یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 17:57 توسط Fatemeh:) | 

کسی رو که آخرین باری که پاشو از شهرش گذاشته بیرون ده ماهه پیش بوده و همون ده ماه پیش هم با خریدای دخترخالش گاییده شده و تنها پدیده ی جذابی هم که دیده دعوا و گیر دادنای هرشبِ خانواده اش بوده رو نباید از قرنطینه ترسوند😐

 

من تازه فهمیدم تمام تابستون و غروب ها و شب های همه ی این پونزده سال رو قرنطینه بودم:)))) واقعا من هیچ جایی جز خونه ی فاطمه و زهرا و فروشگاه برای از گشنگی نمردن، تا قبل از قرنطینه نمیرفتم:))))) حتی مثلا یه پارک، بستنی فروشی، لباس فروشی!  همه ی جاهایی که شما دوماهه حسرت رفتنش رو دارین، من یه عمره حسرتشو دارم😂 و تمام اون سرگرمی هایی که شما الان با کپشن روزnام قرنطینه به اشتراک میذارید من از بچگی امتحان کردم😐😂 

 

باز خوبه مدرسه بود من بدونم آسمون چه رنگیه😅

 

خدایا همین که خونه داریم که توش بمونیم، شکرت😉

 

یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 16:44 توسط Fatemeh:) | 

کاش تو یه خانواده یا همه چپ دست باشن، یا راست دست😐 اسیر شدیم به قرآن😐 قوری بدبختمون ساییده شد انقدر رو سماور اینور و اونور کشیدیمش😕  هنوز که هنوزه سر سفره دستامون میخوره به هم قاشقو فرو میکنیم تو همدیگه😐

یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 1:9 توسط Fatemeh:) | 

من دگه نابود شدم😐حجم اینترنتم تموم شد😑 

 

تف تو این قرنطینه و بیکاری و لایوای شخمی تون و آموزش مجازی گوه که حجم عزیزمو بگا داد😐 

 

من فردا از سر قبرم تدریس علوم بیارم ببینم آخه؟😐 

 

اخه من که امروز همش سه ساعت، اونم تو آپارات فیلم تدریس نگاه کردم😔

 

سه چار روز دگه شارژ میشه😐 

 

انقدر حجم نتم زود هنگام تموم نشده که الان بلد نیستم چجوری باید از مخابرات ترافیک اضافه بخرم😐

 

پ. ن: کاش میشد مثلا حجم نت رو به هم قرض میدادیم😁 الان رفتم حجم فاطمه رو نگاه کردم، سی گیگ نت دا‌شت😔 الهی کوفتش شه😐 وااای😐 زهرا احمق 190گیگ داره😐 190گیگ رو دقیقا چیکارش می کنه؟🤔 🤔 

چه خبرتونه😐چه خبرتووووونه😂😂

 

پ.ن:  فاطمه و زهرا بلد نیستن برن وضع نت خودشون رو چک کنن:))))))) ولی من از اونا رو میبینم😂😂 بابای زهرا یکم کرم داره😐 بهش نگفته چندگیگ نت خریده😂 یبار ازش پرسیدم گفت بابام میگه هرماه 20گیگ شارژ میشه😂😂 امشب فشار قرنطینه باعث شد بفهمم نتش هرماه 240 گیگ شارژ میشه😂😂 میترسم بهش بگم از خوشحالی پس بیفته😅😂

شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ ساعت 22:21 توسط Fatemeh:) | 

دیشب تا ساعت2 داشتم برای این هفته برنامه درسی میریختم😐

 

مطمئن شدم استعداد عجیبی توی برنامه ریزی کردن دارم😐 به همین برکت صدتا مشاور حرفه ای نمیتونستن همچین برنامه ی هلویی برام در بیارن😁😁 

 

البته فکر نمی کردم بتونم بهش عمل کنم😐 چون باید روزی شش ساعت درس بخونم😐 ولی امروز نه تنها به برنامه ام عمل کردم، بلکه دوساعت اضافه هم خوندم و میخوام تا یک ادامه بدم😐و باید بگم که هنوز ریاضی اندازه ی پشم جلو نرفته😐

​​امیدوارم فردا هم بهش عمل کنم چون در حد فاجعه از نصفِ درسا عقبم😕😑 و در واقع چاره ای جز این ندارم😕 

شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ ساعت 22:12 توسط Fatemeh:)

انقدر گفتن این دهه شصتیا نسل سوختن که متاسفانه الان می بینیم که بچه هاشونم دارن می سوزن😊.... 

شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ ساعت 14:46 توسط Fatemeh:) | 

ولی انصافا هرچی میگذره نه تنها زجر ها و بدبختیایی که در دوران دبستان کشیدم یادم نمیره و برام خنده دار نمیشه بلکه وقتی یه ثانیه فکرم میره سمت اون پنج_شش سال دلم شدیدا برای اون روزای خودم می سوزه و اگه جلوی خودمو نگیرم واقعا تا ساعت ها می تونم زار بزنم😐

 

وقتی می زنم شبکه آموزش و معلمای دبستانی گوگولی مگولی با لباسای رنگارنگ می بینم یاد اون معلمای سگ و بی سوادمون که اندازه ی خر نمی فهمیدن و برای من چیزی جز سرخوردگی و تحقیر نداشتن میفتم😐

 

اگه دوسال دیگه این دوره ی شخمی ادامه پیدا می کرد مطمئنم قلبم مشکل پیدا می کرد و بر اثر سکته ی قلبی ناشی از استرس می مردم😐 میدونم که باور نمی کنید، اما واقعا توی ده_یازده سالگی بخاطر فشار هایی که از همه طرف روم بود تمام علائم ام اس رو داشتم و واقعا مشکوک به ام اس بودم😐

 

هرچی تلاش می کنم نمیتونم کسایی که من رو تو اون سالها، توی اوج بچگی و پاک بودن نابود کردن ببخشم! چون هنوز که هنوزه اثرات روحی و جسمیش رو حس می کنم و میدونم که تا سال های خیلی بعد تر هم درگیرش هستم😏 

 

حتی الان که دارم درموردش می نویسم تمام بدنم میلرزه و نمیتونم ادامه بدم😐...مجبورم مثل اون هزار باری که خواستم بنویسم و نتونستم، این بار هم ناتموم بزارم😑

 

فقط همینو بگم خیلی خوشحالم اون سالها رو گذروندم😊 امیدوارم هیچوقت اون روزها برام تکرار نشه و همیشه شاد و قوی باشم💪

جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 14:54 توسط Fatemeh:) | 

پیشرفت فقط منو زهرا😊 پارسال همین موقع ها به هم می رسیدیم فقط درمورد این بحث می کردیم که پاتریک بهتره یا باب اسفنجی😐 این روزا در کنار پرداختن به باب اسفنجی درمورد اینکه هری پاتر جذاب تره یا رون ویزلی هم مناظره میکنیم😊 

جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 14:20 توسط Fatemeh:) | 

الان باید کاملا مشخص باشه دوروزه از زندگی لفت دادم و نشستم به درس خوندن بیست چاری و گوشیم بغل دستمه و هر یه پاراگرافی که میخونم و هر یه سوالی که حل می کنم میام اینجا و چرت و پرت می نویسم:)))))) 

جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 14:18 توسط Fatemeh:) | 

ولی اگه قرار باشه با ماسک و دستکش بریم امتحان بدیم قطعا برگه امتحانم رو باطل میکنن😐  الانم برگه امتحان قبلیا و حتی برگه های کتابم از شدت خیس عرق بودنِ دستم مچاله اس😐 حسرت بدونه برگه ی سفید و نوعه کتاب رو دلم مونده😅😅 بعد توقع دارن با دستکش پلاستیکی برم امتحان بدم😐 خا اون دستکش تو دست من ذوب میشه که😐

 

#فاطمه_میمیرد_دستکش_نمی پذیرد😐

جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 13:33 توسط Fatemeh:) | 

از حسنات کرونا اینه که بچه های کلاس با رعایت فاصله ی اجتماعی نمیتونن سرشون رو بکنن تو کون ما:)))))

 

به حول و قوه ی الهی هرکدومشون شماره ی منو هم پیدا کردن از هر وری بلاک شدن😐

 

قبول دارم ​​​​​​آدم نچسب و مغروری ام😕 ولی قطعا احترام هرکسی دست خودشه☺️

 

​​​​​​کسایی که موفقیتای منو رفیقم خار چشمشونه ارزش هیچی ندارن و هرچی نباشن زندگی زیباتره😉

جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 10:42 توسط Fatemeh:) | 

الان یه جا خوندم:بزرگترین باری که یک کودک باید به دوش بکشد، زندگی نزیسته ی والدین است! 

