چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۸ ساعت 1:41 توسط Fatemeh:) | 

امشب از اون شباس که بیدارم و دلم گرفته:)

سالی دو سه بار دل من میگیره هاااا

خب راستش تو اوج بدبختی و فلک زدگی ساعت یازده پتو رو میکشم رو خودم

آلارم گوشیمو برای 5صبح کوک میکنم و با صدای بلند به خودم بقیه اش باشه فردا.

چه شبایی که من با این تکنیک زنده موندم=)

امشب اصلا نمیدونم چمه:/ لامصب این اشکم چرا درنمیاد؟

چی میخواد دلم بنظرتون؟!

تو گذشته میچرخم.به همه ی اون روز و شبایی که گذروندم فکر میکنم!

چه تلخ.چه شیرین:) و بغض میکنم! بغضی که هیچ وقت تبدیل به اشک نمیشه.

گاهی دلم میخواد با یکی اونقدر درد و دل کنم که سبک سبک بشم:)

نه اینکه کسی رو قابل اعتماد نداشته باشما...

دور و بر من پر از آدمایی که میتونم باهاشون حرف بزنم!

بدون اینکه از قضاوت شدن بترسم!

ولی نمیخوام حتی یه لحظه هم اون روزا یادم بیاد:)

مثل زهر تلخ بود..بی انصافیه که بگم تمام دوازده سال زندگیم...

اما 70درصدش تاریک بود:) تاریک و کمرنگ و زشت!

خیلی جنگیدم!!

ببین رفیق جونم بالا اومد...تیکه تیکه شدم تا گذشت!!

من له شدم تا رسیدم به تیر98...

من حاضر نیستم فاطمه ی 14 ساله رو با هیچی عوض کنم:)

فاطمه ای که فقط دنبالِ هدفاشِ و هیچی به هیچ جاش نیست!

فاطمه ای که اونقدر قویِ که برای شاد بودن به هیچکس نیاز نداره...

شاید یکم دلش بگیره.ولی هیچ وقت به اون روزای تاریک و کمرنگ و زشت برنمیگرده!

چون اون الان خدا رو پیدا کرده!...

مشخصات
اتل متل آرزو:) نه دامیست، نه زنجیر
همه بسته چراییم؟