصف شب از استرس اینکه صبح شده بیدار بشم...بعد سرمو بالا بگیرم و بگم خدایا...آخه اینم زندگی بود واس ما ساختی؟:)))))

 

و دوباره از اول...

 

دلم برای تمام پاراگراف هایی که تو این پست نوشتم (و ننوشتم)  تنگ شده!

 

همه چیز خیلی خوشگل بود و من نمیدونستم!

 

خدایا اگه میخواستی تنبیه کنی بنظرم دیگه ادب شدیم...بسه خداجان! بسه:)

 

فهمیدم تا اتفاقات بد نیفته اتفاقات معمولی به چشم نمیان:)

 

زندگی جان بخاطر تموم اون فحشایی که موقع ریختن کتابام تو کوله نثارت کردم معذرت میخوام:)

 

تو خوب تر از اون چیزی بودی که منِ احمق فکر میکردم...

 

خداجان بخاطر تمام ناشکری هام شرمنده ام!

 

خوب زدی پس گردنِ من و خیلیای دیگه:))))

 

چقدر تو زندگیامون به یه کرونا نیاز داشتیم...!

 

کرونایی که بیاد بگه اون روزایی که با اخم تَخم به امید روزای خوب میگذروندی، عمرت بود که داشت جلو چشمت تباه میشد و تو نمیفهمیدی!

 

کاش هر مدت یبار یه کرونا ما رو به خودمون بیاره=))))

دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 13:39 توسط Fatemeh:) | 

عاشق اوناییم که سرفه های یک ماه اخیرشون رو با آب و تاب تعریف میکنن و بعدش میگن این کرونا بودااااا...سیستم ایمنی من خیلی خفن بود

اینطور باشه به همین برکت منم دو هفته قبل از اینکه اصن خبر کرونا پخش بشه،

گلاب به روتون اسهال شده بودم:/ سرفه های خشکِ وحشتناک=/ سرِ کلاس که میشستم از شدت تنگی نفس میخواستم گریه کنم=| روز آخری ام که رفتیم مدرسه وایساده بودم یهو زاااااارت پخشِ زمین شدم

پس منم کرونا را شکست دادم خارِ سیستم ایمنی...:))))))

دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت 11:0 توسط Fatemeh:) | 

فقط  خواستم بگم اگه اون صدگیگ نت رایگان رو بهتون دادن

و میخواین فیلم دانلود کنید،

برید از آپارات و سایتای داخلی دانلود کنیدD:

اینطوری میتونید جای 100 گیگ 400گیگ فیلم داشته باشین:)))

مشخصات
اتل متل آرزو:) نه دامیست، نه زنجیر
همه بسته چراییم؟