​​​​​

داشتم فکر می کردم کاش حداقل مجبورم می کردن زندگی نزیسته شون رو بکنم:)))) به حضرت عباس بهتر از این بود که کلا نزارن زندگی کنم😐

 

پدر مادر من عاشق اینن که منم طعم حسرت ها و نرسیدن های زندگیشون رو بچشم😅😅 گاهی پیش میاد که محقق کردن ساده ترین رویاهام دستشون بوده و با ذکر جمله ی (منم وقتی سن تو بودم خیلی چیزا دلم می خواست)  خفه ام کردن و منم خیلی وقته که فهمیدم از صفر تا صد مسیر رسیدن به اهداف و خواسته هام تنهای تنهام=))))) 

جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 1:12 توسط Fatemeh:) | 

دختره فامیلمون باباش باغ آلوچه داره😐 بعد تو بیوش نوشته از همچی خستم (یا یه همچین چیزی😕) عنتر تو باید بری ادامه ی زندگیت رو عین زلیخا به ستایش پروردگارت بگذرونی😂خستم چیه دختر حسابی😐😂 چقدر ناشکر شدن ملت😅

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 21:40 توسط Fatemeh:) | 

ولی وقتی بهمن انقدر بهم خوش گذشت و کیف کردم باید به این فکر می کردم قراره روزای شخمی ای در انتظارم باشه:)

 

دلم لک زده برای اینکه بیام اینجا بنویسم: از خستگی دارم جون میدم:)))))

 

می دونید، اصلا دلم یه خستگی جسمی میخوام که با دوازده ساعت خواب هم جبران نشه! دلم چشمای قرمز میخواد بخاطر بی خوابی:)

 

دلم اون هفته هایی رو میخواد که به عشق فیلم های چهارشنبه و فوتبالای آخر هفته میگذروندم:)

 

آخ آخ، فیلمای چهارشنبه:)....جمعه یه فیلم خفن رو دانلود می کردم به نیت چهارشنبه و تمام هفته از فکر اون فیلم لامصب بیرون نمی اومدم:)

 

دلم همبرگر های پنجشنبه شب ها رو میخواد=)...

 

یادش بخیر. چهارشنبه ها وقتی از مدرسه برمی گشتم و می فهمیدم که امروز می تونم مورد علاقه هام رو انجام بدم و تمام وقتم مال خودمه جورابامو پرت می کردم و دستامو می آوردم بالا و جیغ می زدم کاش همیشه چهارشنبه بود:)))))

 

انگار خدا دعامو شنید و الان داره دوماه میشه که هرروزِ من و خیلیای دیگه چهارشنبه اس:)

 

خداجان بسِ دیگه.به حضرت عباس آدم شدیم:( دیگه گوه بخوریم چسناله کنیم اصلا.

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 21:30 توسط Fatemeh:) | 

یه تخته وایت برد کوچولو دارم=| میخوام رو دیوار باشه و نمیخوام میخ بزنم رو دیوار:/

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 20:1 توسط Fatemeh:) | 

ولی از الان منتظر اولین حقوقمم که بتونم باهاش یه دستگاه چاپ دسته دوم بخرم و پیتزا بخورم😐

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 18:27 توسط Fatemeh:) | 

دو روزه این اهنگه دنیا که میگه از خر شیطون بیا پایین افتاده تو دهنم😐

 

امروز سر صبحانه مامانم میگه این اصغر کیه دگه؟ از کجا نمیاد پایین؟😐

 

اصغر شیطون:😐

 

خر شیطون:😕

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 14:19 توسط Fatemeh:)

چندروز پیش دستم خورد فوتوشاپ از رو کامپیوتر پاک شد!

 

الان مرگ و زندگیم افتاده دستش:/

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 14:16 توسط Fatemeh:)

عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم.

برچسب ها :

شعر نوشت

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 0:35 توسط Fatemeh:) | 

این کلافگی و استرسی که بابت درس هام و مخصوصا ریاضی دارم کار و زندگیم رو مختل کرده😕😕 

 

و جالبه یه هفته اس هرروز میگم فردا ریاضی رو شروع میکنم و هیچ کاری نمیکنم😐 واقعا سختمه چون هیچی نمیفهمم!

