امشب از اون شباس که بیدارم و دلم گرفته:)
سالی دو سه بار دل من میگیره هاااا
خب راستش تو اوج بدبختی و فلک زدگی ساعت یازده پتو رو میکشم رو خودم
آلارم گوشیمو برای 5صبح کوک میکنم و با صدای بلند به خودم بقیه اش باشه فردا.
چه شبایی که من با این تکنیک زنده موندم=)
امشب اصلا نمیدونم چمه:/ لامصب این اشکم چرا درنمیاد؟![]()
چی میخواد دلم بنظرتون؟!
تو گذشته میچرخم.به همه ی اون روز و شبایی که گذروندم فکر میکنم!
چه تلخ.چه شیرین:) و بغض میکنم! بغضی که هیچ وقت تبدیل به اشک نمیشه.
گاهی دلم میخواد با یکی اونقدر درد و دل کنم که سبک سبک بشم:)
نه اینکه کسی رو قابل اعتماد نداشته باشما...
دور و بر من پر از آدمایی که میتونم باهاشون حرف بزنم!
بدون اینکه از قضاوت شدن بترسم!
ولی نمیخوام حتی یه لحظه هم اون روزا یادم بیاد:)
مثل زهر تلخ بود..بی انصافیه که بگم تمام دوازده سال زندگیم...
اما 70درصدش تاریک بود:) تاریک و کمرنگ و زشت!
خیلی جنگیدم!!
ببین رفیق جونم بالا اومد...تیکه تیکه شدم تا گذشت!!
من له شدم تا رسیدم به تیر98...
من حاضر نیستم فاطمه ی 14 ساله رو با هیچی عوض کنم:)
فاطمه ای که فقط دنبالِ هدفاشِ و هیچی به هیچ جاش نیست!
فاطمه ای که اونقدر قویِ که برای شاد بودن به هیچکس نیاز نداره...
شاید یکم دلش بگیره.ولی هیچ وقت به اون روزای تاریک و کمرنگ و زشت برنمیگرده!
چون اون الان خدا رو پیدا کرده!...
نه دامیست، نه زنجیر