 

ولی اولین کاری که باید بکنم اینه که تایم خوابم که خیلی بهم ریخته رو اوکی کنم! اینطوری هم تمرکزم بیشتر میشه هم یذره زندگی برام جدی تر میشه و انگیزه میگیرم😐

 

امشب از همین الان هدفون میذارم و انقدر فکر میکنم تا خوابم ببره😐 ساعتم برای هشت یا نه کوک میکنم😕 

 

گوشیمم باید تا عصر بندازم زیر تخت😐 

 

این هفته اصلاااا از خودم راضی نبودم😕 و دلم میخواد حتی یجوری خودمو تنبیه کنم😒😒 کاش حداقل دوروزی که مونده رو حروم نکنم...

سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 14:43 توسط Fatemeh:) | 

با این حجم از ریاضی های خونده نشده چه کنم؟

سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 2:54 توسط Fatemeh:) | 

به اندازه ی تمام روزایی رو که بی خبر چندهفته و چندماه آنلاین نمیشین،

 

یه روز منم میرم... منتهی یجوری که دیگه برنگردم=))) 

دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 16:44 توسط Fatemeh:) | 

 

امروز شروع به خوندنش کردم:)

 

این کتاب رو هم از تابستون قرار بود بخونم که نشد.

 

نمیدونید چقدر خوشحالم که تنها کتابِ فوتبالی موجودم مونده برای این روزای بدون فوتبال:))))

 

+چه حرف زیبایی زد عادل فردوسی پور: ما فوتبالیا همیشه برای باختن آماده بودیم ولی برای فوتبال ندیدن؛ نه!

دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 15:7 توسط Fatemeh:)

چه کسی میگوید این ثانیه ها تاریک است؟

 

گام اگر برداریم،روشنی نزدیک است!

برچسب ها :

شعر نوشت

=/

دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 15:1 توسط Fatemeh:) | 

امروز روزه گرفتم و تو برنامه ام بود که ریاضی بخونم! 

 

با اینکه خیلی نااوکی (بله نا اوکی=|) نیستم اصلا هرچی میرم سمت کتاب حوصله ام نمی کشه=|

 

از صبح دارم فکر می کنم از کلاس ششم که خرداد امتحان داشتم تمام امتحاناتم ماه رمضون بوده:/ اصلا تصور امتحانات خرداد بدون ماه رمضان برام سختهD:تازه همه ی روزه ها رو به جز مواقع پریودی گرفتم

 

همیشه هم که ساعت 11 می خوابیدم و کل روز بیدار بودم=| (حالت جغدی نداشتم اون روزا)

 

پس من دقیقا چجوری تا حالا سه سال خرداد درس خوندم و امتحان دادم و قبول شدم؟

 

تازه موقع اون امتحان ریاضی معروفی که تهش 11/25 گرفتم پریود بودم و روزه نداشتم

 

هرروز داره بیشتر بهم ثابت میشه آدمیزاد وقتی مجبور باشه هرکااااااری می تونه انجام بده=|

یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 20:28 توسط Fatemeh:) | 

داشتم کم کم سه تیغه کردنِ جهانبخش رو هضم میکردم که با دیدن این استوریِ رادو کاملا اپلاسیون شدم😐

 

 

اینا تو قرنطینه بیکار که میشن میگن وات تو دو وات نات تو دو؟ بریم برینیم به سر و کله امون😂😂

 

یا شاید رادو از رونالدو که موهاش رو داده بود جورجینا صفا بده تقلید کرده و کله رو داده دستِ بانو، بانو هم تررررر زده رو سرش و تهش مجبور شده اینطوری تیشه بزنه به ریشه ی موهاش😂😂 

​​​​​واقعا نمیتونه دلیل دیگه ای داشته باشه😐😂

+حس میکنم شبیه پسرش شده😂😂

+هیچوقت بهتون نگفتم یکی از فانتزیام اینه که اینطوری سرمو بتراشم😁😁 نمیدونید تو حموم وقتی قطره های آب شتررررق میخوره رو کله ی آدم چه حالی میده😂😅

 

یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 17:1 توسط Fatemeh:) | 

دوروز بود که تازه کرونا تو ایران شیوع پیدا کرده بود، رفته بودم فروشگاه بعد هرچی خوراکی دستم می رسید برمیداشتم.

 

نه بخاطر اینکه قراره قحطی بیاد😑 واس اینکه دیگه مجبور نشم به این زودی از خونه بی دلیل بیام بیرون😐 شاید بگین چجوری پیش بینی میکردی که اوضاع اینطوری بشه؟ و باید بگم من فقط در دوران جاهلیت چندتا فیلم اینجوری دیده بودم و فقط میدونستم احتمال خیلی زیاد بعد از قم اینجا رو قرنطینه میکنن😐

 

بعد وقتی خریدام تموم شد از این چرخای خرید رو گذاشتم یه گوشه و منتظر مامانم شدم😐 وقتی مامانم اومد بهش گفتم اگه شهر رو قرنطینه کنن من که از گشنگی نمیمیرم😅😅

 

یه زنِ کنارم وایساده بود شنید چی میگم😐 انگار که کلمه ی قرنطینه رو فقط تو فیلما شنیده باشه یه نگاه عاقل اندر سفیهه بهم انداخت و پوزخند زد😑 من خیلی بهم برخورد😒

 

الان تقریبا دوماه از اون روز گذشته و میخوام حال اون زنه رو وقتی به زورِ ماسک و دستکش میره خرید و بعدش میاد چیپس و پفکا رو تو سینک ضدعفونی میکنه بدونم😑 تا تو باشی دیگه به پیش بینی های دقیق فاطمه ی کبیر پوزخند نزنی😂😂

 

البته اون خوراکیا فقط دو هفته موند و همشو خوردم😅😅 ولی الان که فکر میکنم آینده نگریم جذاب بود😂😂

یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 16:45 توسط Fatemeh:) | 

میخوام به دبیر مطالعاتمون پی ام بدم

 

روزای قرنطینه رو بدون ریدن به منو فاطمه چجوری میگذرونی لعنتی؟😂😅😅

یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 2:43 توسط Fatemeh:) | 

وای انصافا چجوری دلتون میاد بخاطر با کلاس بودن بدون لهجه ی شهر خودتون حرف بزنید؟😅

 

نمیدونم چرا در نظر خیلیا جا افتاده که لهجه ی غلیظ داشتن برای پیرزن های خاله زنکه😐 

 

اگه هیچ لهجه یا زبانی وجود نداشت و همه با یک گویش خاص باهم حرف میزدن دنیا خیلی زشت تر از چیزی هست که میشد😑

​​​​

امشب داشتم سریال نون. خ رو میدیدم😁 کلی کیف کردم و لذت بردم از این لهجه ی زیباشون=)))  یادم افتاد یه اظهار نظری در این زمینه داشته باشم😂 

 

خودم تا جایی که شخص غریبه حرفام رو متوجه بشه آرونی حرف می زنم و دوست دارم طرف مقابل هم با لهجه ی واقعی خودش باهام حرف بزنه😁

یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 2:4 توسط Fatemeh:) | 

امشب کتاب زنان کوچک رو در واقع بعد از ده ماه تموم کردم😐 

ده ماه پیش دست و دلم به خوندنش نرفت و ولش کردم😐

ولی ایندفعه تقریبا دو هفته هرشب خوندم و شبای قرنطینه رو زیبا کردم😍💜 

 

عید پارسال وقتی با زهرا رفته بودیم نمایشگاه کتاب خریدمش😐 با من پیش از تو و من پس از تو😐 که اون دوتا رو زهرا گاو برده و هنوز بهم پس نداده😐 اصلا تو خونه نیاوردم این دوتا رو😑 همونجا دادم به زهرا😐

 

​​​​​​هنوز از قصه ی این جنسی خوشم نیومده بود حالا چه تو کتاب چه تو فیلم. همیشه داستانی مورد علاقمه که یه داستان تپل و درست حسابی داشته باشه و در کنارش نویسنده تونسته باشه قصه های کوچولو تر رو روایت کنه😁 اما انقدر زندگی این دخترا برام جذاب بود و قلم نویسنده اش (و البته ترجمه اش) شیرین بود که پرم رو گرفت! و شاید منو علاقمند به قصه های کوچولو کوچولو کرد😍

 

خیلی خوشم اومد و بعد از خوندن یه کتاب فلسفی و تقریبا سنگین این یکی همه رو شست و برد😁😅

 

خیلی ساده و شیک که تو دل ماجراها تونستم خیلی چیزا رو یاد بگیرم و بخاطر این خوشحالم😍

 

و این آخرین کتاب فیزیکی ای بود که داشتم😐

 

از فردا هرچی بخوام بخونم باید پی دی اف بخونم😐

برچسب ها :

کتاب های ارغوانی

شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 23:56 توسط Fatemeh:)

در گستره ی بی مرزِ این جهان،

 

تو کجایی؟

برچسب ها :

شعر نوشت

مشخصات
اتل متل آرزو:) نه دامیست، نه زنجیر
همه بسته چراییم؟